+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۶ساعت ۵:۳۰ ق.ظ  توسط غريب  | 

 

 

1 - بِسْمِ - بِـ - - - - - حرف ؛ حرف جرّ ؛ متعلّق بمحذوف ؛ مبنىّ ؛ على الكسر

1 - - سْمِ - س م و - مذكر - مفرد - فع - اسم ؛ ثلاثىّ مجرّد ؛ جامد ؛ معرب

2 - اللَّهِ - اللَّهِ - أ ل ه - مذكر - مفرد - العال - اسم ؛ ثلاثىّ مجرّد ؛ جامد ؛ معرب

3 - الرَّحْمَنِ - الرَّحْمَنِ - ر ح م - مذكر - مفرد - الفعلان - اسم ؛ ثلاثىّ مجرّد ؛

مشتق ؛ صيغة مبالغة ؛ معرب

4 - الرَّحِيمِ - الرَّحِيمِ - ر ح م - مذكر - مفرد - الفعيل - اسم ؛ ثلاثىّ مجرّد ؛ مشتق ؛

 صيغة مبالغة ؛ معرب

 

نظرى به سوره مباركه‏ از تفسير أحسن الحديث، ج‏1، ص: 28

((1- بنا بر آنكه در مقدمه تفسير گفته‏ايم اين سوره پنجمين سوره است كه در سال

 اول بعثت بعد از «المدثر» نازل گشته است.

2- تعداد آيات آن بالاتفاق هفت آيه است با اين فرق كه اهل مكه و كوفه بسم

اللَّه ... را يك آيه

شمرده و صِراطَ الَّذِينَ ... تا آخر سوره را، نيز يك آيه گفته‏اند و آنها كه بسم اللَّه ...

 را يك آيه  نمى‏دانند صِراطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ را يك آيه دانسته‏اند، آنهايى كه آن

را شش يا هشت آيه گفته‏اند اعتنايى به قولشان نيست اين سوره داراى بيست و

 هفت كلمه و صد و چهل حرف است.

«تفسير خازن»

 3- اين سوره در مكه نازل شده و از سوره‏هاى مكى است، بعضى گفته‏اند:

در مدينه نازل گشته و به نظر بعضى دو دفعه نازل گرديده است يكى در مكه و

 ديگرى در مدينه. به مكى بودن آن از دو راه استدلال شده است.

اول اينكه:

مراد از «سبع مثانى» در آيه وَ لَقَدْ آتَيْناكَ سَبْعاً مِنَ الْمَثانِي وَ الْقُرْآنَ الْعَظِيمَ حجر/

87 سوره حمد است، اين آيه بلاخلاف در مكه نازل شده است، پس در وقت نزول

سوره حجر، سوره حمد نازل شده بود.

دوم- به ضرورت مسلمين نماز در مكه واجب گرديده است و در اسلام نماز بدون

حمد نيست، شيعه و اهل سنت اتفاق دارند بر اينكه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله

 فرموده‏اند:«لا صلوة الا بفاتحة الكتاب»اما آنها كه گفته‏اند: دو دفعه نازل شده

است اين سخن نيز محتمل مى‏باشد بعلت كثرت فضيلتش، هر چند كه دليلى بر- آن

نيست

4- اين سوره بواسطه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فاتحة الكتاب نامگذارى شده

است زيرا چنان كه گفته شد شيعه و اهل سنت بالاتفاق نقل كرده‏اند كه آن حضرت

فرموده است.

«لا صلوة الا بفاتحة الكتاب»

وانگهى اين حديث بهترين دليل است كه قرآن كريم در زمان آن حضرت بترتيب

فعلى در آمده و سوره حمد در اول آن قرار گرفته است.

5- محتويات سوره مباركه از اين قرار است:

1- رحمت خدا همه موجودات را فرا گرفته و آن رحمت دائمى و ابدى است، بايد

سخن و كار با نام چنين خدايى آغاز گردد.

2- پرورش دهنده همه مخلوقات او است، رحمتش گسترده و ابدى است.

3- جهان ديگرى غير از اين جهان وجود دارد كه گرداننده آن نيز خداست.

4- پرستش خاص خداست، فقط بايد او را پرستيد و فقط بايد از او مدد خواست كه

آفريننده و اداره كننده همه جهان اوست.

5- مردمان در مسير زندگى به سه گروه تقسيم مى‏شوند: هدايت يافتگان غضب

شدگان وگمراهان،

 بايد تلاش كرد و از خدا خواست تا از گروه اول شد بقيه مطالب در «نكته‏ها»

خواهد آمد.))     

       تفسير أحسن الحديث، ج‏1، ص: 28

 برگرفته از نرم افزار((دانشنامه ی قرآن۲))               

          

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مهر ۱۳۸۹ساعت ۲:۴۲ ق.ظ  توسط غريب  | 

         به نام حضرت دوست كه هرچه داريم زلطف اوست

-حرمت دشنام دادن و ناسزا گفتن به مردم:

لاَ يُحِبُّ اللّهُ الجَهرَ بِالسّوءِ مِنَ القَولِ اِلاّ مَن ظُـلِمَ... .نساء (4) 148

 

-فحش دادن از محرّمات احرام:

الحَجُّ اَشهُرٌ مَعلومـتٌ فَمَن فَرَضَ فيهِنَّ الحَجَّ فَلا رَفَثَ ولا فُسوقَ ولا جِدالَ فِى الحَجِّ بقره (2) 197

 امام صادق(ع) فرمود: فسوق دشنام دادن است. (تفسير نورالثقلين، ج 1، ص 194، ح 704; الكافى، ج 4، ص 337، ح 3)

-ايمان به حسابرسى اعمال، مانع انجام دادن موجبات دشنام دهى به خدا و رسول :

ولا تَسُبُّوا الَّذينَ يَدعونَ مِن دونِ اللّهِ فَيَسُبُّوا اللّهَ عَدوًا بِغَيرِ عِلم كَذلِكَ زَيَّنّا لِكُلِّ اُمَّة عَمَلَهُم ثُمَّ اِلى رَبِّهِم مَرجِعُهُم فَيُنَبِّئُهُم بِما كانوا يَعمَلون.انعام (6) 108

 

- دشنام به بتها، سبب ناسزاگويى مشركان به خدا:      

ولا تَسُبُّوا الَّذينَ يَدعونَ مِن دونِ اللّهِ فَيَسُبُّوا اللّهَ عَدوًا بِغَيرِ عِلم... .انعام (6) 108

 

امام صادق(ع) فرمود: از دشنام به دشمنان خدا بپرهيزيد، زيرا آنان به خداوند دشنام خواهند داد. (تفسير نورالثقلين، ج 1، ص 757، ح 238)

 

- بر حسب روايتى از امام صادق(ع) مؤمنان به معبودان مشركان دشنام مى دادند و به دنبال آن مشركان به معبود مؤمنان دشنام مى دادند. خداوند مؤمنان را از اين كار نهى كرد. (همان، ح 239)

 

- حرمت دشنام، در حج:

الحَجُّ اَشهُرٌ مَعلومـتٌ فَمَن فَرَضَ فيهِنَّ الحَجَّ فَلا رَفَثَ ولا فُسوقَ ولا جِدالَ فِى الحَجِّ... بقره (2) 197

 

  - لزوم توبه مؤمنان، از دشنام گويى به يكديگر:

يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا...ولا تَنابَزُوا بِالاَلقـبِ ... ومَن لَم يَتُب فَاُولـئِكَ هُمُ الظّــلِمون.حجرات (49) 11

 

-دشنام به بتهاى مشركان، موجب دشنام آنان به خداوند، از روى جهالت:

ولا تَسُبُّوا الَّذينَ يَدعونَ مِن دونِ اللّهِ فَيَسُبُّوا اللّهَ عَدوًا بِغَيرِ عِلم... .انعام (6) 108

 

- دشنام مشركان به خدا براى دفاع از اعتقادات خويش، عملى شايسته و زيبا در نظر آنان:

ولا تَسُبُّوا الَّذينَ يَدعونَ مِن دونِ اللّهِ فَيَسُبُّوا اللّهَ عَدوًا بِغَيرِ عِلم كَذلِكَ زَيَّنّا لِكُلِّ اُمَّة عَمَلَهُم... .انعام (6) 108

 

- دشنام مترفان كافر به پيامبر ، در محفلهاى شبانه خود:

حَتّى اِذا اَخَذنا مُترَفيهِم... * مُستَكبِرينَ بِهِ سـمِرًا تَهجُرون.مؤمنون (23) 64 و 67

 

 

- دشنام به محمّد ، موجب كفر:

يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لاتَقولوا رعِنا وقولوا انظُر نا واسمَعوا ولِلكـفِرينَ عَذابٌ اَليم.بقره (2) 104

 

- دشنام به مشركان، موجب دشنام آنان به خداوند از روى جهالت:

ولا تَسُبُّوا الَّذينَ يَدعونَ مِن دونِ اللّهِ فَيَسُبُّوا اللّهَ... .انعام (6) 108

 

 

- گرفتارى دشنام دهندگان به عذاب دردناك آخرتى:

يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لاتَقولوا رعِنا وقولوا انظُر نا واسمَعوا ولِلكـفِرينَ عَذابٌ اَليم.بقره (2) 104

 

- دشنام به پيامبر از جانب يهود، از گناهان زبان آنان:

مِنَ الَّذينَ هادوا يُحَرِّفونَ الكَلِمَ عَن مَواضِعِهِ ويَقولونَ سَمِعنا وعَصَينا واسمَع غَيرَ مُسمَع ورعِنا لَيـًّا بِاَلسِنَتِهِم وطَعنـًا فِى الدّينِ.نساء (4) 46

 

 

- دشنام به پيامبر ، از گناهان زبانى:

مِنَ الَّذينَ هادوا يُحَرِّفونَ الكَلِمَ عَن مَواضِعِهِ ويَقولونَ سَمِعنا وعَصَينا واسمَع غَيرَ مُسمَع ورعِنا لَيـًّا بِاَلسِنَتِهِم وطَعنـًا فِى الدّينِ... نساء (4) 46

 

 

- دشنام و بد دهانى زنان مطلقه به خانواده شوهران شان، از گناهان زبانى آنان:

يـاَيُّهَا النَّبىُّ اِذا طَـلَّقتُمُ النِّساءَ...ولا يَخرُجنَ اِلاّ اَن يَأتينَ بِفـحِشَة مُبَيِّنَة... طلاق (65)

 

 - دشنام مترفان، برخاسته از بى تدبّرى و تعقلى آنان، نسبت به قرآن و پيامب:

حَتّى اِذا اَخَذنا مُترَفيهِم بِالعَذابِ اِذا هُم يَجـَرون * قَدكانَت ءايـتى تُتلى عَلَيكُم فَكُنتُم عَلى اَعقـبِكُم تَنكِصون * مُستَكبِرينَ بِهِ سـمِرًا تَهجُرون * اَفَلَم يَدَّبَّرُوا القَولَ اَم جاءَهُم ما لَم يَأتِ ءاباءَهُمُ الاَوَّلين * اَم لَم يَعرِفوا رَسولَهُم فَهُم لَهُ مُنكِرون. مؤمنون (23) 64 و 66 - 69

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان ۱۳۹۱ساعت ۸:۱۶ ب.ظ  توسط غريب  | 
اين وبلاگ تا اطلاع ثانوي بروز نيست

 مديريت وبلاگ از تاييد نظرات وپيامها

     در كامنتها معذورست

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت ۴:۲۰ ب.ظ  توسط غريب  | 

به نام حضرت دوست که هرچه داریم زلطف اوست

شبهه:  موضوع "برتری بنی اسرائیل" بر جهانیان در قرآن

يَا بَنِي إِسْرَائِيلَ اذْكُرُواْ نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَأَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعَالَمِينَ ( سوره مبارکه بقره آیات 47 و 122 )

اى بنى‏اسرائيل ياد آريد نعمت مرا كه به شما دادم و آنکه شما را بر جهانيان فضیلت دادم ‏

پاسخ  :  بطور خلاصه کلمه ( برتری ) ترجمه مناسبی برای کلمه ( فضیلت ) نیست.

 چنانچه میدانیم  کلمه ( برتری ) تداعیگر مفاهیمی مانند  سرتر بودن-  بالا تر بودن - سروری -  استیلا -  احاطه  و نظایر اینهاست...

 حال آنکه  کلمه  فضل  به معنای فزونی یا  ویژگی  است ...

 برابر آیاتی از قرآن کریم خداوند به  بنی اسرائیل (  نوعی ویژگی خاص ) یا نوعی از ( دارایی ) عطا فرموده است . که به سایر عالمیان آن نوع ویژگی خاص ( یا دارایی )  را عطا نفرموده است ...

نکته مهم اینکه داشتن هر نوع ویژگی یا ( ویژگی خاص ) مطلقا به مفهوم  داشتن هر نوع  برتری یا ( امتیاز خاص ) نیست . لذا هیچگونه احترامات خاص یا حقوق خاص را نیز ایجاب نخواهد کرد .

 اما اینکه آن ویژگی کدامست ؟ با توجه به آیات فوق و نیز آیات 20 و 21 سوره مبارکه مائده بنظر میرسد  این ویژگی ناشی از نعمتی منحصر به فرد است که خداوند به آنها ارزانی داشته بوده است .

((وَإِذْ قَالَ مُوسَى لِقَوْمِهِ يَا قَوْمِ اذْكُرُواْ نِعْمَةَ اللّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جَعَلَ فِيكُمْ أَنبِيَاء وَجَعَلَكُم مُّلُوكًا وَآتَاكُم مَّا لَمْ يُؤْتِ أَحَدًا مِّن الْعَالَمِينَ))

 و هنگامى كه موسى به قوم خود گفت اى قوم من نعمت خدا را بر شما به ياد آريد هنگامى كه در شما پيمبرانى قرار داد و شما را ملوک گردانيد و به شما آنچه را که به كسى از جهانيان نداد ارزانى داشت

((  يَا قَوْمِ ادْخُلُوا الأَرْضَ المُقَدَّسَةَ الَّتِي كَتَبَ اللّهُ لَكُمْ وَلاَ تَرْتَدُّوا عَلَى أَدْبَارِكُمْ فَتَنقَلِبُوا خَاسِرِينَ ))

ای قوم من  به سرزمين مقدسى كه خدا براى شما نوشت در آئيد وبر پشتهاى خود برنگرديد تا زيانكاران‏ بازگرديد 

نکته : بدیهیست هر گونه فضیلت به دست خداوند خالق قادر متعال بوده و آنرا به هر کس که خود بخواهد اعطا میکند لذا هر گونه رشک یا چون و چرای بندگان کاری ناصواب خواهد بود .

...أَنَّ الْفَضْلَ بِيَدِ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَن يَشَاء وَاللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ ( سوره مبارکه حدید آیه 29 )

...فضل در دست خداست‏ به هر كس بخواهد آن را میدهد، و خدا داراى فضل بسيار است‏

.وَلاَ تَتَمَنَّوْاْ مَا فَضَّلَ اللّهُ بِهِ بَعْضَكُمْ عَلَى بَعْضٍ .... ( سوره نساء آیه 32 )

 و آنچه را خداوند به آن‏، بعضى از شما را بر بعضى ديگر فضیلت داده آرزو مكنيد ...

بِئْسَمَا اشْتَرَوْاْ بِهِ أَنفُسَهُمْ أَن يَكْفُرُواْ بِمَا أنَزَلَ اللّهُ بَغْياً أَن يُنَزِّلُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ عَلَى مَن يَشَاء مِنْ عِبَادِهِ فَبَآؤُواْ بِغَضَبٍ عَلَى غَضَبٍ وَلِلْكَافِرِينَ عَذَابٌ مُّهِينٌ ( سوره مبارکه بقره آیه 90 )

خود را به چه بد بهايى فروختند كه به آنچه خدا نازل كرده بود از سر رشك کافر شدند، كه چرا خداوند از فضل خويش بر هر كس از بندگانش كه بخواهد فرو مى‏فرستد ؟ پس به خشمى بر خشم ديگر گرفتار آمدند. و براى كافران عذابى خفت‏آور است‏.

                                             تفاسیر آیه ی 47 سوره ی بقره

تفسير نور جلد1ص 108

 [47] به همين سبب خدا بنى اسراييل را به ياد اين روز هراس‏انگيز و به هدايتى كه نصيب ايشان كرده است مى‏اندازد، كه مى‏بايستى بنا بر آن برتر از همه مردمان ديگر بوده باشند، مى‏گويد:

 ((يا بَنِي إِسْرائِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَ أَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعالَمِينَ)) اى پسران اسراييل، نعمتى را به ياد آوريد كه بر شما ارزانى داشتم و اين را كه شما را بر جهانيان برترى دادم.

اين آيه، از فرزندان و نسل حضرت يعقوب مى‏خواهد كه براى معرفت بيشتر خداوند و زنده شدن روح شكرگزارى و دلگرم شدن به نعمت‏هاى الهى، از آن موهبت‏ها و نعمت‏ها ياد كنند. البتّه برترى و فضيلت بنى اسرائيل، نسبت به مردم زمان خودشان بود. زيرا قرآن درباره مسلمانان مى‏فرمايد: «كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ»

شما بهترين امّت‏ها هستيد.

همچنين ممكن است مراد از برترى، پيروزى حضرت موسى و قوم بنى اسرائيل بر فرعونيان باشد، نه برترى اخلاقى و اعتقادى. زيرا قرآن بارها از بهانه‏جويى‏هاى بى‏مورد و بى‏اعتقادى آنها انتقاد مى‏كند.

پيام‏ها:

-نعمت و فضيلت بدست خداوند است. «نِعْمَتِيَ»، «أَنْعَمْتُ»، «فضلت»

 - نجات از سلطه‏ى طاغوت، از بزرگ‏ترين نعمت‏هاى الهى است. «نِعْمَتِيَ»، «فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعالَمِينَ»

 

 تفسير هدايت ج 1ص 150

 [47] به همين سبب خدا بنى اسراييل را به ياد اين روز هراس‏انگيز و به هدايتى كه نصيب ايشان كرده است مى‏اندازد، كه مى‏بايستى بنا بر آن برتر از همه مردمان ديگر بوده باشند، مى‏گويد:

((يا بَنِي إِسْرائِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَ أَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعالَمِينَ))- اى پسران اسراييل، نعمتى را به ياد آوريد كه بر شما ارزانى داشتم و اين را كه شما را بر جهانيان برترى دادم. 

 

 كوثر ج 1ص 166 و167

(( يا بَنِي إِسْرائِيلَ اذْكُرُوا ...)) آیات 47

يك بار ديگر نعمتهايى را كه خدا در اختيار بنى اسرائيل قرار داده به آنها تذكر مى‏دهد و از آنها مى‏خواهد كه نعمتهاى الهى را به خاطر بياورند. بعد از اين تذكر و بيان كلى كه در آيات قبل هم ذكر شده بود، مطلب مهمى را خطاب به بنى اسرائيل بيان مى‏كند و آن اينكه من شما را بر جهانيان برترى دادم.

برترى قوم بنى اسرائيل بر جهانيان افتخار بزرگى براى آنان محسوب مى‏شود بدينگونه خداوند با يك روانشناسى خاصى نخست به آنها شخصيت مى‏دهد و حس غرور آنها را تحريك مى‏كند تا براى شنيدن مطالب بعدى و پذيرش آن آمادگى پيدا كنند.

بايد تمام معلمان و واعظان و متصديان امور تربيتى از اين شيوه جالب قرآنى استفاده كنند و در تربيت افراد، ابتدا به آنها شخصيت بدهند و نكات مثبت آنها را بگويند و آنگاه مطالب خود را القا كنند با رعايت اين نكته مهم روانى، نتايج مهمى به دست مى‏آيد و شخص در تربيت افراد و تأثير گذارى در روحيه آنان موفق‏تر مى‏شود.

اينكه قرآن قوم بنى اسرائيل را برتر از جهانيان مى‏شمارد، منظور جهانيان عصر خود آنهاست يعنى آنها در زمان حضرت موسى بر تمام ملتهاى معاصر خود برترى و فضيلت داشتند بنابراين، لازمه اين سخن برترى قوم بنى اسرائيل بر امت اسلام نيست و بدون شك امت محمد (ص) از قوم بنى اسرائيل با فضيلت‏تر و برتر هستند به گواهى اين آيه:

كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ (آل عمران/ 110) شما بهترين امتى هستيد كه براى مردم پديد آمده‏ايد.

ممكن است برترى بنى اسرائيل بر تمام جهانيان و حتى امت محمد (ص) درست باشد منتهى نه بطور مطلق و در همه ابعاد بلكه در امورى مانند كثرت انبياء از بنى اسرائيل، نزول «منّ و سلوى» براى آنها كه خواهد آمد و گذشتن از دريا و غرق فرعون در آن و چيزهايى از اين قبيل كه در امت اسلام اتفاق نيفتاده است و اتفاقاً پس از آيه مورد بحث كه در آن به برترى بنى اسرائيل تصريح شده، بسيارى از كرامتهاى منحصر به فرد آنان آمده است.

ضمناً بگوييم كه جمله «فضلتكم على العالمين» درباره بنى اسرائيل سه بار در قرآن آمده يكى در همين آيه و دومى آيه 122 همين سوره (بقره) كه در آنجا عين همين آيه از اول تا آخر و آيه بعدى هم با تفاوت مختصرى تكرار شده و سوم در آيه 16 سوره جاثيه.       

 

 به هر حال پس از بيان برترى قوم بنى اسرائيل بر جهانيان و تحريك حسّ قومى و غرور و شخصيت و كرامت آنها، زمينه براى بيان يك مطلب مهم تربيتى و اعتقادى فراهم مى‏شود و آن يادآورى روز قيامت است. روزى كه در آن روز، پارتى و رشوه و عوض دادن و چيزهايى از اين قبيل فايده ندارد و كارگر نيست.

قوم بنى اسرائيل به خود مغرور بودند و گمان مى‏كردند كه خدا آنها را به جهنم نمى‏برد و آنها از شفاعت پيامبران بسيارى كه دارند، برخوردار مى‏شوند و اگر هم به جهنم افتادند چند روزى بيش در آنجا نمى‏مانند و خيلى زود از جهنم خلاص مى‏شوند:

وَ قالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النَّارُ إِلَّا أَيَّاماً مَعْدُودَةً (بقره/ 80) و گفتند: آتش به ما نمى‏رسد مگر روزى چند

 

 تفسير سور آبادى، ج‏1، ص:66

((يا بَنِي إِسْرائِيلَ)): اى فرزندان يعقوب. اسرائيل نام يعقوب است. او را اسرائيل خوانند، زيرا كه اسر بنده بود و ايل خدا، يعنى بنده خدا. و گفته‏اند اسر بسته بود، او را اسرائيل گفتند زيرا كه او شبى در مسجد بخفت، فرشته‏اى او را بر ستون بست ديگر روز او را بسته يافتند، او را بسته خدا خواندند و بنى اسرائيل را بدو بازخواندند.

((اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ)): ياد كنيد نكو داشت مرا آنكه نكو داشت كردم شما را. سؤال: چون پيش از اين هم اين سخن ياد كرد، چه فايده بود در تكرار اين اذكروا نعمتى؟ جواب گوييم آنچه از پيش ياد مى‏كرد مراد از آن نعمت دنيا است و مراد از اين نعمت دين است.

 وَ أَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعالَمِينَ: و من افزونى نهادم شما را بر جهانيان. سؤال: چرا گويند كه امت محمد فاضلترين همه امّتانند بعد ما كه خداى بنى اسرائيل را گفت

((وَ أَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعالَمِينَ))؟ جواب گوييم فضل دو است فضل فضلت است و فضل فضيلت، بنى اسرائيل را بر جهانيان فضل فضلت بود نه فضل فضيلت و فضل فضلت چون انزال منّ و سلوى و فلق بحر و تظليل غمام و جز از آن. اما                      

فضل فضيلت شرف اين امت است بر همه امتان. و گفته‏اند معناه و انّى فضّلتكم على عالمى زمانكم زيرا كه ايشان از اين امت فاضل‏تر نبودند، زيرا كه خدا گفت كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ.

 

 انوار درخشان، ج‏1، ص: 14

 «يا بَنِي إِسْرائِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي»

 كريمه خطاب توبيخى بجامعه يهود است مبنى بر امتنان بر آنان به اين كه بر اسلاف و نياكان آنها نعمتهاى بيشمارى ارزانى داشته كه سبب فضيلت آنان بوده و يگانه جامعه توحيد در سلسله بشر بشمار آمده‏اند و آنها را از فرزندان ابراهيم و اسحاق و يعقوب و اسباط قرار داده كه از طبقات ممتازه جامعه بشر و از انبياء و رسولان و مؤسّسان توحيد در جامعه بشر بوده و نيز همه انبياء را جز معدودى از بنى اسرائيل قرار داده ولى اين نعمتها را كفران نموده و همواره در مقام عناد با آنان برآمده‏اند.                      

 «اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ» بهيئت امر مبنى بر توبيخ و ضمنا ذكر نعمتها كه بر اسلاف و نياكان آنها ارزانى داشته است.

 «نِعْمَتِيَ» اسم مصدر و اضافه بضمير متكلّم و اطلاق آن شامل همه گونه نعمت هائى است كه در آيات كريمه پاره‏ئى از آنها يادآورى ميشود.

 «أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ» خطاب بجامعه يهود است كه در زمان بعثت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و نزول قرآن كريم ميزيسته و هم چنان برآيندگان آنان كه بر آن سيرت و روش باشند و امتنان باعتبار اسلاف آنان بوده.

 «وَ أَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعالَمِينَ»: جمله بيان و تفسير نعمتهاى پروردگار است «فَضَّلْتُكُمْ»: بهيئت ماضى و ضمير مفعول، خطاب امتنانى بر جامعه يهود است باعتبار فضيلتهائى كه بر نياكان و اسلاف آنان ارزانى داشته است از جمله فضيلت نژادى آنانست كه از فرزندان پيشوايان توحيد مانند ابراهيم و اسحاق و يعقوب بوده‏اند و از جمله نعمتهائى كه بوساطت موسى كليم عليه السلام بر بنى اسرائيل موهبت شده كه پاره‏ئى از آنها در آيات كريمه ذكر شده است.

 «عَلَى الْعالَمِينَ»: على حرف تعديه. العالمين، جمع عالم بفتح لام شرح آن گذشته است و مورد كريمه بقرينه سياق عبارتست از سائر قبائل و طوائف جامعه بشر كه در زمان اسلاف و نياكان آنان ميزيسته‏اند.

و از اين تقريب استفاده شد كه تكرار خطاب توبيخى بيهود در اين كريمه بلحاظ امتنان بر اسلاف و نياكان آنانست بواسطه فضيلتهائى كه بآنان موهبت شده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۰ساعت ۱۱:۵۸ ب.ظ  توسط غريب  | 

به نام حضرت دوست که هرچه داریم زلطف اوست

درقرآن میخوانیم که خدا مکار است !!  

(( وَمَكَرُواْ وَمَكَرَ اللّهُ وَاللّهُ خَيْرُ الْمَاكِرِينَ)) ( سوره آل عمران آیه 54 )

و مكر كردند و مكر كرد خدا و خدا است بهترين مكركنندگان

 

(( اسْتِكْبَارًا فِي الْأَرْضِ وَ مَكْرَ السَّيِّئِ وَلَا يَحِيقُ الْمَكْرُ السَّيِّئُ إِلَّا بِأَهْلِهِ...))(سوره فاطر آیه 43 )

برترى‏جستنى در زمين و مکر زشت و فرود نيايد مکر زشت جز به اهلش..

 

((  وَإِذَا أَذَقْنَا النَّاسَ رَحْمَةً مِّن بَعْدِ ضَرَّاء مَسَّتْهُمْ إِذَا لَهُم مَّكْرٌ فِي آيَاتِنَا قُلِ اللّهُ أَسْرَعُ مَكْرًا إِنَّ رُسُلَنَا يَكْتُبُونَ مَا تَمْكُرُونَ ))( سوره یونس آیه 21 )

و هرگاه چشانيم مردم را رحمتى پس از سختى كه بدانان رسيده ناگهان ايشان را است مکری در آيتهاى ما بگو مکر خدا سریع تر است همانا فرستادگان ما مى‏نويسند آنچه رامکر كنيد

 

پاسخ : مکر در معنا به مفهوم ترسیم و اجرای هر گونه نقشه گام به گام و پنهانی برای رسیدن به هدفی خاص است  و چنانچه بکار گیری این شیوه با اهداف پلید و ظالمانه باشد به آن ( مکر سیئ ) یا مکر زشت گفته شده است .  ( لذا واژه مکر به تنهایی در بردارنده مفاهیم زشت و نکوهیده نیست . )

برابرآنچه که در آیات مربوطه میخوانیم  خداوند خود بهترین بکار گیرنده این نوع شیوه در برابر مکر ظالمین است و خداوند در برابر مکاران ظالم و ستمگر  متقابلا این شیوه را که متناسب با رفتار خود آنهاست بکار میگیرد:

  همچنین بکار گیری این روش  از ناحیه مکاران بدلیل ماهیت پنهانی اش از دید خداوند پنهان نیست و مامورین خداوند از ابتدای شکل گیری آن ( در ذهن ) تا انتها به ثبت و کتابت آن میپردازند :

 

 شبهه دیگری درهمین رابطه  : چنانچه خدا توانایی برخورد علنی و مستقیم و قهر آمیز با مکاران را دارد  توسل متقابل او به این شیوه ( مکر) در برابر آنها چه توجیهی دارد ؟!

 پاسخ : شکی نيست خدای قادر متعال بدون بکار گیری شیوه مکر نیز توانايی هر گونه برخورد علنی و قهر آمیزبا مکاران بد اندیش  ستمگر را دارد .

   

تفسير شريف لاهيجى ج 1 ص 329

وَ مَكَرُوا و مكر كردند با عيسى در قتل او آنان كه حضرت عيسى از ايشان احساس كفر نمود وَ مَكَرَ اللَّهُ و رسانيد خداى تعالى جزاى مكر ايشان را برفع عيسى بآسمان چهارم و افكندن شبه عيسى را بر آن شخص كه ميخواست كه عيسى را بكشد، و كشته شدن او چنانچه در بعضى روايات آمده و در روايت على بن ابراهيم است كه شبه عيسى بر يكى از خواص او انداخته شده مقتول گرديد و بدرجه عيسى رسيد. اللَّه اعلم وَ اللَّهُ خَيْرُ الْماكِرِينَ خداى تعالى بهترين مكافات كنندگانست.

     تفسير شريف لاهيجي، ج‏3، ص: 73

يعنى اگر نباشد در زمين يكى از ما كه ائمه هدى ايم هر آينه فرو ميرود زمين با اهل آن وَ لَئِنْ زالَتا قسم بخداى تعالى كه اگر زائل شوند سماوات و ارض بحكم الهى إِنْ أَمْسَكَهُما اى ما امسكهما يعنى نگاه نميتواند داشت مِنْ أَحَدٍ هيچكس مِنْ بَعْدِهِ بعد از خداى تعالى يا بعد از خرابى و زوال آن. ان امسكهما جواب لام قسم است و ساد مسد جواب شرط نيز هست پس فى الحقيقة ان امسكهما جواب قسم و شرط هر دو واقع شده إِنَّهُ كانَ حَلِيماً بدرستى كه خداى تعالى هست حليم كه با سزاوار بودن سماوات و ارض زوال و انهدام را كه

«تَكادُ السَّماواتُ يَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ وَ تَنْشَقُّ الْأَرْضُ وَ تَخِرُّ الْجِبالُ»

 بحلم كامل خود امساك آنها مينمايد و ايضا حكيم است كه تعجيل در عقوبت عاصيان نميكند غَفُوراً آمرزنده گناهانست وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَيْمانِهِمْ و قسم خوردند كفار قريش قبل از بعثت پيغمبر آخر الزمان صلوات اللَّه عليه و آله سخت‏ترين قسمهاى خود كه لَئِنْ جاءَهُمْ نَذِيرٌ اگر بيايد بديشان پيغمبر بيم‏كننده لَيَكُونُنَّ أَهْدى‏ هر آينه باشند راه يافته‏تر بقبول قول آن نذير مِنْ إِحْدَى الْأُمَمِ از يكى از امتان گذشته چون يهود و نصارى يا از فاضلترين امتها

چنانچه عربان ميگويند: فلان واحد القوم اى افضلهم فَلَمَّا جاءَهُمْ نَذِيرٌ پس چون آمد بديشان پيغمبر بيم‏كننده يعنى حضرت خاتم الانبياء صلوات اللَّه عليه و آله ما زادَهُمْ إِلَّا نُفُوراً زياده نكرد و نيفزود آمدن آن نذير ايشان را مگر رميدن از او و از قول او اسْتِكْباراً فِي الْأَرْضِ از جهت تكبر نمودن و گردن‏كشى كردن مردمان خداى تعالى را در زمين وَ مَكْرَ السَّيِّئِ و از جهت مكر كردن ايشان مكر بد. و ميتواند كه مراد از مكر السيئ و عمل بد باشد وَ لا يَحِيقُ الْمَكْرُ السَّيِّئُ و احاطه نكند مكر بد إِلَّا بِأَهْلِهِ مگر باهل آن مكر .          

 چنانچه مكرهاى قريش كه درباره پيغمبر ميكردند همه بآنها عائد شد فَهَلْ يَنْظُرُونَ كلمه هل درين جا براى استفهام انكاريست يعنى پس انتظار نميبرند اهل مكر و فريب إِلَّا سُنَّتَ الْأَوَّلِينَ مگر سنت و طريقه خداى تعالى را در حق پيشينيان يعنى سنت و طريقه خداى تعالى در حق مردمان گذشته كه مكر و فريب ميكردند عذاب و اهلاك بود پس ماكرين اين جزو زمان نيز انتظار ميكشند آن طريقه را تا آنكه بعذاب گرفتار گردند فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِيلًا پس نيابى تو اى محمد مر عادت و طريقه خداى تعالى را تغييرى يعنى عذاب خداى تعالى بغير عذاب تبديل نيابد وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِيلًا و نيابى تو مر طريقه خداى تعالى را تحويلى يعنى عذاب خداى تعالى از مستحق بغير مستحق تحويل و تغيير نيابد. بنا برين تكرار درين آيت مفقود است.

  

                        تفسير شريف لاهيجي، ج‏2، ص: 350

وَ إِذا أَذَقْنَا النَّاسَ رَحْمَةً و چون بچشانيم مردمان را يعنى اهل مكه را صحتى و وسعتى مِنْ بَعْدِ ضَرَّاءَ از پس بيمارى و محطى كه مَسَّتْهُمْ رسيده باشد بايشان إِذا لَهُمْ درين وقت مر ايشان را مَكْرٌ فِي آياتِنا حيله‏اى در طعن آيتهاى ما قُلِ اللَّهُ بگو اى محمد كه خداى تعالى أَسْرَعُ مَكْراً سريعتر و قادرتر است از شما در رسانيدن جزاى مكر و حيله شما پيش از ظهور مكر و كيد شما عذاب بر شما نازل ميگرداند إِنَّ رُسُلَنا بدرستى كه رسولان ما يعنى ملائكه ما كه حفظه اعمالند يَكْتُبُونَ ما تَمْكُرُونَ مينويسند آن چه را كه شما مكر مى‏كنيد، و چون مكر اخفاء كيد است پس حق تعالى ميفرمايد كه: شما اخفاء آن بر حفظه اعمال نميتوانيد كرد و بر ايشان مخفى نيست پس چون ميتواند براى خداى تعالى مخفى باشد؟

  

 

 

انوار درخشان ج 3 ص 86

 «وَ مَكَرُوا وَ مَكَرَ اللَّهُ وَ اللَّهُ خَيْرُ الْماكِرِينَ».

يهود برسالت عيسى مسيح رشك ورزيده، همواره با او حيله و مكر مى‏نمودند بالأخره در صدد قتل او بر آمده، كسى را گماردند كه بحيله او را بقتل برساند، پروردگار نيز با آنان مكر نموده، كسى كه تصميم قتل او را داشت، بشباهت عيسى در آمد، يهود او را دستگير نموده، و بگمان آنكه عيسى مسيح است، او را بدار آويختند، پروردگار، جريان امر عيسى را بر يهود پنهان داشت، كه تا بحال نيز گمان كنند، او را كشته‏اند.

 

انوار درخشان ج 13 ص 337

((اسْتِكْباراً فِي الْأَرْضِ وَ مَكْرَ السَّيِّئِ وَ لا يَحِيقُ الْمَكْرُ السَّيِّئُ إِلَّا بِأَهْلِهِ)):

بيان سبب نفرت و انكار دعوت رسول صلّى اللّه عليه و آله است از نظر خودستائى و اينكه سجده براى پروردگار بر آنان دشوار ميامد و نيز از نظر حيله و نيرنگ كه با رسول بكار ببرند و هرگز حيله با ساحت پروردگار و رسول صلّى اللّه عليه و آله ضرر و زيانى جز براى آنان نخواهد داشت.

((فَهَلْ يَنْظُرُونَ إِلَّا سُنَّتَ الْأَوَّلِينَ فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِيلًا وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِيلًا)):

كفار قريش از اجراء حيله انتظارى نبايد داشته باشند جز عقوبت، هم چنانكه اقوام و ملت‏هاى گذشته نيز در اثر تكذيب مورد عقوبت قرار گرفته‏اند و كفار قريش در انتظار اجراى عقوبت باشند هم چنانكه در جنگ بدر همه آنها بقتل رسيدند زيرا سيره جاريه در باره امت‏هاى گذشته كه در مقام تكذيب رسولان بر ميامدند عقوبت بر آنان اجراء ميشد.

 

انوار درخشان، ج‏8، ص: 184

((وَ إِذا أَذَقْنَا النَّاسَ رَحْمَةً مِنْ بَعْدِ ضَرَّاءَ مَسَّتْهُمْ))

آيه مبنى بر توبيخ و بيان رذالت و پستى طبع و ناسپاسى گروهى است كه چنانچه پروردگار به آن مردم مبتذل نعمتى را ارزانى فرمايد، پس از آنكه محروم بوده‏اند، از نظر كفران نعمت در مقام استهزاء و سخريه بر آمده گويند نظام طبيعت               

 اين چنين است، روزى بشر با پيش آمد گوارا رو برو مى‏شود و بار ديگر حادثه بصورت خطر در ميايد بشر رنج ميبرد، پروردگار از نظر تدبير و سوق بشر بسوى سعادت آيات قرآنى را نازل و مكتب عالى آنرا بنا نهاده.

پس از آنكه بشر در تيره بختى و جهالت بسر ميبرد، آنگاه تعليم كه ثمره و محصول نعمتها است ارزانى فرموده، شايسته است، بشر از نزول آيات قرآن سپاسگزارد ولى اين گروه مردم در مقام تكذيب بر آمده با ساحت پروردگار به مبارزه برخاسته از قبول دعوت خوددارى مينمايند، بگمان اينكه با بنا گذارى مكتب عالى قرآن مبارزه نمايند و از نشر دعوت آن جلوگيرى كنند.

((إِذا لَهُمْ مَكْرٌ فِي آياتِن)):

جمله جزاء است به اين كه آيات قرآنى را سحر پندارند و آيات ديگرى را كه بر وفق مرام آنها است، خواستارند بدين جهت انديشه و گفتار آنان حيله است، زيرا آيات قرآنى مبنى بر اعجاز و بمنظور هدايت سلسله بشر است و بت‏پرستان از نظر لجاج آنرا نپذيرفته و آيات ديگرى را خواهانند، غافل از اينكه بضرر و زيان آنان است، تكذيب و انكار آنها را سبب عقوبت آنان قرار خواهيم داد.

((قُلِ اللَّهُ أَسْرَعُ مَكْرا))

اى رسول گرامى آنان را تهديد بنما به اين كه عقوبت پروردگار زودتر آنان را فراميگيرد:

((إِنَّ رُسُلَنا يَكْتُبُونَ ما تَمْكُرُونَ))

آيه مبنى بر تهديد و بيان چگونگى سرعت اجراى مكر پروردگار است، نظر به اين كه مكر آنان فقط تكذيب آيات قرآنى و بهانه جوئى است ولى مكر پروردگار عبارت از اجراى تدبير و آنچه در كمون ذات و روان پليد خودشان پرورانيده به نصاب مى‏رساند و بصورت فعليت در مى‏آورد.

زيرا فرشتگان نيروى غيبى و مأمور اجراى تدبير پروردگارند و با ملكوت 

 هر يك از افراد بشر ارتباط دارند يعنى بر كمون ذات و بر خاطرات قلبى و اعمال جوارحى آنان احاطه دارند و كتابت فرشتگان نسبت بكمون ذات و بخاطرات و اعمال بشر بطور حصولى و انفعال نيست، مانند بشر كه پس از صدور عمل از ديگرى آنرا ببيند و ضبط كند بلكه بطريق اجراى تدبير و پرورش است.

هم چنانكه رابطه پروردگار با موجودات و پديده‏ها فقط ايجاد و آفرينش است، فرشتگان نيز واسطه پرورش روان و اجراى تدبيرند كه از شئون و لوازم ايجاد است و بوساطت آنان كمون ذات بشر رشد مى‏نمايد و بصورت خاطرات و انديشه‏ها بر روان بشر افاضه مى‏شود، سپس مراحلى را مى‏پيمايد و در نظام خارج بصورت اعمال جوارحى در مى‏آيد، همچنانكه در صحيفه ذات محفوظ و ضبط خواهد شد.

بعبارت ديگر كتابت فرشتگان نسبت باعمال قلبى و اعمال جوارحى بشر بآنستكه اقتضائى كه در ذات او نهفته و هسته مركزى عمل جوارحى او است، از طريق اختيار آنرا بصورت فعليت در مى‏آورند و صحيفه روان فاعل مختار را كه اصيل‏ترين صحايف وجودى او است، ثبت و ضبط مى‏نمايند و بالاخره روح و روان پليد كافر بصورت عمل نيرنگ آميز رشد مى‏نمايد و در صحيفه وجودى او ضبط مى‏شود و صدور فعل از هر فاعلى از يك واقعيتى كه در فاعل نهفته است سر چشمه مى‏گيرد.

 

  برگزيده تفسير نمونه، ج‏1، ص: 28

 (آيه 54)- پس از شرح ايمان حواريون، در اين آيه اشاره به نقشه‏هاى شيطانى يهود كرده مى‏گويد: «آنها (يهود و ساير دشمنان مسيح براى نابودى او و آئينش) نقشه كشيدند و خداوند (براى حفظ او و آئينش) چاره‏جويى كرد،                     

 و خداوند بهترين چاره‏جويان است» (وَ مَكَرُوا وَ مَكَرَ اللَّهُ وَ اللَّهُ خَيْرُ الْماكِرِينَ).

بديهى است نقشه‏هاى خدا بر نقشه‏هاى همه پيشى مى‏گيرد، چرا كه آنها معلوماتى اندك و قدرتى محدود دارند و علم و قدرت خداوند بى‏پايان است.

 

برگزيده تفسير نمونه، ج‏4، ص: 7

 (آيه 43)- اين آيه توضيحى است بر آنچه در آيه قبل گذشت، مى‏گويد:

دورى آنها از حق «به خاطر اين بود كه طريق استكبار در زمين را پيش گرفتند» و هرگز حاضر نشدند در برابر حق تسليم شوند ((اسْتِكْباراً فِي الْأَرْضِ))

و نيز به خاطر آن بود كه حيله‏گريهاى زشت و بد را پيشه كردند( (وَ مَكْرَ السَّيِّئِ))

ولى اين حيله‏گريهاى سوء تنها دامان صاحبانش را مى‏گيرد ((وَ لا يَحِيقُ الْمَكْرُ السَّيِّئُ إِلَّا بِأَهْلِهِ))

او را در برابر خلق خدا رسوا و بينوا، و در پيشگاه الهى شرمسار مى‏كند.                        

 در حقيقت اين آيه مى‏گويد: آنها تنها به دورى كردن از اين پيامبر بزرگ الهى قناعت نكردند، بلكه براى ضربه زدن به او از تمام توان و قدرت خود كمك گرفتند، و انگيزه اصلى آن كبر و غرور و عدم خضوع در مقابل حق بود.

در دنباله آيه اين گروه مستكبر مكار و خيانتكار را با جمله پر معنى و تكان دهنده‏اى تهديد كرده، مى‏گويد: آيا آنها انتظارى جز اين دارند كه گرفتار همان سرنوشت پيشينيان شوند؟! ((فَهَلْ يَنْظُرُونَ إِلَّا سُنَّتَ الْأَوَّلِينَ))

اين جمله كوتاه اشاره‏اى دارد به تمام سرنوشتهاى شوم اقوام گردنكش و طغيانگرى همچون قوم نوح، و عاد، و ثمود، و قوم فرعون كه هر كدام به بلاى عظيمى گرفتار شدند.

سپس براى تأكيد بيشتر مى‏افزايد: هرگز براى سنت الهى تغيير و تبديلى نمى‏يابى، و هرگز براى سنت الهى دگرگونى نخواهى يافت ((فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِيلًا وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِيلًا))

نوسان و دگرگونى سنتها در باره كسى تصور مى‏شود كه آگاهى محدودى دارد، ولى پروردگارى كه عالم و حكيم و عادل است سنتش در باره آيندگان همان است كه در باره پيشينيان بوده است، سنتهايش ثابت و تغيير ناپذير است.

 

                        تفسير نمونه، ج‏8، ص: 257و258

تفسير: [عقايد و كارهاى مشركان‏]

در اين آيات باز سخن از عقائد و كارهاى مشركان و سپس دعوت آنها به توحيد و نفى هر گونه شرك است.

در آيه نخست اشاره به يكى از نقشه‏هاى جاهلانه مشركان كرده، مى‏گويد:

" هنگامى كه مردم را براى بيدارى و آگاهى، گرفتار مشكلات و زيانهايى مى‏سازيم سپس آن را بر طرف ساخته، طعم آرامش و رحمت خود را به آنها مى‏چشانيم به جاى اينكه متوجه ما شوند اين آيات و نشانه‏ها را به باد مسخره و استهزاء گرفته، و يا با توجيهات نادرست در مقام انكار آنها بر مى‏آيند" و مثلا بلاها، و مشكلات را به عنوان غضب بتها و نعمت و آرامش را دليل بر شفقت و محبت آنان مى‏گيرند، و يا به طور كلى همه را معلول يك مشت تصادف مى‏شمرند ((وَ إِذا أَذَقْنَا النَّاسَ رَحْمَةً مِنْ بَعْدِ ضَرَّاءَ مَسَّتْهُمْ إِذا لَهُمْ مَكْرٌ فِي آياتِنا))

كلمه (( مكر)) در آيه فوق كه به معنى هر گونه چاره‏انديشى است اشاره به توجيهات ناروا و راههاى فرارى است كه مشركان در برابر آيات پروردگار و ظهور بلاها و نعمتها مى‏انديشيدند.

اما خداوند به وسيله پيامبرش به آنها هشدار مى‏دهد كه" به آنها بگو خدا از هر كس در چاره‏انديشى و طرح نقشه‏هاى كوبنده قادرتر و سريعتر است((قُلِ اللَّهُ أَسْرَعُ مَكْراً)).

همانگونه كه مكرر اشاره كرده‏ايم" مكر" در اصل به معنى هر گونه چاره‏انديشى توأم با پنهان كارى است، نه به آن معنى كه در فارسى امروز از آن مى‏فهميم كه توأم با يك نوع شيطنت است، بنا بر اين هم در مورد خداوند صدق مى‏كند و هم در مورد بندگان .

اما اينكه در آيه مورد بحث مصداق اين مكر الهى چيست؟ ظاهرا اشاره به همان مجازاتهاى پروردگار است كه بعضا در نهايت اختفا و بدون هيچ مقدمه و با سرعت هر چه تمامتر انجام مى‏گيرد، حتى گاهى خود مجرمان را با دست خودشان مجازات مى‏كند، بديهى است كه آن كس كه از همه قادرتر، و بر دفع موانع و تهيه اسباب تواناتر است، نقشه‏هاى او نيز سريعتر خواهد بود.

و به تعبير ديگر او هر زمان اراده مجازات و تنبيه كسى كند بلافاصله تحقق مى‏يابد، در حالى كه دگران چنين نيستند.

سپس آنها را تهديد مى‏كند كه گمان نبريد اين توطئه‏ها و نقشه‏ها فراموش مى‏گردد،" فرستادگان ما، يعنى فرشتگان ثبت اعمال، تمام نقشه‏هايى را كه براى خاموش كردن نور حق مى‏كشيد مى‏نويسند" ((إِنَّ رُسُلَنا يَكْتُبُونَ ما تَمْكُرُونَ))

  

  پرتوى از قرآن، ج‏5، ص: 152

وَ مَكَرُوا وَ مَكَرَ اللَّهُ وَ اللَّهُ خَيْرُ الْماكِرِينَ- مكر، فريب و اغفال و حيله غافلگيرانه و تحيّر انگيزيست كه منشأ آن پنهان و به هم پيچيده باشد. عيسى رسالت روشنگر و آزاديبخش خود را در ميان توده‏هاى مردم پيش مى‏برد تا روشن ضميران و سبكباران ساحلها «حواريون» بدو پيوستند و تعهد و اشهاد كردند و شكل گرفتند.

كاهنانى كه مردم را در ديوارها و تارها و تاريكيهاى كهانت نگه مى‏داشتند و با                 

 چشم بنديهاى اسرائيلى و سحرهاى بابلى افسون مى‏كردند و آئين خود را به گونه نژاد پرستى و برترى قومى در آورده بودند، مى‏ديدند كه شعله‏اى برافروخته شده، انقلابى تكوين يافته است و شكل مى‏گيرد و پيش مى‏رود تا ديوارهاى كهانت را فرو ريزد و بندها را بگسلد. كاهنان رنگارنگ، فريسيان، كاتبان ، با همه رقابتها و اختلافاتى كه با يكديگر داشتند، به هم پيوستند و همدست و همداستان شدند تا آئين (ولايت طبقه، و متوليان كهانت) را از خطر برهانند. در كمينگاههاى خود گرد آمدند و به هم پيچيدند و نقشه كشيدند: وَ مَكَرُوا تا عوام را بر او بشورانند- مفسد عقايد خلق، مخالف نواميس تورات، شعبده‏باز، ساحر، فرزند ناپاك است، بايد او را به بند كشند و شهود آورند و يا اقرار بگيرند و محكوم به مرگش كنند، آن گاه او را به دست والى بت پرست رومى دهند كه چون خرابكار و مدعى پادشاهى است بايد حكمى كه كاهنان داده‏اند اجراء كند و اگر خوددارى كرد او را از شكايت به قيصر روم و خشم او بهراسانند. اينچنين رأى دادند و نقشه و مكرشان را اجراء كردند

-(( بر طبق نوشته اناجيل كاهنان يكى از شاگردان مسيح به نام يهوداى اسخريوطى را با پول خريدند تا نهانگاه مسيح و خود او را بشناساند و شبانه شبيخون زدند و او را دستگير كردند. در انجيل متى 26، چنين آمده است: «و هنوز سخن مى‏گفت كه ناگاه يهودا كه يكى از آن دوازده بود با جمعى كثير با شمشيرها و چوبها از جانب رؤساى كهنه و مشايخ قوم آمدند. و تسليم كننده او بديشان گفته بود هر كه را بوسه زنم همان است او را محكم بگيريد ... در آن ساعت بدان گروه گفت: گويا بر دزد به جهت گرفتن من با تيغها و چوبها بيرون آمديد، هر روز با شما بودم و در هيكل نشسته تعليم مى‏دادم و مرا نگرفتيد ...جمع شاگردان او را واگذارده بگريختند. و آنانى كه عيسى را گرفته بودند او را نزد قيافا رئيس كهنه جايى كه كاتبان و مشايخ جمع بودند بردند ... پس رؤساى كهنه و مشايخ و تمامى اهل شورا طلب شهادت دروغ بر عيسى مى‏كردند تا او را به قتل رسانند، لكن نيافتند، با آنكه چند شاهد دروغ پيش آمدند هيچ نيافتند. آخر دو نفر آمده گفتند اين شخص گفت‏))                    

اينگونه مكر كردند و دام گستردند و نيروى دينى و سياسى و اجتماعى را به هم پيوستند و بسيج كردند تا شعله اصطفاى عيسى و دم مسيحا را كه پديده‏اى از حركت و جهش تاريخ است، خاموش كنند و باز پس بدارند. قدرت متحد و نخوت چشمشان را گرفت و از عمق حركت آگاهى بخش و گسترده در وجدان‏ها و درون به بند كشيدگان و درون تاريخ حيات غافل شدند: وَ مَكَرُوا وَ مَكَرَ اللَّهُ. اين غفلت، و آن حركت حياتى نيرومند و پيش برنده، مكر خدا است و به سوى كمال و خير پيش مى‏برد: ((وَ اللَّهُ خَيْرُ الْماكِرِينَ))

(آیات 43 سوره ی فاطر و 21 سوره ی یونس در تفسیر پرتوی از قرآن موجود نمی باشد)

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۰ساعت ۱۱:۵۵ ب.ظ  توسط غريب  | 

به نام حضرت دوست که هرچه داریم زلطف اوست

شبهه ي تعدد زوجات !

پاسخ :  موضوع چند همسری یا تعدد زوجات در قرآن کریم موضوعی دقیق و مستلزم توجه خاص میباشد . شکی نیست که از دیدگاه قرآن کریم اصل بر تک همسری است .

((مَّا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِّن قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ ....))(احزاب ۴ )

خداوند در درون ۱ مرد ۲ قلب قرار نداده است....

و نیز بدیهیست که از دیدگاه قرآن تعدد زوجات (فقط در شرایط خاص ) و قطعا منوط به برقراری عدالت هست...

 

((وَ إِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تُقْسِطُوا فِي الْيَتامى‏ فَانْكِحُوا ما طابَ لَكُمْ مِنَ النِّساءِ مَثْنى‏ وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تَعْدِلُوا فَواحِدَةً أَوْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ ذلِكَ أَدْنى‏ أَلاَّ تَعُولُوا)) سوره ی نساء آیه ی (3)

-         اگر بترسيد از اينكه در كار يتيمان عدالت نكنيد، از زنان ديگر كه خوش داريد بگيريد، دو تا دو تا، سه تا سه تا، چهار تا چهار تا و اگر بترسيد (كه ميان آنها) عدالت نكنيد فقط يك زن بگيريد و يا به كنيزى كه مالك آن هستيد اكتفاء كنيد اين مناسبتر است كه ستم نكنيد.

-

...و اگر میترسید که نتوانید عدالت برقرار کنید پس تنها یک همسر اختیار کنید ....

برابر این آیه کریمه حتی ترس از ناتوانی بر قراری عدالت موجب انصراف از ارتکاب این عمل خواهد بود .

و نخواهید توانست بین زنان عدالت برقرار کنید هر چند که به این کار تمایل شدید داشته باشید...

لذا با توجه به آیات فوق میتوان گفت تعدد زوجات ( بر خلاف تصورات عوام و توجیهات ناصحیح و جاهلانه رایج ) امری صواب و خداپسندانه و نیکو و یا موافق طبیعت انسانی نیست . و مومنین از ارتکاب چنین عمل غیر منصفانه و غم انگیز ( مگر در موارد خاص و بسیار ضروری ) خودداری کرده و موجبات حسرت و ندامت خود را فراهم نخواهند کرد .

 

ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ في‏ جَوْفِهِ وَ ما جَعَلَ أَزْواجَكُمُ اللاَّئي‏ تُظاهِرُونَ مِنْهُنَّ أُمَّهاتِكُمْ وَ ما جَعَلَ أَدْعِياءَكُمْ أَبْناءَكُمْ ذلِكُمْ قَوْلُكُمْ بِأَفْواهِكُمْ وَ اللَّهُ يَقُولُ الْحَقَّ وَ هُوَ يَهْدِي السَّبيلَ (4)

خدا در درون هيچ مردى دو قلب ننهاده است. و زنانتان را كه مادر خود مى‏خوانيد مادرتان قرار نداد و فرزند خواندگانتان را فرزندانتان نساخت. اينها چيزهايى است كه به زبان

  

  تفسير نمونه، ج‏17، ص: 194

تفسير: ادعاهاى بيهوده‏

در تعقيب آيات گذشته كه به پيامبر ص دستور مى‏داد تنها از وحى الهى تبعيت كند نه از كافران و منافقان، در آيات مورد بحث نتيجه تبعيت از آنها را منعكس مى‏كند كه پيروى از آنان انسان را به يك مشت خرافات و اباطيل و انحرافات دعوت مى‏نمايد كه سه مورد آن در نخستين آيه مورد بحث بيان شده است:

نخست مى‏فرمايد:" خداوند براى هيچكس دو قلب در درون وجودش قرار نداده است"! ((ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ))

جمعى از مفسران در شان نزول اين قسمت از آيه نوشته‏اند، كه در زمان             

 جاهليت مردى بود بنام" جميل بن معمر" داراى حافظه بسيار قوى، او ادعا مى‏كرد كه در درون وجود من" دو قلب"! است كه با هر كدام از آنها بهتر از محمد ص مى‏فهمد! لذا مشركان قريش او را ذو القلبين! (صاحب دو قلب) مى‏ناميدند.

در روز جنگ بدر كه مشركان فرار كردند، جميل بن معمر نيز در ميان آنها بود، ابو سفيان او را در حالى ديد كه يك لنگه كفشش در پايش بود و لنگه ديگر را به دست گرفته بود و فرار مى‏كرد، ابو سفيان به او گفت: چه خبر؟! گفت: لشكر فرار كرد، گفت: پس چرا لنگه كفشى را در دست دارى و ديگرى را در پا؟! جميل بن معمر گفت: به راستى متوجه نبودم، گمان مى‏كردم هر دو لنگه در پاى من است (معلوم شد با آن همه ادعا چنان دست و پاى خود را گم كرده كه به اندازه يك قلب هم چيزى نمى‏فهمد- البته منظور از قلب در اين موارد عقل است

به هر حال پيروى از كفار و منافقان و ترك تبعيت از وحى الهى، انسان را به اين گونه مطالب خرافى دعوت مى‏كند.

ولى گذشته از اينها، اين جمله معنى عميقترى نيز دارد و آن اينكه انسان يك قلب بيشتر ندارد و اين قلب جز عشق يك معبود نمى‏گنجد، آنها كه دعوت به شرك و معبودهاى متعدد مى‏كنند، بايد قلبهاى متعددى داشته باشند تا هر يك را كانون عشق معبودى سازند! اصولا شخصيت انسان، يك انسان سالم شخصيت واحد، و خط فكرى او خط واحدى است، در تنهايى و اجتماع، در ظاهر و باطن، در درون و برون، در فكر و عمل، همه بايد يكى باشد، هر گونه نفاق و دوگانگى در وجود انسان امرى است تحميلى و بر خلاف اقتضاى طبيعت او.

انسان به حكم اينكه يك قلب بيشتر ندارد بايد داراى يك كانون عاطفى و تسليم در برابر يك قانون باشد.

مهر يك معشوق در دل بگيرد. يك مسير معين را در زندگى تعقيب كند.

با يك گروه و يك جمعيت هماهنگ گردد، و گر نه تشتت و تعدد و راههاى مختلف و اهداف پراكنده او را به بيهودگى و انحراف از مسير توحيدى فطرى مى‏كشاند.

لذا در حديثى از امير مؤمنان على ع در تفسير اين آيه مى‏خوانيم: كه فرمود:

((لا يجتمع حبنا و حب عدونا فى جوف انسان، ان اللَّه لم يجعل لرجل قلبين فى جوفه، فيحب بهذا و يبغض بهذا فاما محبنا فيخلص الحب لنا كما يخلص الذهب بالنار لا كدر فيه فمن اراد ان يعلم فليمتحن قلبه فان شارك فى حبنا حب عدونا فليس منا و لسنا منه)) :

- دوستى ما و دوستى دشمن ما در يك قلب نمى‏گنجد چرا كه خدا براى يك انسان دو قلب قرار نداده است كه با يكى دوست بدارد و با ديگرى دشمن، دوستان ما در دوستى ما خالصند همانگونه كه طلا در كوره خالص مى‏شود هر كس مى‏خواهد اين حقيقت را بداند، قلب خود را آزمايش كند اگر چيزى از محبت دشمنان ما در قلبش با محبت ما آميخته است از ما نيست و ما هم از او نيستيم .

بنا بر اين قلب واحد كانون اعتقاد واحدى است و آنهم برنامه عملى واحدى را اجراء مى‏كند چرا كه انسان نمى‏تواند حقيقتا معتقد به چيزى باشد اما در عمل از آن جدا شود و اينكه بعضى در عصر ما براى خود شخصيتهاى متعددى قائل هستند و مى‏گويند فلان عمل را از جنبه سياسى انجام دادم و فلان كار را از جنبه دينى و كار ديگر را از نظر جنبه اجتماعى و به اين ترتيب اعمال متضاد خود را توجيه مى‏كنند منافقان زشت سيرتى هستند كه مى‏خواهند قانون آفرينش را با اين سخن زيرا پا بگذارند. درست است كه جنبه‏هاى زندگى انسان مختلف است ولى بايد خط واحدى بر همه آنها حاكم باشد.

قرآن سپس به خرافه ديگرى از عصر جاهليت مى‏پردازد و آن خرافه" ظهار" است، آنها هنگامى كه از همسر خود ناراحت مى‏شدند و مى‏خواستند نسبت به او اظهار تنفر كنند به او مى‏گفتند:" انت على كظهر امى":" تو نسبت به من مانند پشت مادر منى"! و با اين گفته او را به منزله مادر خود مى‏پنداشتند و اين سخن را به منزله طلاق! قرآن در دنباله اين آيه مى‏گويد:" خداوند هرگز همسرانتان را كه مورد" ظهار" قرار مى‏دهيد مادران شما قرار نداده است"، و احكام مادر، در مورد آنان مقرر نكرده است ((وَ ما جَعَلَ أَزْواجَكُمُ اللَّائِي تُظاهِرُونَ مِنْهُنَّ أُمَّهاتِكُمْ))

اسلام اين برنامه جاهلى را امضاء نكرد، بلكه براى آن مجازاتى قرار داد و آن اينكه: شخصى كه اين سخن را مى‏گويد حق ندارد با همسرش نزديكى كند تا اينكه كفاره لازم را بپردازد، و اگر كفاره نداد و به سراغ همسر خود نيز نيامد همسر مى‏تواند با توسل به" حاكم شرع" او را وادار به يكى از دو كار كند يا رسما و طبق قانون اسلام او را طلاق دهد و از او جدا شود، و يا كفاره دهد و به زندگى زناشويى همچون سابق ادامه دهد

آخر اين چه سخنى است كه انسان با گفتن اين جمله به همسرش كه تو همچون مادر منى، به حكم مادر او در آيد، ارتباط مادر و فرزند يك ارتباط طبيعى است و با لفظ هرگز درست نمى‏شود، و لذا در سوره مجادله آيه 2 صريحا

مى‏گويد :        

((إِنْ أُمَّهاتُهُمْ إِلَّا اللَّائِي وَلَدْنَهُمْ وَ إِنَّهُمْ لَيَقُولُونَ مُنْكَراً مِنَ الْقَوْلِ وَ زُوراً)): مادران آنها كسانى هستند كه آنها را متولد ساخته‏اند و آنها سخنى زشت و باطل مى‏گويند!.

و اگر هدف آنها از گفتن اين سخن جدا شدن از زن بوده است- كه در عصر جاهليت چنين بوده، و از آن به جاى طلاق استفاده مى‏كردند- جدا شدن از زن نيازى به اين حرف زشت و زننده ندارد، آيا نمى‏توان با تعبير درستى مساله جدايى را بازگو كرد؟

بعضى از مفسران گفته‏اند كه ظهار در جاهليت باعث جدايى زن و مرد از يكديگر نمى‏شد، بلكه زن را در يك حال بلا تكليفى مطلق قرار مى‏داد، اگر مساله چنين باشد، جنايت بار بودن اين عمل روشنتر مى‏شود، زيرا با گفتن يك لفظ بى معنى رابطه زناشويى را با همسر خود به كلى بر خود تحريم مى‏كرد بى آنكه زن مطلقه شده باشد

سپس به سومين خرافه جاهلى پرداخته مى‏گويد:" خداوند فرزندخوانده‏هاى شما را، فرزند حقيقى شما قرار نداده است (وَ ما جَعَلَ أَدْعِياءَكُمْ أَبْناءَكُمْ).

توضيح اينكه: در عصر جاهليت معمول بوده كه بعضى از كودكان را به عنوان فرزند خود انتخاب مى‏كردند و آن را پسر خود مى‏خواندند و به دنبال اين نامگذارى تمام حقوقى را كه يك پسر از پدر داشت براى او قائل مى‏شدند از پدرخوانده‏اش ارث مى‏برد و پدر خوانده نيز وارث او مى‏شد، و تحريم زن پدر يا همسر فرزند در مورد آنها حاكم بود.

اسلام، اين مقررات غير منطقى و خرافى را به شدت نفى كرد، و حتى چنان كه خواهيم ديد پيامبر ص براى كوبيدن اين سنت غلط، همسر پسرخوانده‏اش" زيد بن حارثه" را بعد از آن كه از" زيد" طلاق گرفت به ازدواج خود در آورد تا روشن شود اين الفاظ تو خالى نمى‏تواند واقعيتها را دگرگون سازد، چرا كه رابطه پدرى و فرزندى يك رابطه طبيعى است و با الفاظ و قرار دادها و شعارها هرگز حاصل نمى‏شود.

گر چه بعدا خواهيم گفت كه ازدواج پيامبر با همسر مطلقه زيد جنجال بزرگى در ميان دشمنان اسلام بر پا كرد، و دستاويزى براى تبليغات سوء آنها شد ولى اين جنجالها به كوبيدن اين سنت جاهلى ارزش داشت.

لذا قرآن بعد از اين جمله مى‏افزايد:" اين سخنى است كه شما به زبان مى‏گوئيد" (ذلِكُمْ قَوْلُكُمْ بِأَفْواهِكُمْ).

مى‏گوئيد فلان كس پسر من است، در حالى كه در دل مى‏دانيد قطعا چنين نيست، اين امواج صوتى فقط در فضاى دهان شما مى‏پيچد و خارج مى‏شود، و هرگز از اعتقاد قلبى سرچشمه نمى‏گيرد.

اينها سخنان باطلى بيش نيست اما خداوند حق مى‏گويد و به راه راست هدايت مى‏كند ((وَ اللَّهُ يَقُولُ الْحَقَّ وَ هُوَ يَهْدِي السَّبِيلَ))

سخن حق به سخنى گفته مى‏شود كه با واقعيت عينى تطبيق كند، يا اگر يك مطلب قرار دادى است هماهنگ با مصالح همه اطراف قضيه باشد، و مى‏دانيم مساله ناپسند" ظهار" در عصر جاهليت، و يا" پسرخواندگى" كه حقوق فرزندان ديگر را تا حد زيادى پايمال مى‏كرد نه واقعيت عينى داشت و نه قرار دادى حافظ مصلحت عموم بود.

 

   برگزيده تفسير نمونه، ج‏1، ص:1 37

 (آيه  3 سوره ی نساء )

شأن نزول:

قبل از اسلام معمول بود كه بسيارى از مردم حجاز، دختران يتيم را به عنوان تكفّل و سرپرستى به خانه خود مى‏بردند، و بعد با آنها ازدواج كرده و اموال آنها را هم تملك مى‏كردند، و چون همه كار، دست آنها بود حتى مهريّه آنها را كمتر از معمول قرار مى‏دادند، و هنگامى كه كمترين ناراحتى از آنها پيدا مى‏كردند به آسانى آنها را رها مى‏ساختند.

در اين هنگام آيه نازل شد و به سرپرستان ايتام دستور داد در صورتى با دختران يتيم ازدواج كنند كه عدالت را بطور كامل در باره آنها رعايت نمايند.

تفسير:

در اين آيه اشاره به يكى ديگر از حقوق يتيمان مى‏كند و مى‏فرمايد:

 «اگر مى‏ترسيد به هنگام ازدواج با دختران يتيم رعايت حق و عدالت را در باره حقوق زوجيت و اموال آنان ننماييد از ازدواج با آنها چشم بپوشيد و به سراغ زنان ديگر برويد» (وَ إِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تُقْسِطُوا فِي الْيَتامى‏ فَانْكِحُوا ما طابَ لَكُمْ مِنَ النِّساءِ).

سپس مى‏فرمايد: «از آنها دو نفر يا سه نفر يا چهار نفر به همسرى خود انتخاب كنيد» (مَثْنى‏ وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ).

سپس بلافاصله مى‏گويد: اين در صورت حفظ عدالت كامل است «اما اگر مى‏ترسيد عدالت را (در مورد همسران متعدد) رعايت ننماييد تنها به يك همسر اكتفا كنيد» تا از ظلم و ستم بر ديگران بر كنار باشيد (فَإِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تَعْدِلُوا فَواحِدَةً).                    

 «و يا (به جاى انتخاب همسر دوم) از كنيزى كه مال شما است استفاده كنيد» زيرا شرايط آنها سبكتر است، اگر چه آنها نيز بايد از حقوق حقه خود برخوردار باشند (أَوْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ).

 «اين كار (انتخاب يك همسر و يا انتخاب كنيز) از ظلم و ستم و انحراف از عدالت، بهتر جلوگيرى مى‏كند» (ذلِكَ أَدْنى‏ أَلَّا تَعُولُوا).

در باره عدالت همسران، آنچه مرد موظف به آن است رعايت عدالت در جنبه‏هاى عملى و خارجى است چه اين كه عدالت در محبتهاى قلبى خارج از قدرت انسان است‏

  

      پرتوى از قرآن، ج‏6، ص: 17

 

وَ إِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تُقْسِطُوا فِي الْيَتامى‏ فَانْكِحُوا ما طابَ لَكُمْ مِنَ النِّساءِ مَثْنى‏ وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تَعْدِلُوا فَواحِدَةً أَوْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ ذلِكَ أَدْنى‏ أَلَّا تَعُولُوا. پس از امر و دو نهى آيه قبل درباره حراست و نگهدارى اموال يتيمان، كه نمودار قسط است، واو عطف و توجه حكم به يتامى در اين آيه، اتصال و ربط اين آيه را با آيه سابق مى‏رساند. ازدواج با دختران يتيم كه بسا به اسارت درآمده بودند و پدرانشان كشته شده بودند، از لوازم                 

 زندگى جنگجويى و قبيلگى بوده است. اين گونه زيردستى و نداشتن پشتيبان و قدرت دفاع از حق، راه ستمكارى به آنان را باز گذارده بود. با نظر به اينگونه اوضاع جاهلى، اين آيه راه اينگونه ستمكارى و بيعدالتى را كه موجب پليدى در زندگى است، مى‏بندد و راه طيّب را باز مى‏گذارد. چون اين وضع حد و مرز كلى ندارد و چه بسا در مواردى ازدواج با يتيمان به صلاح آنان مى‏باشد، تحريم آن تصريح نشده و ضمنى و مشروط و محدود بيان گرديده است: «وَ إِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تُقْسِطُوا فِي الْيَتامى‏»:

و نظرها را از آن برگردانده به ازدواجهايى كه با قسط و عدالت و رضايت كامل انجام مى‏شود: «فَانْكِحُوا ما طابَ لَكُمْ مِنَ النِّساءِ كه به جاى جواب شرط مقدّر و غير مصرّح است: «فلا تنكحوهن و انكحوا ما طاب لكم»، با چنين دختران يتيمى كه نگران آن باشيد ازدواج نكنيد و ازدواج كنيد با زنانى پاك تا زندگى عادلانه و و جدان و محيط پاك شما آلوده نشود. همين شرط قسط، و راهنمايى به «ما طابَ» چنين تقدير بليغ و كوتاه را مى‏رساند. اين بيان در صورتى است كه جمع يتيمة بودن يتامى است. اگر اليتامى اعم از جمع يتيمة و يتيم باشد، هم راجع به دختران يتيم و زنان بيوه يتيم دار است كه ازدواج با آنان چه بسا در قسط و تأديه حقوق مالى و حياتى آنان، كوتاهى شود و موجب آلودگى و طيّب نشدن زندگى گردد، ابهام «ما طابَ»، به جاى «من طاب» براى توجّه اوّلى و نظر به «طاب» است، پيش از بيان مِنَ النِّساءِ ...، كه بيان تفصيلى ما طاب است: مَثْنى‏ وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ. و چون اين اوزان براى تكرار و تناوب است: دو دو، سه سه، چهار چهار، كسى كه بتواند از هر جهت مراعات قسط را در همسرى يا با دو زن داشته باشد، نه بيش از آن، بايد به همان اكتفاء كند و از آن تجاوز نكند، و همچنين كسانى كه مى‏توانند سه يا چهار [زن‏] به تناوب داشته باشند، پس واو به همان معناى تفصيلى و عطفى آمده، نه آن گونه كه ادباى جامد گمان مى‏كنند كه به معناى «أو» ى ترديدى است و گر نه بايد جمع ميان دو و سه و چهار كه نه 9 مى‏شود جايز باشد! اين آيه، با بلاغت خاصى، هم ازدواج را محدود كرده هم راه تعدّد تا چهار را باز گذارده و تجويز كرده است، آنهم با شرايط ضمنى: قسط و طيّب و شرط صريح: «فَإِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تَعْدِلُوا فَواحِدَةً أَوْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ» و راهنمايى: ذلِكَ أَدْنى‏ أَلَّا تَعُولُوا اكتفاء به يك زن و يا ملك يمين به عدل و قسط نزديكتر است، و يا نزديكتر است به اينكه بار سنگين عائله‏مندى را بر دوش خود حمل نكنيد و يا نتوانيد كه حمل كنيد.            

 از يك سو اين تحديديست در مقابل نامحدودى كه در اديان تحديد نشده بود و هم [نشان دادن‏] روشى به مردم آن روز بود بخصوص در زندگى قبيلگى كه پايه‏اش بر تكثير زن و فرزند بود، و هر كه بيشتر قدرتمندتر از جهت دفاع و تأمين زندگى. در تورات هيچ محدوديتى نيامده و سيره بعضى از پيمبران و پادشاهان بنى اسرائيل چون سليمان بوده- مسيحيت هم به تصريح انجيل پيرو تورات بوده- و هم آيه، تجويز در شرايط خاصّ زندگى است از جهت توانايى مرد در انجام قسط و عدالت و فراهم كردن زندگى پاكيزه- طيّب- آنهم فقط به تجويز نه الزام. اين آئين ابدى زندگى در همه شرايط است نه محيط خاص. و اگر شرايط ايجاب مى‏كرد، مانند زندگى قبيلگى و جنگ‏زده‏اى كه زنهايى بى‏سرپرست مى‏مانند و زن هم با رشد عقلى خود رضايت داد، جلوگيرى از تعدّد، سلب آزادى زن و مرد است نه بخشش آزادى به آنها، مگر آنكه قانونگذار بيش از نظر [كردن به‏] مصلحت عموم خود را قيم خانواده‏ها بداند. و چه بسا مردانى كه قدرت بدنى و روح اداره و سرپرستى و قسط آنان بيشتر از چندين مرد عادى است، همچون پيمبر اكرم (ص)، و اين نخستين تجربه و آزمايش است براى اداره شهر و كشور. آنكه نتواند در خانه دو يا سه يا چهار زن را با درايت سرپرستى كند، چگونه مى‏تواند شهر و كشورى را اداره كند. و اين حق اداره را اسلام به هر فرد شايسته داده است و ميراث طبقه خاصى نيست.

اگر در محيطى به سبب تولد بيشتر زنان و يا از ميان رفتن بيشتر مردان و به سن يأس رسيدن زنها سالها پيش از مردها و كوتاهى عمر آنان نسبت به زنها، با در نظر گرفتن زودرسى دختران، زنان آماده همى افزايش يابند، به عكس مردان، چه بايد كرد؟ اين جواز آفرينش بيش از تجويز قانون است، يا ما زاد پس از تقسيم بايد تن به فحشاء دهند، چنان كه مصيبت غرب است، يا زنده به گور نمايند و يا تقسيم شوند به مردانى كه توانايى دارند. كدام يك از اين شقوق به صلاح افراد اجتماع نزديكتر است؟ از سوى ديگر زن كه هميشه و در هر حال آماده زناشويى و حمل نيست، مانند زمان حمل و عادت و شير، مرد آماده در هر حال چه راهى دارد؟ مگر آنكه تكثير نسل را خطرناك بدانيم- همچون فلسفه مالتوس- و براى اداره كنندگان! نه از جهت تغذيه كه قدرت خلّاق و طبيعت سرشار كارش به حساب است، چنان كه پيش از ولادت خون را تبديل به شير مى‏كند و چون دندان دهد نان مى‏دهد. راه طلاق هم باز است، نه بن بستى كه مسيحيان براى خود درست كرده چنان طبيعت مرد و زن و راه                       

 نفوذ خود را از طريق ديگر باز كرده و پايه تمدنشان را چنان خيسانده است كه در شرف فرو ريختن است. اما روش مسلمانان به پيروى از مترفين و حكام كه زن را همان وسيله شهوات و شكوه گرفتند و حرمسرا آراستند با همه كينه‏ها و دسيسه‏ها و رقابتها، مانند ديگر انحرافها، ربطى به تعاليم اسلام كه بر پايه عقل و فطرت است ندارد. و در شرايط فساد اجتماعى و اقتصادى هر گونه احكام و قوانين منطبق با عقل و فطرت مسخ و واژگون و وسيله‏اى بر فساد و افساد مى‏گردد. با آنكه اصول و فروع احكام اسلامى با هم مرتبط است تا هم محيط تزكيه شود و عدل و قسط اجراء گردد و هم نفوس «ليزكيهم ...».

مخاطب «إِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تُقْسِطُوا ... و أَلَّا تَعْدِلُوا ...» در مرحله نخست افراد مسلمان با ايمان و آگاه و نگران از كوتاهى در قسط و عدل است كه مسئول اجراى آنها مى‏باشند، آن گاه نظارت و مسئوليت عموم و اولياى امور. پس اگر مسلمانان آگاهى و نگرانى از انجام ندادن قسط و عدل و افراد و اجتماع و مسئوليت و تعهد نسبت به يكديگر را نداشتند و اولياى امور خود ستمكار و رويگردان از قسط و عدل بودند، ديگر چگونه بايد اين احكام با همه حدودش اجرا گردد و زندگى طيّب فراهم شود؟! إِنْ خِفْتُمْ، در هر دو مورد يتامى و زنان، همان نگرانى را مى‏رساند كه با قرائن و اوضاع اقتصادى و توانايى شخص پيش بينى مى‏شود و همين [امر] در اين موارد منشأ حكم است، نه علم و يقين داشتن. درباره يتيم‏ها نگرانى از بى قسطى است، چون نظر به رساندن و نگهدارى حقوق مالى و سرپرستى است. درباره زنان نگرانى از بيعدالتى است، چون نظر به حفظ تعادل از هر جهت ميان آنان مى‏باشد، و اين تعادل درباره يك زن صادق نيست: فَواحِدَةً. و همچنين درباره ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ، كه ميان آن و زن آزاد و يا چند كنيز، تعادل واجب نيست. چون ملك يمين است، كه با قدرت جهاد يا خريدارى به تملك آمده، نه همچون همسرانى كه به اختيار گزيده شده‏اند و به ازدواج تن داده باشند: كنيزان، يا مشركانى هستند كه در جهاد اسلامى به اسارت آمده‏اند و يا از بقاياى بردگان جاهليت بوده‏اند. از نظر اسلام، چون ريشه‏هاى شرك و يا روح بردگى در آنها باقيست، [به همين حال باقى مى‏مانند] تا در محيط اسلامى زدوده شود، و زمينه آزادى و همسريش فراهم گردد و يا ام ولد شوند.

 

       تفسير روشن، ج‏15، ص:39

جوف: باطن و داخل چيز است.

مظاهره: معاونت، كمك گرفتن.

أدعياء: جمع دعىّ بمعنى خوانده شده به فرزندى.

أَقْسَطُ: از قسط بمعنى عدالت است.

موالى: جمع مولى بمعنى مالك، سيّد، معتق، معتق، عبد، است.

جُناحٌ: إثم، گناه است.

                    

مى‏فرمايد:

أى رسول أكرم تقوى و خوددارى داشته باش در مقابل خداوند متعال، و اطاعت نكن از كافرين و منافقين، بتحقيق خداوند بآنچه عمل ميكنيد آگاه و عالم و حكيم است- 1

و پيروى كن از آنچه وحى مى‏شود بتو از جانب پروردگارت، كه او آگاه است بآنچه عمل ميكنيد- 2

و توكّل كن بخداوند كه و كيل بودن او كافى است براى شما- 3

قرار نداده است براى مردى دو قلب در سينه او، و قرار نداده است همسرهاى شما را كه از آنها كمك مى‏گيريد در زندگى، مادرهاى شما، و قرار نداده است فرزند خوانده‏هاى شما را، أولاد شماها، اين گفتاريست از شما كه در دهنهاى شما است، و خداوند حقّ را گويد، و او هدايت ميكند براه راست‏

 

1- وَ إِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تُقْسِطُوا فِي الْيَتامى‏ فَانْكِحُوا ما طابَ لَكُمْ مِنَ النِّساءِ مَثْنى‏ وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ:

قسط: بمعنى رسانيدن چيزيست بمورد خود، يعنى إيفاء حقّ شخصى كه بايد باو داده شود، و اينمعنى يكى از مصاديق عدل است.

و چون در آيه گذشته أمر بايتاء اموال يتامى شده بود، و در زناشويى با آنها زمينه براى استفاده سوء از أموال آنها موجود مى‏شد، چنانكه در خارج اينطور است: در اينجا مى‏فرمايد: اگر اطمينان صد در صد بنگهدارى و حفظ خود نداشته باشيد: بهتر است با غير أيتام زناشويى كرده، و أموال آنها را تحت اختيار و تصرّف خود قرار ندهيد.

و براى تأكيد و مبالغه بجمله- أَلَّا تُقْسِطُوا، تعبير فرموده است، تا اشاره بشود بآنكه شرط در اينمورد علم بإقساط است، نه جهت منفى كه نظر سوء نداشتن و تعدّى و سوء استفاده نبودن باشد.

و ضمنا معلوم مى‏شود كه: مفهوم اقساط أخصّ و دقيقتر از عدالت است: زيرا نظر در آن بإيفاء حقّ و اتصال چيزيست بمحلّ خود، و مفهوم عدالت در مرتبه كمتر از اين هم حاصل مى‏شود.

و كلمه- و إن خفتم، نيز اينمعنى را تأييد مى‏كند، يعنى احتماليكه ايجاد خوف كند كافى است در خوددارى، و علم لازم نيست.

و اقساط در باره أيتام: شامل همه امور آنها خواهد شد، خواه در جهت امور مالى باشد، و يا سائر امور زندگى آنها.                        

 2- فَإِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تَعْدِلُوا فَواحِدَةً أَوْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ ذلِكَ أَدْنى‏ أَلَّا تَعُولُوا:

عدل: معتدل و در حدّ وسط واقع شدن است كه افراط و تفريط و تجاوز از ميانه‏روى و كوتاهى از آن نباشد.

و اينمعنى در هر يك از موضوعات اعتقادات و أخلاق و افكار و أعمال و أقوال، بنسبت خود آن موضوع فرق پيدا مى‏كند.

و منظور در اينجا رعايت عدالت در باره أزواج متعدّد است، زيرا رعايت ميانه روى و عدالت نسبت بآنها اقتضاء مى‏كند كه از لحاظ اظهار علاقه و اعمال محبّت و انس و از جهت خدمات لازم، همه در حدّ مساوى بوده، و ترجيح و تفريطى در ميان واقع نشده، و مالدار بود و فقير بودن و عالم بودن و جاهل بودن و خوش سيمايى و متوسّط بودن، از لحاظ زوجيّت و انجام وظائف زناشويى و انس و خدمات لازم، اختلافى ايجاد نكند.

و در اينجا بكلمه عدالت تعبير شده است نه اقساط: زيرا نظر باجراى ضوابط زناشويى در ميان أزواج متعدّد است، و اقساط و ايفاى حقوق يكايك آنها كافى نيست، و بلكه در اقساط خصوصيّات و جهات نفسانى و شخصى آنها مورد توجّه واقع شده، و از جهت زوجيّت و عنوان همسرى خارج مى‏شود.

و اينمعنى كه برابر ديدن أزواج است: در نهايت صعوبت مى‏باشد. و از اين لحاظ ما معتقد هستيم كه: تعدّد زوجات براى افراد عادى كه قدرت ضبط نفس نداشته، و مسلّط بر هوى و خواسته‏هاى نفسانى نيستند: حرام است، مخصوصا با آثار خارجى آن كه مورد توجّه شود، از ظلم و تعدّى و تضييع حقوق و ايجاد اختلاف در ميان خانواده و أولاد و أرحام و بدگوييها و غير اينها.

و اكثر افراد اگرچه از خواصّ باشند، در مقابل انجام وظائف لازم شرعى و عرفى و عقلى، در باره زوج واحد و فرزندان او از جهت تعليم و تربيت الهى و دينى، بسيار عاجز و قاصر و مقصّر هستند، تا برسد به اين كه متعهّد براى تأمين دو خانواده يابيشتر باشند.

 أيمان: جمع يمين بمعنى جانب راست و دست راست، و اين معنى از لغت عبرى و سريانى گرفته شده است.

و در عربى أصل بمعنى قوّت با زيادت و خير است.

و جمله- أَوْ ما مَلَكَتْ، عطف است به واحدة، و منظور اينكه: در صورت عدم توانايى باجراى عدالت در ميان أزواج متعدّد، لازم است بيكى اكتفاء شده، و يا از زنهاى مملوكه اختيار كند اگر چه آنها متعدّد باشند.

زيرا شخصى كه عبد يا كنيز است: بصورت خريد و مملوكيّت در اختيار مالك قرار گرفته، و روى جريان عرفى و شرعى توقّع بيشترى نداشته، و با برنامه مختصرى زندگى مى‏كنند.

و البته اين معنى تجويز نمى‏كند كه كمترين ظلمى در حقّ آنها صورت گرفته، و مورد اهانت و تحقير قرار بگيرند.

و خود اين تزويج براى آنها نوعى از آزادى و خوشى است، كه مقدّمات آزادى و اختيار و منزلت خواهد بود.

و عَول: بمعنى مستولى شدن بچيزيست كه بصورت استعلاء و بلندى باشد، چنانكه در كفالت و تأمين زندگى و اداره امور و أمثال اينها ديده مى‏شود.

و أدنى: از مادّه دنوّ است كه بمعنى قرب با تسفّل باشد.

منظور اينكه: كفايت كردن به تزويج يك همسر آزاد و يا مملوكه نزديكتر بحقّ و تقوى است از استيلاء و استعلاء (عول).

آرى در صورت تعدّد زوجات: مرد مجبور است كه براى تأمين زوجات و فرزندان آنها و سازش با خانواده‏هاى آنها و تحمّل جريانهاى مختلف آنها، بهر نحويست صبر و ايستادگى كرده، و در نتيجه متوسّل بزور و استيلاء و استعلاء گردد.

   

     تفسير شريف لاهيجي، ج‏1، ص‏431

 

وَ إِنْ خِفْتُمْ و اگر بترسيد شما أَلَّا تُقْسِطُوا از اينكه براستى عمل نكنيد فِي الْيَتامى‏ در حقوق يتيمان فَانْكِحُوا پس نكاح كنيد ما طابَ لَكُمْ آنچه خوش آيد شما را مِنَ النِّساءِ از زنانى كه حلال باشد نكاح آنها بر شما مَثْنى‏ وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ حالكونى كه آن ما طاب لكم دو دو و سه سه و چهار چهار باشد، بنا برين اين أسماء ثلاثه منصوبند بر حاليت از «ما طاب» يعنى در حالتى كه ما طلب مفصل باشد باين تفصيل، و حاصل كلام اينست كه حلالست شما را كه دو زن يا سه زن يا چهار زن نكاح كنيد و                   

 زياده از آن حلال نيست بعقد دوام، بخلاف عقد متعه كه منحصر درين عدد نيست مانند ملك يمين بنا بر روايات صحيحه.

بدانكه أهل تفسير را در ربط «فَانْكِحُوا ما طابَ لَكُمْ» بر ما تقدم اقوالست و هيچ كدام از آن اقوال خالى از تعسف و تكلف نيست، از آن جمله در جوامع الجامع گفته كه: چون أولياء أيتام بنا بر كثرت مال و وفور جمال يتيمان رغبت بر نكاح ايشان ميكردند و در خاطر اين اولياء خطور ميكرد كه چون اين يتيمان در حجر تربيت ما ميباشند بعد از نكاح مهر مثل بايشان ندهند لهذا حق تعالى ميفرمايد كه:

اگر شما أى أولياء يتيمان ترسيد كه راستى نورزيد در حق يتيمان بعد از نكاح ايشان پس بايد كه دست از نكاح ايشان برداريد و غير ايشان از زنان بالغه عاقله كه شما را خوش آيد تا چهار زن بحباله زوجيت خود در آريد، زيرا كه اگر حقوق زنان بالغه را مرعى نداريد ممكن است كه براى خود مخلصى بهمرسانيد باين قسم كه از ايشان التماس اسقاط حقوق بكنيد و ايشان حسب الالتماس شما از حقوق خود بگذرند أما از حقوق أيتام استخلاص ممكن نيست چه ايشان از أهل تحليل و اسقاط حقوق خود نيستند.

و در احتجاج روايت كرده كه زنادقه بر قرآن اعتراض كردند كه هيچ ربطى و مناسبتى ميان قسط در مال أيتام و نكاح زنان نيست پس حضرت امير المؤمنين عليه السّلام در جواب ايشان فرمود كه: اين عدم ربط و مناسبت بجهت آنست كه منافقين بيشتر از ثلث قرآن را در ما بين آيه «وَ إِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تُقْسِطُوا فِي الْيَتامى‏» و آيه «فَانْكِحُوا ما طابَ لَكُمْ» انداخته‏اند.

و على بن ابراهيم و شيخ طبرسى در مجمع البيان روايت كرده‏اند كه آيه «وَ إِنْ خِفْتُمْ» متعلق است بآيه «وَ يَسْتَفْتُونَكَ فِي النِّساءِ» كه بعد از يكصد و بيست آيه درين سوره ميآيد، و اصل كلام الهى چنين بوده كه «وَ يَسْتَفْتُونَكَ فِي النِّساءِ قُلِ اللَّهُ يُفْتِيكُمْ فِيهِنَّ وَ ما يُتْلى‏ عَلَيْكُمْ فِي الْكِتابِ فِي يَتامَى النِّساءِ اللَّاتِي لا تُؤْتُونَهُنَّ ما كُتِبَ لَهُنَّ وَ تَرْغَبُونَ أَنْ تَنْكِحُوهُنَ‏  وَ إِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تُقْسِطُوا فِي الْيَتامى‏ فَانْكِحُوا ما طابَ لَكُمْ، مِنَ النِّساءِ مَثْنى‏ وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ» يعنى طلب فتوى ميكنند از تو اى محمد در باب زنان يعنى در باب استحلال تزويج يتيمانى كه تربيت آنها كرده‏ايد، بگو در جواب كه: خدا فتوى ميدهد شما را و بيان أحكام ميكند درين زنان و بگو بايشان كه همچنين فتوى ميدهد شما را در باب آن چيزى كه خوانده شده است بر شما در قرآن در بيان يتيمانى كه نميدهيد مال ايشان را و خواهش نكاح ايشان مى‏كنيد پس اگر بترسيد شما كه عدل و راستى نورزيد در يتيمان پس نكاح كنيد زنانى را كه خواهيد تا چهار زن.

از حضرت امام جعفر صادق عليه السّلام مرويست كه فرموده:

 «لا يحل لماء الرجل أن يجرى فى اكثر من أربعة أرحام من الحرائر»

يعنى حلال نيست مر آب منى مرد را كه جارى شود در بيشتر از چهار رحم زنان آزاد بعقد دوام.

فَإِنْ خِفْتُمْ پس اگر بترسيد شما أَلَّا تَعْدِلُوا از اينكه براستى عمل نتوانيد كرد در حقوق زنان متعدد خود، يا آنكه نتوانيد در نفقه دادن ايشان اعتدال ورزيد يعنى از عهده نفقه زنان متعدده نتوانيد بر آمد چنانچه از حضرت صادق عليه السّلام مرويست خواهد آمد در ترجمه آيه «لَنْ تَسْتَطِيعُوا أَنْ تَعْدِلُوا بَيْنَ النِّساءِ» فَواحِدَةً پس اختيار كنيد يك زن را و اكتفاء باو كنيد أَوْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ يا اختيار كنيد آنچه از كنيزان را كه مالك شود دستهاى راست شما، و اسناد مالكيت بدست راست از قبيل اسناد فعلست بآلت، زيرا كه عادت عرب چنان بوده كه در وقت بيع و شرى بايع و مشترى دست راست يكديگر را گرفته بيع ميكرده‏اند ذلِكَ اين اكتفاء كردن بيكزن يا مطلق كنيز أَدْنى‏ نزديكترست أَلَّا تَعُولُوا به اينكه جور و ستم نكنيد زيرا كه حقوق يك زن و حقوق مطلق كنيز كمتر است و رعايت آن أسهل است و أيسر.

  

انوار درخشان، ج‏13، ص: 53

((ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ)):

بيان سبب است چنانچه در باره قيام بوظايف رسالت بساحت پروردگار توكل نمائى و استمداد كنى هرگز در برابر دنياى شرك و كفر انقياد و پذيرش نخواهى داشت زيرا قلبى كه با عظمت كبريائى آميخته هرگز تزلزلى از مرز خاطر او گذر نخواهد نمود براى زندگى بشر يك قلب لازم است تا امور و انتظام يابد و با دو قلب نمى‏توان زندگى بشر انتظام يابد چگونه نظام جهان تحقق پذيرد در صورتى كه دو اله و يا دو معبود باشد.

((وَ ما جَعَلَ أَزْواجَكُمُ اللَّائِي تُظاهِرُونَ مِنْهُنَّ أُمَّهاتِكُمْ))

بر حسب آئين جاهليت چنانچه كسى همسر خود را تشبيه بمادر خود نموده بطور انشا ميگفت پشت تو پشتت بمن مانند ظهر مادرم است و آنرا ظهار مينماميدند و سبب بينونت و جدائى همسر از شوهرش ميگشت آيه بيان آنستكه اين سخن و تشبيه ظهر همسر خود بمادرش سخنى است بيهوده و همسر مانند مادر نميشود و حرمت و طلاقى بر آن مترتب نخواهد شد.

((وَ ما جَعَلَ أَدْعِياءَكُمْ أَبْناءَكُمْ))

هم چنين فرزند ديگرى را فرزند خود خواندن و او را بفرزندى خود بگزيدن اثرى نخواهد داشت و سبب نمى‏شود كه بحقيقت فرزند باشد و اثرى بر آن مترتب نمى‏شود و رابطه نسبى ميان شخص و آن فرزند پديد نميايد و سبب وراثت و حرمت ازدواج نمى‏شود.

((ذلِكُمْ قَوْلُكُمْ بِأَفْواهِكُمْ))

بيان آنستكه اين سخن گرچه با قصد انشاء ظهار باشد و تصميم قلبى و اعتقادى داشته باشد لغو و بيهوده مانند لقلقه زبان است هم چنين فرزند ديگرى را فرزند خود بخواند و بحقيقت بدان تصميم داشته كه فرزند او است آن نيز                   

 لغو و بيهوده است يعنى اين فرض و اعتبار را دين اسلام نمى‏پذيرد.

((وَ اللَّهُ يَقُولُ الْحَقَّ))

مبنى بر حصر است آنچه را كه دين اسلام و احكام آن از انشائات مقرر نمايد بر اساس صحيح و ثابت است نه هر چه را مردم بنظر خود انشاء نمايند و بنا گذارند.

((وَ هُوَ يَهْدِي السَّبِيلَ))

مبنى بر حصر است پروردگار بايد طريقه روابط اعتبارى و امورى كه نظام اجتماع بر آنها استوار است هدايت و ارشاد نمايد.

مفاد آيه آنستكه احكام اسلام رابطه اسباب و مسببات اعتبارى را از شؤن تشريع و از وظايف ربوبيت معرفى نموده يعنى امور اعتبارى و التزامات و عهود و عقود و ايقاعات از جمله احكامى است كه بايد شارع اسلام تشريع و يا امضاء نمايد و گرچه بر اساس اعتبار و نظر عرف و عقلاء ميباشد ولى بايد بر اساس صحيح استوار باشد نه بطور گزاف.

مثلا عقد ازدواج و رابطه زناشوئى كه بنظر عرف و عقلاء است يعنى التزام شوهر و همسر بازدواج با يكديگر اينگونه زناشوئى را طبق نظر عقلاء با شرايطى امضاء فرموده هم چنين التزام شوهر بطلاق همسر خود با امكانات و شرايط خاص تشريع و امضاء فرموده هم چنين خريد و فرش و معاملات و التزامات و داد و ستد و تعهدات را طبق نظر عرف و عقلاء امضاء فرموده است.

ولى رابطه فرزندى فقط از طريق تكوين و توالد و تناسل است نه از طريق فرض و اعتبار و بناگذارى هم چنين تشبيه نمودن ظهر همسر به مادر خود سبب نمى‏شود كه همسر مادر باشد و آثار بينونت و طلاق تحقق بيابد.

 

   انوار درخشان، ج‏3، ص‏1 33

 «وَ إِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تُقْسِطُوا فِي الْيَتامى‏ فَانْكِحُوا ما طابَ لَكُمْ مِنَ النِّساءِ مَثْنى‏ وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ»  آيه باولياء پند داده. به اين كه دخترى كه در سرپرستى آنان زندگى مينمايد، شايسته است با او مواسات نموده، او را به عضويّت خانواده خود پذيرفته، و كودك بى‏پدر و رانده از خويشان نپندارند، و بنظر حقارت بوى ننگرند، و پس از رشد و بلوغ با رضايت وى بهمسرى خود، و يا فرزند خود او را بپذيرند، كه از جمله قيام بقسط و رفتار نيك در باره او است.

و چنانچه اين پند را نپذيرفته، و بنظر حقارت باو بنگرند، يا اينكه خود و يا فرزندان آنها نيازمند بهمسر است، با او ازدواج ننمايند، نا گزير آن دختر بطبقات پست شوهر ميرود، و اين بر خلاف عدالت و ميانه روى با او است.

در اين صورت هر يك از افراد ببانوانى كه رغبت داريد ميتوانيد، دو يا سه و يا چهار همسر اختيار نمائيد.

بقاء نسل و توليد مثل بر اساس ازدواج و زنا شوئى است، كه بر پايه پيمان هم زيستى شوهر و همسر او باشد، و يگانه وسيله انتساب فرزند بپدر و مادر خود همانا عقد ازدواج شوهر و همسر با يكديگر است، و پايه تشكيل خانواده و انشعاب آن، بر ازدواج استوار است.

احكام و برنامه دين اسلام بطور دقيق با نيازهاى بشر تطبيق ميكند، و عقد و پيمان همزيستى را مانند ساير عقود و ايقاعات و پيمانها انفكاك پذير معرّفى نموده است، و براى اينكه دو همسر در اثر پيش آمدهاى زندگى، و فراز و نشيبهاى آن، احيانا بخواهند از یكديگر جدا شده، و بهمزيستى خودشان پايان دهند، طلاق رجعى را مقرّر فرموده، كه بتوانند در اطراف آن با دقّت و فرصت بيشترى انديشه نموده، و آزمايش كنند.

دين اسلام همانطور كه در باره نكاح و زنا شوئى ترغيب نموده، زياده بر آن از عمل شنيع و هرزه گرائى اكيدا منع كرده، و آنرا جنايت معرّفى نموده، و براى هر يك كيفر و مجازاتى بس دشوار مقرّر فرموده است، زيرا سبب اختلاف خانواده‏ها شده انتساب فرزندان بآنها معلوم نميشود، و نيز در اثر شيوع بيماريها نسل بشر را تهديد مينمايد، و فرزندانى كه از افراد هوسران بوجود آيند، بى‏سرپرست خواهند بود.

اسلام اين سنخ فرزندان را آميخته بشقاوت و تيره بخت معرّفى نموده است، يعنى در آينده روى سعادت نخواهند ديد، و در صف اشرار و ناپاكان قرار خواهند گرفت، زيرا نه در دامن تربيت پدر و مادرى با ايمان پرورش يافته، و نه از محيط خانواده‏اى كه آنان را بحقايقى آشنا سازد، بهرمند شده‏اند، و خود آنان نيز بر حسب محيط آلوده و تيره‏اى كه بآن چشم گشوده، نميتوانند از آن رهائى يابند، و ديده و فطرت خدا داده را در خود بيدار نمايند.

پروردگار بر حسب نظام آزمايش، وسائل سعادت و نيك بختى را در برابر همه افراد يكسان گسترده، و مكتب تعليم و تربيت قرآن را آنچنان بسط داده، و براى قبولى آن شرط و مانعى پيشنهاد ننموده، و هر كه بدان توجّه كند، بوى اقبال نموده با آغوش باز او را ميپذيرد، و بقدر سعى و كوشش وى از فضيلت او را بهرمند مى‏سازد.

در اين زمينه هر يك از افراد بشر كه دعوت مكتب قرآن را نپذيرد، خود را از فضيلت باز داشته، و تيره بختى وى تنها بخود او بستگى خواهد داشت.

برنامه اسلام احتياجات بشر را بطورى تأمين نموده، چنانچه خردمندان در هر مورد بآن با نظر دقّت بنگرند، آنرا با احتياجات مردم منطبق خواهند يافت.

از جمله آن تفاوت ساختمان بدن و نيازهاى روانى مردان و زنان را از نظر گذرانيده، تعدّد زوجات را تجويز فرموده، و با كوتاهترين جمله آنرا تعديل نموده است.                        

 «فَإِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تَعْدِلُوا فَواحِدَةً» جواز تعدّد زوجات را در محور اعتدال، و ميانه روى در زندگى قرار داده است، كه چنانچه بيم آن رود كه بشرط آن قيام ننمايد، و يا از تأمين وسايل آسايش بر حسب شأن هر يك از زوجات بر نيايد، تنها بيك همسر بايد اكتفاء كند.

 ( «سخنى در باره تعدد زوجات») قانون تعدّد زوجات در زمينه مساعد، و رعايت امكانات آن، مصالح اجتماعى را در نظر گرفته، زيرا اورگانيسم بدنى و روانى مردان و زنان، اقتضاء چنين حكمى را دارد.

1- بديهى است كه دختران در سنّ دهسالگى بحدّ بلوغ رسيده، و آماده استيلاد ميشوند، و پسران نيز در سنّ شانزده سالگى مستعدّ توليد خواهند بود.

در اين صورت چنانچه فرض شود كه چند سال تعداد مواليد در قبيله و يا شهرى يكسان باشد پس از گذشتن بيست سال- و نيز فرض شود از آنها كسى نميرد- دخترانى كه بحدّ رشد رسيده يكصد و ده نفرند، ولى پسران كه بالغ هستند پنجاه تن بيشتر نخواهند بود.

2- بر حسب طبع، بيشتر كارهاى سنگين و پر خطر بعهده مردان است، و از نظر اينكه طبع بشر بر تجاوز بر حقوق ديگران است، اجتماعات بشرى هيچ گاه (مانند قرون گذشته) ايمن از خطر زد و خوردها و جنگهاى خونين كوچك و بزرگ نبوده است و تنها مردان با اينگونه حوادث در زندگى رو برو ميشوند.

 (عوارضى كه از اختصاصات بانوان است)

 1- بر حسب طبع، زنان سالم در هر ماه چند روز دچار عادت زنانه ميشوند، و نيز دوره حمل و زايش و ارضاع (شير دادن كودك) آماده براى زنا شوئى و استيلاد نخواهند بود.

2- بر حسب طبع، در پنجاه سالگى اقتضاء حمل در زنان پايان مى‏يابد، ولى مردان در حدود هفتاد سالگى بطور غالب مستعدّ توليد و آميزش هستند.

با اين تفاوت‏ها كه طبع زنان با مردان دارد، و نيز حوادث خارجى كه مردان با آنها رو برو ميشوند، در هر اجتماعى سبب فزونى تعداد دختران و بانوان بر مردان خواهد بود.

از اين رو دختران كه از تعداد مردان بيشترند براى اينكه از داشتن همسر و فرزند برخوردار شوند، و اين حقّى است كه در طبع و غريزه آنان نهاده شده، و از موهبت طبيعت هر دو صنف يكسان بهره‏مند شوند، چاره‏ئى جز از تجويز تعدّد زوجات نخواهد بود.

پس قانون منع از تعدّد زوجات بر خلاف فطرت است، هم چنانكه مخالف ديانتهاى آسمانى است، زيرا دين انجيل در بسيارى امور از جمله در باره ارث و نكاح تابع و پيرو تورات ميباشد، و از جمله احكام آن جواز تعدّد زوجات است.

علاقه ببقاء نسل و ارضاء غريزه جنسى از فطريّات بشر است، تعدّد زوجات نيز براى طبقات ممتاز از اجتماعات، امرى بس مطلوب و پسنديده و متداول بوده است، بخصوص در قبايل و باديه نشينان كه مبناى زندگى آنان بر بيابان گردى و نگهبانى أحشام و أغنام است، و نيز بوسيله دسترنج خود و افراد خانواده احتياجات خود را تأمين مينمايند.

در ديانتهاى آسمانى نيز تعدّد زوجات مورد امضاء بوده است، و در تورات نيز حدّ و شماره‏اى براى آن در نظر گرفته نشده، و بر حسب تاريخ سليمان پيامبر عليه السّلام حدود يكصد همسر در اختيار داشته است.

دين اسلام نيز در اين باره طريق وسط و ميانه روى را پيموده است، و براى تجويز آن شرايط و امكاناتى چند در نظر گرفته است.

1- با زوجات خود بر حسب زىّ و شأن هر يك باعتدال و ميانه روى رفتار نمايد.

2- صفاء در شئون زندگى اعضاء خانواده فرمانروا باشد، و اختلاف و ناسازگارى رخ ندهد.

از اين نظر جواز تعدّد زوجات، اختصاص بطبقات ثروتمند دارد، كه بتوانند وسايل زندگى، و معيشت چند خانواده را تأمين نمايند.

كشورهائى كه قانون منع از تعدّد زوجات، در آنها حكومت مينمايد، بخصوص كشورهائى كه در جنگ جهانى دوّم با حوادثى خونين رو برو شده‏اند، بعضى از نويسندگان آنها زبان باعتراض گشوده، كه بسيارى از دختران، در دوره زندگى از برخوردار شدن همسر و تشكيل خانواده محروم هستند، و عمر عزيز خود را بسر گرمى و خاطرات كابوسى و اختلال روانى بسر ميبرند.

و يا به بى بند بارى و هرزه گرائى در حاشيه اجتماع و دور از خانواده خود بشرمسارى بسر ميبرند، و وسيله سرايت بيماريهاى گوناگونى شده و اجتماعى را ننگين مى‏كنند، اين خطر عمومى جز بتصويب قانون جواز تعدّد زوجات چاره پذير نيست.

در باره منع از تعدّد زوجات گفته شده: از جمله فطريّات بشر خوى پسنديده غيرت است، يعنى كسى كه به ناموس ديگرى تجاوز نمايد، و يا چيزى را كه محترم ميشمارد در مقام هتك حرمت آن بر آيد، بر حسب فطرت در مقام دفاع از تجاوز او بر ميآيد، در اين صورت شوهر بحكم فطرت از كسى كه با همسر او رابطه نامشروع داشته باشد در مقام دفاع و انتقام از او بر ميآيد، هم چنان همسرى كه شوهر او زوجه ديگرى اختيار كند، غريزه و غيرت طبع او سبب ميشود كه بتواند از شوهرش ممانعت كند زيرا هر دو در غريزه جنسى و خوى غيرت يكسانند.

پاسخ آنستكه شوهر بحكم فطرت و غيرت طبع از مرد اجنبى كه بر ناموس او تجاوز نموده اگر در مقام انتقام بر آيد پسنديده است، زيرا بر حسب طبع زن براى شوهر خود بمنزله كشتزاريست، و زياده بر نيم سلول مادّه تناسلى را نميتواند تكميل نموده تربيت كند، و در اثر توارد مادّه و سلول تناسلى از اشخاص متعدّد هيچ يك از آنها را تكميل و تربيت نخواهد كرد، و بر فرض كه يك نيم سلول نرينه‏ئى را بحدّ رشد رسانيد نسبت آن فرزند بپدر مجهول است، و در نتيجه رابطه هر يك از فرزندان با پدر خود گسيخته شده، و تربيت فرزندان و وراثت و امر نكاح آنان مختّل خواهد شد.

و در باره تعدّد زوجات براى شوهران هيچ يك از اين دو اشكال نخواهد بود.زيرا نسبت هر يك از فرزندان زوجات بپدر و جهت تربيت آنها نيز محفوظ است.أمّا رعايت غيرت طبع زنان سبب شود كه شوهران نيز از اختيار همسر ديگر خود دارى نمايند اين نيز بى مورد است.زيرا در باره زوجه دوّم و سوّم و چهارم كه خود آنها باختيار قبول همسرى را با چنين شوهرى نموده كه همسر دارد، هرگز بعدا نبايد تأثّر خاطر داشته باشد.

زيرا برضا و رغبت خود همسرى با چنين شوهرى را پذيرفته، كه داراى زوجه و يا زوجاتى چند بوده است، پس حسّ نيروى غيرت و تأثّر خاطر از عمل شوهر خود نخواهند داشت.

فقط در باره زوجه اوّل نگرانى خاطر فرض دارد، كه چون نميدانسته كه شوهر او همسرى چند اختيار خواهد نمود، ولى نه از نظر غريزه جنسى و غيرت است، بلكه بجهت حسادت و رشك بر آنها است.

زيرا چنانچه فرض شود كه ايمن از مزاحمت و ناسازگارى زوجات ديگر باشد، يعنى هرگز در شئون زندگى با او شركت نخواهند داشت.

بديهى است در چنين صورت بر حسب طبع بعمل شوهر خود كه همسرى چند اختيار نمايد هرگز نگرانى نخواهد داشت، بلكه براى جلب رضايت شوهرش اظهار خشنودى خواهد نمود.

در كتاب علل از حضرت رضا عليه السّلام روايت شده، كه مسائلى چند از آن حضرت سؤال نمودند حضرت در پاسخ يكى از آنها نوشت:

سبب اينكه در باره مردان اختيار چهار همسر تجويز شده، آنستكه فرزندان به پدرهاى آنها معلوم است، ولى چنانچه زن دو شوهر داشته باشد، هرگز نسبت فرزند او بپدرش شناخته نخواهد شد.

و نيز در كتاب كافى از حضرت صادق عليه السّلام روايت شده، و در ضمن حديث فرمود: غيرت جنسى خوى پسنديده است، و اختصاص بمردان دارد، از اين جهت است كه هر يك از زنان نميتوانند جز با شوهر خود همبستر شوند، ولى براى مردان اختيار چهار همسر جايز است، و آفريدگار منزّه است، از اينكه زنان را در باره هم بستر شدن شوهرشان با همسر ديگر دچار غيرت و تاثر خاطر نمايد، معذلك تجويز كند كه شوهرشان همسر ديگر اختيار نمايد.

مفسّر گويد استفاده ميشود كه نگرانى خاطر هر يك از بانوان از اينكه شوهر او همسرى ديگر اختيار كند از نظر حسادت طبع و رشك با او است كه در شئون زندگى با او شركت كند و بناى ناسازگارى گذارد و گر نه از نظر هم بستر شدن آنها با شوهرش نخواهد بود.

از جمله اعتراض كه بر تعدّد زوجات شده، آنستكه رسول صادع ( شارع و رنج ديده) اسلام زوجات متعدّد در اختيار داشته، و بر حسب تاريخ نه (9)نفر بوده‏اند و زياده بر آنچه بر جامعه اسلام تجويز نموده، و آنان را بتعدّد زوجات ترغيب كرده، خود نيز زياده بر آنرا اختيار نموده است.

پاسخ اين اعتراض آنستكه با مراجعه بتاريخ و سر گذشت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله استفاده ميشود، كه زوجات چندى را كه اختيار نموده هر يك از نظر صلاح و جلب نظر طوائف و قبائل چندى بوده كه بآنها اشاره ميشود و بهترين شاهد بر پاك بودن ساحت او آنكه دوره جوانى خود را با مخدّره خديجه دختر خويلد بسر برده كه بدر خواست خود او زوجيّت وى را اختيار نمود در حاليكه ثيّبه بوده و زياده بر بيست و پنج سال با او زندگانى نمود و خديجه با اموال و ثروت بسيارى كه داشته آنها را دردسترس رسول اكرم گذارده و در نشر دين اسلام صرف كرد و هنگام زندگانى خديجه بهمسرى او اكتفا نموده و آن نيز از اعتراض بر كنار است.

پس از وفات خديجه عليهما السّلام سودة دختر زمعه را بزوجيّت اختيار كرد و شوهر سودة پسر عم او بود و از زمره مهاجرين و فراريان بسوى حبشه بود، و پس از بازگشت از حبشه فوت كرد و سوده نيز از جمله زنان مهاجر و فراريان از مكّه بسوى مدينه بوده، و بيم آنرا داشت كه از بى سرپرستى بمكه نزد خويشان خود باز گردد و او را اذيّت رسانند، چنانكه عادت و روش اهل مكه آن بود باين لحاظ پس از فوت خديجه رسول اكرم سوده را بهمسرى اختيار كرد و آن نيز از اعتراض بر كنار است.

پيغمبر خدا بر حسب دستور آيات و روش درخشان او بازوجات خود چنان بوده كه مخيّر كرده بود آنها را به اين كه از زينت دنيا اعراض داشته و بدون دريافت مال و يا غنيمت جنگ بهمسرى او باقى بمانند و در برابر آن پروردگار براى آنها اجر و ثواب وعده فرموده است.

و در صورتى كه زينت دنيا را ترجيح داده آنها را طلاق گفته رها نمايد.

بديهى است با التزام عملى رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله بزهد و اعتراض از لذائذ طبع با كهولت سنّ و تصدّى رسالت و نشر دين اسلام و دفاع از كفر و مشركين در اين صورت اختيار زوجات و همسران چند تنها از نظر تأمين مصالح بسيارى بوده است.

و سپس زينب دختر خزيمه را بهمسرى خود برگزيد پس از آنكه شوهر او عبد اللّه بن جحش در جنگ احد كشته شده بود زينب پس از فوت شوهرش سرپرستى نداشت و زن فاضله و كريمه‏ئى بود و در زمان جاهليّت نيز امّ المساكين و سرپرست بينوايان خوانده ميشد و بوسيله ازدواج با او زياده بر كفالت وى از فضائل او نيز حمايت نمود و در زمان رسول گرامى نيز زينب وفات كرد.

و سپس امّ سلمه هند را بزوجيّت اختيار نمود. هند زوجه عبد اللّه ابو سلمه فرزند اسد و مادرش برده دختر عبد المطلب و عمّه رسول اكرم بود و عبد اللّه شوهر ام سلمه برادر رضاعى رسول اكرم است و نخستين مهاجر از مكه بسوى حبشه بود، و پس از بازگشت از حبشه در مدينه عبد اللّه فوت كرد و ابو بكر و عمر هند را خطبه نموده نپذيرفت و چون مخدره زاهد و در دين خود ثابت و صاحب نظر بود و مسنّه و پير زال و داراى كودكان چندى بود رسول خدا او را بهمسرى خود اختيار كرد.

زوجه ديگر او ام حبيبه كه نام او رملة دختر ابى سفيان بن حرب و زوجه عبيد اللّه بن جحش بود، و بهمراهى شوهرش از مكه بحبشه هجرت نموده بود و عبيد اللّه در حبشه بدين نصرانيت در آمده ولى ام حبيبه (رملة) در دين اسلام ثابت بود و از دين خود دست بر نداشته بديهى است كه اختيار زوجيّت مخدّره‏ئى كه پدرش ابو سفيان پيشواى قريش و همواره در مقام مخالفت و لشكر كشى براى جنگ با رسول اكرم بوده چه بسيار شايسته بود كه رسول اكرم او را كفالت فرمايد و اسلام او را بپذيرد و باين وسيله او را از خطر ايمن بدارد و ضمنا براى جلب قلوب كفار قريش و مدارات با دشمنان خود از رمله دختر ابو سفيان سرپرستى نمايد.

زوجه ديگر صفيّه دختر حىّ بن اخطب بزرگ قبيله بنى النضير بوده و شوهر صفيه در جنگ خيبر بدست مسلمانان كشته شد، و پدر او نيز در جنگ با قبيله بنى قريظه كشته شده بود و دحيه كلبى آن مخدره را باسارت بمدينه آورده و اصحاب رسول اكرم عرض كردند اين دختر بزرگترين مردم از طايفه بنى النضير و بنى قريظه است و شايسته است او را انتخاب فرمائى و چون پذيرفت او را آزاد كرده و سپس آن مخدره را بهمسرى خود اختيار نمود و نسب صفيّه دختر حىّ بن اخطب بهارون وصىّ موسى كليم عليهما السّلام ميرسد.

زوجه ديگر رسول گرامى جويريّه بنام برّه دختر حارث بزرگ و پيشواى قبيله بنى المصطلق بود و لشكر اسلام پس از جنگ قريب يكصد خانواده از زنان و كودكان آنان را بمدينه آورده بودند، و چون رسول اكرم خواست كه مسلمانان همه آنها را يكسره رها نمايند بدين نظر برّه بزرگ زاده آن قبيله را بهمسرى خود در آورد و مسلمانان نيز باين افتخار همه اسيران را رها نموده و گفتند شايسته نيست  که خويشان زوجه رسول اكرم در اسارت بمانند از اين جهت نيز همه قبيله بنى المصطلق بدين اسلام در آمدند و همه آنها از ياوران و در صف لشكر اسلام قرار گرفتند پس از آنكه از مخالفان رسول گرامى و دين اسلام بودند.

زوجه ديگر زينب دختر جحش كه قبلا زوجه زيد بن حارثه پسر خوانده رسول گرامى بوده، و پس از آنكه زيد زوجه خود زينب را طلاق گفته بود، بمنظور الغاء بدعت جاهليّت بدستور آيه رسول خدا زينب را بنكاح خود در آورد و چون زيد را رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله تربيت نموده بود بسمت فرزندى وى خوانده ميشد، و از جمله بدعتهاى دائر ميان اهل جاهليّت كه هنوز از اعماق دلها بيرون نرفته آن بود كه فرزند خوانده خود را بمنزله فرزند صلبى ميدانستند و در اين صورت زوجه پسر خوانده را بر رسول اكرم حرام مى‏پنداشتند، و رسول اكرم براى الغاء اين بدعت زينب دختر جحش كه زوجه مطلقه زيد بن حارثه بود بهمسرى در آورد، و آيه نيز در اين باره نازل شد، (فلمّا قضى زيد منها وطرا زوّجناكها لكى لا يكون على المؤمنين حرج في أزواج أدعيائهم 38- 33) و از جمله حفصه دختر عمر است، پس از آنكه شوهر او خنيس بن حذاقه در جنگ بدر كشته شد، و بى سرپرست بود براى تسليت خاطر و مقتضيات ديگر حفصه را بزوجيت اختيار كرد.

و از جمله عائشه دختر ابو بكر را بزوجيت خود پذيرفت.

توجه بخصوصيات كه در باره اختيار هر يك از زوجات رسول اكرم قابل ملاحظه است، و در زمينه اينكه بر حسب دستور آيه با هر يك شرط مى‏نمود كه هرگز همسرى او را وسيله آرايش در زندگى و رسيدن بآرزوها قرار ندهند.

و نيز جواز اختيار زياده بر چهار همسر از اختصاصات او است، و هرگز گمان نميرود كه منظور ارضاء غريزه باشد.

همچنانكه پاره‏ئى از احكام عبادى، مانند تهجّد در ثلث آخر شب يعنى پاسى از شب را بنماز شفع و وتر بسر بردن، و هم چنان امساك و روزه دارى دو روز پى در پى  بدون افطار (صوم وصال)، اينها نيز از وظائف مختص برسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله شمرده شده.

و از جمله قيام او در برابر دنياى شرك، گرچه بهمرهى وى كسى نباشد، و بديهى است هرگز كسى قدرت و توانائى انجام چنين تكليف را نخواهد داشت.

 «أَوْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ ذلِكَ أَدْنى‏ أَلَّا تَعُولُوا» در صورتى كه مردان نيازمند بهمسرى چند باشند، و با اطمينان خاطر نتوانند حقوق آنها را بطور تساوى رعايت كنند، زياده بر يك همسر را از نوع كنيزان انتخاب نموده و بازدواج خود در آوريد، زيرا وظائف در باره همسرى با كنيزان خدمتگذار فقط تأمين معيشت و حسن سلوك و رفتار نيكو است، و انجام آن سهل است، و اين يگانه وسيله‏ئى است كه غريزه جنسى هم چه مردانى كه زياده تمايل بغريزه جنسى دارند ميتوان ارضاء نمود.

 (سخنى در باره برده در اسلام) برده و زر خريد در اسلام، عبارت از كسانى است، كه در جنگ با لشگر اسلام اسير و دستگير شوند، و چنانچه مسلمانان بمنظور دفاع از حقوق خود در صحنه جنگ با كفّار و مشركين سياهپوست و يا غير آنها مصاف دهند، افرادى از لشگر خصم باسارت مسلمانان در آيند، آن گروه اسيران بنفع اجتماع غنيمت شمرده ميشوند و رئيس لشكر اسلام در صورت مقتضى با گرفتن غرامت مالى آنها را آزاد نموده، و يا باشخاص واگذار مينمايند، و يا براى هميشه بعنوان اسير و بنفع عموم در بلاد اسلامى بسر ميبرند، بهر حال با تأمين معيشت آنها كارهاى مناسب بعهده هر يك از آنها واگذار ميشود، با رعايت آنكه كوچكترين ستم بر آنها روا ندارند، و در باره قبول دين اسلام و پيروى از آن نيز مختار خواهند بود.

و چنانچه همسر آزادى براى شخص اسير اختيار كنند، فرزندان او از لحاظ حكم تابع اشرف والدين آزاد خواهند بود، و فقط در صورتى كه شوهر و همسر او برده باشند فرزندان آنها حكم برده خواهند داشت، و مردم ميتوانند دختر بآنها داده  و يا دختر آنها را تزويج كنند و جزء خانواده خود قرار دهند.

و بجز اين طريق بحكم اسلام اسير و برده مفهوم و مورد ندارد.

و از طرفى موجبات بسيارى براى الزام بخريد برده و آزاد نمودن آنها مقرّر شده است.

از جمله كسانى كه مرتكب بعض گناهان شوند، براى قبول توبه و باز يافت صفاى فطرى خود ناگزير برده‏ئى را خريدارى نموده در راه خدا آزاد كنند.

مثلا كسى در ماه رمضان بدون عذر افطار كند، براى قبول توبه براى هر روز يك اسير را بايد خريدارى نموده، و سپس او را براى خشنودى پروردگار آزاد كند.

اقسام برده (بنام زر خريد) و شرح گناهانى كه براى قبول توبه و كفّاره آنها برده‏ئى را بايد بقصد عبادت آزاد نمود در بابهاى چندى از فقه اسلام ذكر شده است.

چنانچه بمنظور كفّاره از برده‏ها مرد و زن و كودك آزاد شوند، هرگز اسيران جنگى و فرزندان آنها با تعدادى كه مردم بايد آزاد كنند تكافؤ نخواهد نمود و هرگز برده و زر خريدى نزد مسلمانان باقى نخواهد ماند.

اما تعداد بسيارى از سياهپوستان كه در اقطار دنيا بعنوان برده در اسارت بسر ميبردند، بر حسب تاريخ در اثر آنستكه دولتهاى مستعمرة آنها را هنگام كودكى با حيله و نيرنگ ربوده در معرض فروش در مياوردند، اينكونه سياهپوستان هرگز بحكم اسلام برده نيستند، و بايد بطور آزاد در هر جاى از دنيا بخواهند زندگى نمايند.

 «ذلِكَ أَدْنى‏ أَلَّا تَعُولُوا» رفتار عادلانه طبقات مردم در باره تشكيل خانواده، بر حسب نيروى بدنى‏ و روانى و قدرت مالى متفاوت است، گروهى در اثر فقدان نيروى بدنى و مالى قدرت تشكيل خانواده را ندارند، و بانتظار فرصت بسر ميبرند، و چه بسا بعضى كه هرگز در صدد آن نيستند.

ولى كسانى كه داراى قدرت مالى و نيروى روانى هستند، ناگزيرند از اينكه در دوره جوانى خانواده‏اى تشكيل داده، و براى انتظام زندگى، خود همسرى اختيار نمايند، كه هم خواسته غريزه جنسى را رعايت نموده، و نيز غريزه ديگر كه علاقه بفرزند و ثمره زندگى است، تأمين نمايند.

و طبقات ديگر كه داراى ثروت و تدبير بيشترى در زندگى هستند، با كمال نشاط ميتوانند زياده بر يك خانواده تشكيل داده، و وسايل آسايش هر يك از آنها را فراهم نمايند، و اختلاف و ناسازگارى نيز در محيط آنان رخ ندهد گرچه بدين وسيله كه از يكديگر جدا بوده و تماسّ نداشته باشند.

بهر تقدير ميتوانند دو يا بيشتر همسر اختيار نمايند، و قسمتى از همّت خود را صرف سرپرستى چند خانواده نمايند.

در باره اين طبقه از مردم نبايد فقط جنبه رعايت غريزه جنسى را در نظر بگيرند، زيرا تمايل بآن محدود است، و غالب مردم از ارضاء آن ناگزيرند.

تفاوت در نيروى همّت در باره سرپرستى چند خانواده است، كه با نشاط روحى فرزندانى چند بحدّ رشد رسانيده، و آنها را آشنا بوظائف دينى و اجتماعى بنمايند اين عمل را بايد خدمت باجتماع تلقّى نمود، نه افراط در باره غريزه جنسى.0

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۰ساعت ۱۱:۵۰ ب.ظ  توسط غريب  | 

به نام حضرت دوست که هرچه داریم زلطف اوست 

نطق در قرآن

- زبان و منطقى خاص، براى پرندگان:

وورث سليمـن داود وقال يـأيّها النّاس علّمنا منطق الطّير ... .نمل (27) 16



- پرندگان آگاه به شايستگى خداوند براى نيايش و تسبيح:

ألم تر أنّ اللّه يسبّح له من فى السّمـوت و الأرض و الطّير صـفّت كلّ قد علم صلاته وتسبيحه واللّه عليم بما يفعلون.   نور (24) 41



 - آگاهى خداوند به چگونگى نيايش و تسبيح پرندگان:

ألم تر أنّ اللّه يسبّح له من فى السّمـوت و الأرض و الطّير صـفّت كلّ قد علم صلاته وتسبيحه واللّه عليم بما يفعلون . نور (24) 41

برداشت ياد شده بر اين اساس است كه فاعل >علم< خداوند باشد. (مجمع البيان، ج 7 - 8 ، ص 233) گفتنى است كه جمله >واللّه عليم بما يفعلون< مى تواند شاهد همين معنا باشد.



 - نطق انسان، از حقايق روشن و آشكار:

فَوَ رَبِّ السَّماءِ والاَرضِ اِنَّهُ لَحَقٌّ مِثلَ ما اَنَّكُم تَنطِقون. ذاريات (51) 23



 - از دست دادن نطق، عامل عجز و ناتوانى از گفتن حق:

صُمٌّ بُكمٌ عُمىٌ فَهُم لايَرجِعون.   بقره (2) 18

ومَثَلُ الَّذينَ كَفَرواكَمَثَلِ الَّذى يَنعِقُ بِما لايَسمَعُ اِلاّ دُعاءً ونِداءً صُمٌّ بُكمٌ عُمىٌ فَهُم لايَعقِلون. بقره (2) 171

اِنَّ شَرَّ الدَّوابِّ عِندَ اللّهِ الصُّمُّ البُكمُ الَّذينَ لايَعقِلون.   انفال (8) 22



 -هابيل، برخوردار از منطق و عقلانيّت محكم در گفتمان:

واتلُ عَلَيهِم نَبَاَ ابنَى ءادَمَ بِالحَقِّ اِذ قَرَّبا قُربانـًا فَتُقُبِّلَ مِن اَحَدِهِما ولَم يُتَقَبَّل مِنَ الأخَرِ قالَ لاََقتُلَنَّكَ قالَ اِنَّما يَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ المُتَّقين * لـَن بَسَطتَ اِلَىَّ يَدَكَ لِتَقتُلَنى ما اَنَا بِباسِط يَدِىَ اِلَيكَ لاَِقتُلَكَ اِنّى اَخافُ اللّهَ رَبَّ العــلَمين * اِنّى اُريدُ اَن تَبواَ بِاِثمى واِثمِكَ فَتَكونَ مِن اَصحـبِ النّارِ وذلِكَ جَزؤُا الظّــلِمين.  مائده (5) 27 - 29

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور ۱۳۹۰ساعت ۶:۵۵ ق.ظ  توسط غريب  | 

به نام حضرت دوست که هرچه داریم زلطف اوست

الف- ((لُعِنَ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ بَني‏ إِسْرائيلَ عَلى‏ لِسانِ داوُدَ وَ عيسَى ابْنِ مَرْيَمَ ذلِكَ بِما عَصَوْا وَ كانُوا يَعْتَدُونَ )) المائدة : 78 

از بنى اسرائيل آنان كه كافر شدند بزبان داود و عيسى بن مريم لعنت و نفرين شدند. و اين براى همان عصيانى بود كه ورزيدند و اصولا مردمى تجاوز پيشه بودند .

                        ترجمه الميزان، ج‏6، ص: 113

اين دو آيه، رسول اللَّه (ص) را خبر مى‏دهند به اينكه آنان كه از اهل كتاب كفر ورزيدند، به زبان انبياى خود لعنت شدند، در عين حال تعريض به همانها هم هست كه اين لعنت بى جهت نبوده بلكه در اثر نافرمانى و تجاوزشان بوده است، و اينكه فرمود:" كانُوا لا يَتَناهَوْنَ عَنْ مُنكَرٍ فَعَلُوهُ ..." بيانى است براى جمله:" وَ كانُوا يَعْتَدُونَ".

                             تفسير نمونه، ج‏5، ص: 4

در اين آيات براى اينكه از تقليدهاى كوركورانه اهل كتاب از پيشينيانشان جلوگيرى كند اشاره به سرنوشت شوم آنها كرده و مى‏گويد:" كافران از بنى اسرائيل بر زبان داود و عيسى بن مريم، لعن شدند و اين دو پيامبر بزرگ از خدا خواستند كه آنها را از رحمت خويش دور سازد" (لُعِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ بَنِي إِسْرائِيلَ عَلى‏ لِسانِ داوُدَ وَ عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ) در اينكه چرا تنها نام اين دو پيامبر ص برده شده است مفسران احتمالاتى داده‏اند گاهى گفته مى‏شود، علت آن اين است كه سرشناسترين پيامبران بعد از موسى ع اين دو پيامبر بودند، و گاهى گفته مى‏شود كه بسيارى از اهل كتاب افتخار مى‏كردند كه فرزندان داودند، قرآن با اين جمله اعلام مى‏كند كه داود از كسانى كه راه كفر و طغيان پيش گرفتند، متنفر بود، و بعضى گفته‏اند كه اين آيه اشاره به دو واقعه تاريخى است كه خشم اين دو پيامبر بزرگ را برانگيخت و جمعى از بنى اسرائيل را نفرين كردند، داود در مورد ساكنان شهر ساحلى ايله كه به" اصحاب سبت" معروفند و سرگذشت آنها در سوره اعراف خواهد آمد، و حضرت مسيح درباره جمعى از پيروان خود كه بعد از نزول مائده آسمانى باز هم راه انكار و مخالفت را پيش گرفتند لعن و نفرين نمود.در هر حال آيه اشاره به اين است كه بودن جزء نژاد بنى اسرائيل و يا جزء اتباع مسيح، ما دام كه هماهنگى با برنامه‏هاى آنها نبوده باشد باعث نجات كسى نخواهد شد بلكه خود اين پيامبران از اينگونه افراد ابراز تنفر و انزجار كردند.

 ب- ((وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ إِنَّما يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِسانُ الَّذي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌّ وَ هذا لِسانٌ عَرَبِيٌّ مُبينٌ )) النحل : 103 

ما مى‏دانيم كه آنها گويند قرآن را فقط بشرى بدو تعليم مى‏دهد، زبان كسى كه بدو اشاره مى‏كنند عجمى است و اين زبان عربى روشن است (103)

                      تفسير نمونه، ج‏11، ص:410

در اينكه نظر مشركان در اين گفتار به چه كسى بوده، مفسران گفتگوهاى مختلفى دارند: از ابن عباس نقل شده كه او مردى بنام" بلعام" در مكه بود، شغلش شمشيرسازى و اصلا نصرانى و اهل روم بود، و بعضى او را يك غلام رومى متعلق به طايفه" بنى حضرم" بنام" يعيش" يا" عائش" دانسته‏اند كه اسلام آورد و از ياران پيامبر شد.

بعضى ديگر اين سخن را اشاره به دو غلام نصرانى بنام" يسار" و" جبر" دانسته‏اند كه داراى كتابى به زبان خودشان بودند و گهگاه آن را با صداى بلند مى‏خواندند.

اين احتمال را نيز بعضى داده‏اند كه منظور سلمان فارسى باشد، در حالى كه مى‏دانيم سلمان در مدينه به حضور پيامبر ص آمد و اسلام را پذيرا شد، و اين گونه تهمتهاى مشركان، مخصوصا با توجه به سوره نحل كه قسمت مهمى از آن مكى است، مربوط به" مكه" بوده است.

به هر حال قرآن با يك پاسخ دندانشكن خط بطلان بر اين ادعاهاى بى پايه مى‏كشد و مى‏گويد:اينها توجه ندارند،" زبان كسى كه قرآن را به او نسبت مى‏دهند عجمى است، در حالى كه اين قرآن به زبان عربى فصيح و آشكار نازل شده است" (لِسانُ الَّذِي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌّ وَ هذا لِسانٌ عَرَبِيٌّ مُبِينٌ)

   اگر منظورشان از اين تهمت و افترا اين است كه معلم پيامبر ص در تعليم الفاظ قرآن يك انسان بوده است بيگانه از زبان عرب كه اين نهايت رسوايى است، چنين انسانى چگونه مى‏تواند عباراتى اين چنين فصيح و بليغ بياورد كه صاحبان اصلى لغت همگى در برابر آن عاجز بمانند و حتى توانايى مقابله با يك سوره آن را نداشته باشند؟!.

و اگر منظورشان اين است كه محتواى قرآن را از يك معلم عجمى گرفته است، باز اين سؤال پيش مى‏آيد كه ريختن آن محتوا در قالب چنين الفاظ و عبارات اعجاز آميزى كه همه فصحاى جهان عرب در برابر آن زانو زدند، بوسيله چه كسى انجام شده است؟ آيا بوسيله يك فرد بيگانه از زبان عرب و يا بوسيله كسى كه قدرتش ما فوق قدرت همه انسانها است يعنى" اللَّه"؟!.

از اين گذشته محتواى اين قرآن از نظر منطق نيرومند فلسفى در زمينه عقائد، و تعليمات اخلاقى در زمينه پرورش روحيات انسان، و قوانين جامع الاطراف اجتماعى در زمينه نيازهاى مختلف، آن چنان است كه ما فوق افكار بشر است، و نشان مى‏دهد كه افتراگويان نيز گفتار خود را باور نداشتند، تنها براى شيطنت و وسوسه در دلهاى ساده‏انديشان چنين سخنانى مى‏گفتند.

واقع اين است كه مشركان عرب، كسى را در ميان خود نمى‏يافتند كه بتوانند قرآن را به او نسبت دهند، لذا دست و پا كردند بلكه بتوانند شخص ناشناسى را كه زندگانيش براى مردم آن سامان گنگ و مبهم است پيدا كنند، و اين مطالب را به او نسبت دهند شايد بتوانند چند روزى ساده‏دلان را اغفال كنند.

                          ترجمه الميزان، ج‏12، ص: 501

اين افتراء ديگرى است از مشركين به رسول خدا (ص) و آن اين است(( إِنَّما يُعَلِّمُهُ بَشَر)) بدرستى كه بشرى به او درس مى‏دهد" و منشا اين افتراء بطورى كه از سياق اعتراضشان و جوابى كه آمده بر مى‏آيد اين بوده كه مردى غير عرب بوده، و منظور ايشان تعليم آن مرد بوده است، مردى بوده كه زبان عربى را بطور فصيح مى‏دانسته و در عين حال چيزى از معارف اديان و احاديث انبياء را هم مى‏دانسته، و چه بسا رسول خدا (ص) او را ديده، از اين رو اين تهمت را زده‏اند كه حتما آن مرد به وى تعليم مى‏دهد، و ادعايى كه مبنى بر وحى بودن گفته‏هايش مى‏كند صحيح نيست، و خداى تعالى در نقل كلام آنان رعايت اختصار را كرده و گر نه تقديرش(( انما يعلمه بشر و ينسب ما تعلمه منه الى اللَّه افتراء عليه)) بشرى به او درس مى‏دهد و او آنچه را از وى ياد مى‏گيرد از روى افتراء به خدا نسبت مى‏دهد مى‏باشد.

 

و معلوم است كه جواب دادن به صرف اينكه آن مرد زبانش غير عربى است و قرآن به زبان عربى فصيح و آشكار است، ماده اشكال را به كلى از بين نمى‏برد، براى اينكه ممكن است بگويند از آن مرد غير عربى درس مى‏گيرد، و آن گاه يادگرفته‏هاى خود را در قالب زبان عربى صحيح و فصيح در مى‏آورد، بلكه اصلا اين اشكال بيشتر به ذهن مى‏رسد تا اشكال اول، چون تعبير مشركين اين بود كه:" بدرستى كه مردى عجمى به او ياد مى‏دهد" و اين نبود كه" مردى عجمى به او تلقين و يا املاء مى‏كند" و او عين عبارات وى را اداء مى‏نمايد، و معلوم است كه تعليم مربوط به معانى است، نه الفاظ.

و از اينجا به خوبى روشن مى‏گردد كه جمله((لِسانُ الَّذِي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ ... مُبِينٌ))به تنهايى جواب از شبهه آنان نيست، بلكه جواب از اين جمله شروع شده، و تا تمامى دو آيه تمام مى‏شود.

و خلاصه جوابى كه از مجموع سه آيه استفاده مى‏شود اين است كه: تهمتى كه شمابه وى مى‏زنيد كه بشرى به او تعليم مى‏دهد، و او آن را به خدا نسبت داده افتراء مى‏بندد، اگر مقصود شما از تعليم، تلقين الفاظ است و قرآن كريم كلام آن مرد است، نه كلام خدا، جوابش اين است كه آن مرد غير عرب است، و اين قرآن به زبان عربى مبين است.

و اگر منظورتان اين است كه آن مرد معانى و معارف قرآنى را باو ياد مى‏دهد، و الفاظ از رسول خدا (ص) است، و او الفاظ خود را به خدا افتراء مى‏بندد، جوابتان اين است كه معارف حقيقى‏اى قرآن در بر دارد كه هيچ صاحب عقلى در حقيقى بودن آن شك ننموده و تمامى عقول، مجبور و مضطر در قبول آنند، اگر رسول خدا (ص) آنها را از بشرى گرفته بود خودش نسبت به آنها ايمان نمى‏داشت، و حال آنكه او به آيات خدا ايمان دارد و اگر ايمان نمى‏داشت خدا هدايتش نمى‏كرد، چون خدا كسى را كه به آياتش ايمان ندارد هدايت نمى‏كند، و چون مؤمن به آيات خداست، ديگر به خدا افتراء نمى‏بندد، چون به خدا افتراء نمى‏بندد مگر كسى كه ايمان به آيات او نداشته باشد، پس اين قرآن افتراء نيست، و از بشرى گرفته نشده، بلكه منسوب به خداى سبحان است.

پس جمله(( لِسانُ الَّذِي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌّ وَ هذا لِسانٌ عَرَبِيٌّ مُبِينٌ)) جواب از فرض اول است و آن اين بود كه قرآن با الفاظش از بشرى گرفته شده باشد، و او به رسول خدا (ص) تلقين كرده باشد، و معناى جوابش اين شد كه زبان آن مردى كه شما مى‏گوئيد و بدان متوجهيد (يعنى منظورتان اوست) لسان غير عربى است، يعنى غير فصيح و غير روشن است، و اين قرآنى كه بر شما تلاوت مى‏شود، زبان عربى روشن است، آن وقت چگونه ممكن است تصور شود كسى كه عربى فصيح نمى‏داند، به اين فصاحت سخن بگويد؟

ج- (( وَ وَهَبْنا لَهُمْ مِنْ رَحْمَتِنا وَ جَعَلْنا لَهُمْ لِسانَ صِدْقٍ عَلِيًّا )) مريم : 50

و از رحمت خويش به آنها عطا كرديم و ذكر خير بلند آوازه‏اى به ايشان داديم .

د- ((  وَ اجْعَلْ لي‏ لِسانَ صِدْقٍ فِي الْآخِرينَ )) الشعراء : 84و نزد آيندگان نيكنام گردان .

  لسان الصدق  :

                                 تفسير نمونه، ج‏13، ص: 8

(وَ جَعَلْنا لَهُمْ لِسانَ صِدْقٍ عَلِيًّا).اين در حقيقت پاسخى است به تقاضاى ابراهيم كه در سوره شعراء آيه 84     آمده است وَ اجْعَلْ لِي لِسانَ صِدْقٍ فِي الْآخِرِينَ:" خدايا براى من لسان صدق در امتهاى آينده قرار ده      

در واقع آنها مى‏خواستند آن چنان ابراهيم و دودمانش از جامعه انسانى طرد شوند كه كمترين اثر و خبرى از آنان باقى نماند و براى هميشه فراموش شوند، اما بر عكس، خداوند به خاطر ايثارها و فداكاريها و استقامتشان در اداى رسالتى كه بر عهده داشتند آن چنان آنها را بلند آوازه ساخت كه همواره بر زبانهاى مردم جهان قرار داشته و دارند، و به عنوان اسوه و الگويى از خداشناسى و جهاد و پاكى و تقوا و مبارزه و جهاد شناخته مى‏شوند.

" لسان" در اينگونه موارد به معنى يادى است كه از انسان در ميان مردم مى‏شود و هنگامى كه آن را اضافه" صدق" كنيم و لسان الصدق بگوئيم معنى ياد خير و نام نيك و خاطره خوب در ميان مردم است، و هنگامى كه با كلمه" عليا" كه به معنى عالى و برجسته است ضميمه شود مفهومش اين خواهد بود كه خاطره بسيار خوب از كسى در ميان مردم بماند

                             ترجمه تفسير الميزان جلد 14 ص 81

          " وَ وَهَبْنا لَهُمْ مِنْ رَحْمَتِنا"- ممكن است مراد از رحمت، امامت باشد، هم چنان كه در آيه 72 و 73 سوره انبياء كه آن موهوب را صريحا نام برده ائمه‏اى صالح خوانده و فرموده" وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ نافِلَةً وَ كُلًّا جَعَلْنا صالِحِينَ وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا"، و ممكن هم هست مراد از آن رحمت، تاييد به روح القدس باشد، هم چنان كه جمله بعدى همان آيه 73 كه مى‏فرمايد:" وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ- به ايشان فعل خيرات را وحى كرديم" كه به زودى معنايش خواهد آمد بدان اشاره مى‏كند، ممكن هم هست معناى آن مطلق ولايت الهى باشد.

كلمه لسان در جمله" وَ جَعَلْنا لَهُمْ لِسانَ صِدْقٍ عَلِيًّا" (به طورى كه‏در كتاى كشاف ج3 ص22گفته‏اند) به معناى ذكر خير در مردم و يا ذكر شر است، كه اگر به صدق اضافه شود معنايش ثناء جميل مردم و ثنائى كه در آن دروغ نباشد مى‏باشد، و كلمه" على" به معناى رفيع است و معنا اين است كه: براى آنان ثناى جميلى راست و رفيع القدر قرار داديم.            ترجمه الميزان، ج‏15، ص: 401

 [مراد از" لسان صدق در آخرين" در دعاى ابراهيم (عليه السلام):" وَ اجْعَلْ لِي لِسانَ صِدْقٍ فِي الْآخِرِينَ"]

" وَ اجْعَلْ لِي لِسانَ صِدْقٍ فِي الْآخِرِينَ" اضافه" لسان" بر كلمه" صدق" اضافه لامى است كه اختصاص را مى‏رساند، يعنى زمانى كه جز به راستى تكلم نمى‏كند، و ظاهر اينكه لسان صدق را برايش قرار دهد اين است كه خداى تعالى در قرون آخر فرزندى به او دهد كه زبان صدق او باشد، يعنى لسانى باشد مانند لسان خودش، كه منويات او را بگويد، همانطور كه زبان خود او از منوياتش سخن مى‏گويد، پس برگشت معنا به اين است كه خداوند در قرون آخر الزمان كسى را مبعوث كند، كه به دعوت وى قيام نمايد، مردم را به كيش و ملت او كه همان دين توحيد است دعوت كند.

بعضى (روح المعانى، ج 19، ص 98) از مفسرين گفته‏اند: مراد از" لسان صدق در آخرين"، بعثت خاتم الانبياء (ص) است از خود آن جناب هم روايت شده كه فرمود: من دعاى پدرم ابراهيم هستم. مؤيد اين قول اين است كه در چند جاى قرآن دين آن جناب را ملت ابراهيم خوانده است و در اين صورت معناى آيه همان معنايى مى‏شود كه خداى تعالى آن را از ابراهيم و اسماعيل (ع) موقع بناى كعبه حكايت كرد كه گفتند (( رَبَّنا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ ... ))  ...((رَبَّنا وَ ابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولًا مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِكَ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ يُزَكِّيهِمْ)).

بعضى(تفسير ابو الفتوح رازى، ج 8، ص 346)     ديگر گفته‏اند:" مراد از لسان صدق در آخرين اين است كه خداى تعالى ذكر جميل و ستايش نيكوى او را تا قيامت باقى بگذارد و خدا هم اين دعايش را مستجاب كرده، اهل ايمان همواره او را ثنا مى‏گويند و به خير ياد مى‏كنند".

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور ۱۳۹۰ساعت ۳:۶ ق.ظ  توسط غريب  | 
به نام حضرت دوست كه هرچه داريم زلطف اوست

  باب الصمت (سكوت و خموشى) ازترجمه‏غررالحكم‏ودررالكلم(محلاتى)، ج 1 صفحه‏ى 653

5214 1-  الصّمت وقار، الهذر عار.

  خاموشى وقار و سنگينى است، و بيهوده سخن گفتن عار و ننگ.

5215 2-  الصّمت منجاة. 

 خموشى، وسيله نجات و رستگارى است.

5216 3-  الصّمت آية الحلم. 

 خموشى، نشانه بردبارى است.

5217 4-  الصّمت روضة الفكر.

 خموشى، بوستان فكر و انديشه است (كه در آن به سير و گشت مى‏پردازد).

5218 5-  الصّمت وقار و سلامة.

 خموشى، سنگينى و سلامتى است.

5219 6-  الصّمت آية النّبل و ثمرة العقل

. خموشى، نشانه زيركى و ميوه عقل انسانى است.

5220 7-  الصّمت زين العلم و عنوان الحلم.

  خموشى، زيور علم و ديباچه حلم و بردبارى است.

  5221 8-  الصّمت يكسيك الوقار و يكفيك مئونة الاعتذار

 خموشى، بر تو جامه وقار و سنگينى بپوشاند و از رنج خرج كردن عذر خواهى تو را كفايت كند.

5222 9-  اصمت تسلم.  

خموش باش تا سالم بمانى.

5223 10-  الزم الصّمت يستنر فكرك.

  ملازم خموشى باش تا فكر و انديشه‏ات روشنى گيرد.

5224 11-  اصمت دهرك يجلّ امرك.

  در دوران روزگار خود خموش باش تا كارت بزرگ شود.

5225 12-  الزم الصّمت فادنى نفعه السّلامة. 

 ملازم خموشى باش كه كمترين سود آن سلامتى و تندرستى است.

5226 13-  الزم الصّمت يلزمك النّجاة و السّلامة، و الزم الرّضا يلزمك الغناء و الكرامة. 

 ملازم خموشى باش تا رستگارى و سلامت ملازم تو باشد، و ملازم رضا و خوشنودى باش تا بى‏نيازى و كرامت ملازم تو گردد.

5227 14-  احسن الصّمت ما كان عن الزّلل.

  بهترين سكوت خاموشى آن است كه از ديدن لغزشهاى مردم باشد.

5228 15-  احمد من البلاغة الصّمت حين لا ينبغي الكلام.

ستوده‏تر از بلاغت در گفتار، خموشى است در جايى كه سخن گفتن شايسته نيست.

5229 16-  اعقل النّاس من لا يتجاوز الصّمت فى عقوبة الجهّال.

عاقل‏ترين مردم كسى است كه در كيفر دادن جاهلان و نادانان از خموشى نگذرد.

۵230 17-  ان كان فى الكلام البلاغة ففى الصّمت السّلامة من العثار.

 گر در سخن گفتن هنر بلاغت وجود دارد، در خموشى سلامت از سقوط و افتادن نهفته است.

5231 18-  انّما يستحقّ اسم الصّمت المضطلع بالاجابة و الّا فالعىّ به اولى.

 جز اين نيست كه شايسته نام خاموشى را كسى دارد كه قدرت پاسخ گفتن داشته باشد، و گر نه گذاردن نام عجز و نا توانى بر او شايسته‏تر خواهد بود.

5232 19-  بالصّمت يكثر الوقار

با خموشى، وقار و سنگينى افزون شود.

5233 20-  سبب السّلامة الصّمت.  

وسيله سلامتى خموشى است.

5234 21-  صمت يعقبك السّلامة خير من نطق يعقبك الملامة.

خموشى كه پى آمد آن براى تو سلامت باشد بهتر است از سخن گفتنى كه پى آمدش سرزنش و ملامت باشد.

5235 32-  صمت يكسوك الكرامة خير من قول يكسبك النّدامة.  

خموشى كه جامه كرامت و جوانمردى بر تو بپوشاند، بهتر است از سخنى كه محصول پشيمانى براى تو به بار آرد.

5236 23-  صمت يكسبك الوقار خير من كلام يكسوك العار. 

 خموشى كه وقار و سنگينى براى تو كسب كند، بهتر است از گفتارى كه جامه ننگ و عار بر تو بپوشاند.

5237 24-  صمت تحمد عاقبته خير من كلام تذمّ مغبّته

خموشى كه عاقبت آن ستوده باشد بهتر است از گفتارى كه سرانجامش نكوهيده باشد.

5238 25-  صمتك حتّى تستنطق اجمل من نطقك حتّى تسكت. 

 خموشى تو تا اين كه ديگران تو را به سخن آورند بهتر است از سخن گفتن تو، تا ديگران تو را به سكوت وا دارند.

 5239 26-  صمت الجاهل ستره

. خموشى، جاهل پوشش او است.

5240 27-  طوبى لمن صمت الّا من ذكر اللّه.

خوشا به حال كسى كه خموش باشد جز از ذكر خداوند.

5241 28-  عليك بلزوم الصّمت فانّه يلزمك السّلامة و يؤمنك النّدامة.

 بر تو باد به ملازمت خموشى كه آن سلامت و تندرستى را ملازم تو گرداند و از پشيمانى در امانت دارد.

5242 29-  غطاء المساوى الصّمت.

پرده و پوشش بدى‏ها، سكوت و خاموشى است.

5243 30-  قد افلح التّقىّ الصّموت. 

 به حقيقت كه رستگار شد انسان با تقواى خاموش.

5244 31-  كن صموتا من غير عىّ فانّ الصّمت زينة العالم و ستر الجاهل. 

خموش باش بى آنكه ناتوان از گفتار باشى، كه به راستى خموشى زيور شخص عالم و دانا، و پرده شخص نادان است.

5245 32-  كثرة الصّمت تكسبك الوقار.

خموشى بسيار براى تو وقار و سنگينى كسب كند.

5246 33-  من عقل صمت. 

 كسى كه عاقل است خموش باشد.

5247 34-  من لزم الصّمت امن المقت. 

 كسى كه ملازم خموشى باشد از دشمنى (مردم) ايمن باشد.

5248 35-  من لزم الصّمت امن الملامة. 

كسى كه ملازم خموشى باشد از سرزنش ايمن است.

5249 36-  من صمت سلم.

كسى كه خموش باشد سالم است.

5250 37-  نعم قرين الحلم الصّمت.

خوب همراهى است براى بردبارى سكوت و خموشى.

5251 38-  لا عبادة كالصّمت.

 عبادتى همچون خموشى نيست.

5252 39-  لا وقار كالصّمت.

 سنگينى و وقارى همانند خموشى نيست.

5253 40-  لا حلم كالصّمت.

بردبارى و حلمى چون خموشى نيست.

5254 41-  لا حافظ احفظ من الصّمت. 

نگهبانى، نگهدارنده‏تر از خموشى نيست.

5255 42-  لا خازن افضل من الصّمت. 

 خزانه‏دارى برتر از خاموشى نيست (چون عيبها را در خود پنهان كند).

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد ۱۳۹۰ساعت ۲:۲۲ ق.ظ  توسط غريب  | 

سوگند

 1. نكوهش خداوند از دستاويز قرار دادن سوگند به وى در ترك آشتى بين مردم:

ولاتجعلوا اللّه عرضة لاّيمـنكم أن تبرّوا وتتّقوا وتصلحوا بين النّاس... .بقره (2) 224

 1. سوگند ابراهيم به خدا، در شكستن بت هاى مشركان:

و لقد اتينا ابرهيم رشده من قبل ... * إذ قال لأبيه و قومه ... * و تالله لاكيدنّ اصنمكم ... .انبياء (21) 51 و 52 و 57

 2. شكستن بت ها از سوى ابراهيم براى وفا به سوگند خويش:

و إنّ من شيعته لإبرهيم * فراغ إلى ءالهتهم فقال ألا تأكلون * فراغ عليهم ضربا باليمين.صافات (37) 83 و 91 و 93

 برداشت فوق بر اين اساس است كه مقصود از >اليمين< همان >لأكيدنّ أصنامكم<، و >با< به معناى سببيّه باشد.

 1. سوگند خداوند به ابراهيم و فرزندش:

و والد و ما ولَد.بلد (90) 3

بنابر قولى منظور از >والد< و >ولد< ابراهيم(ع) و فرزندش اسماعيل(ع) است. (مجمع البيان، ذيل آيه)

 . سوگند، از شيوه هاى ابليس براى اغوا:

فوسوس لهما الشّيطـن ... وقال ما نهـكما ربّكما عن هـذه الشّجرة إلآّ أن تكونا ملكين أو تكونا من الخــلدين * وقاسمهمآ إنّى لكما لمن النّصحين * فدلّهما بغرور فلمّا ذاقا الشّجرة بدت لهما سوءتهما ... .اعراف (7) 20 - 22

 1. سوگند ابليس به عزّت پروردگار، جهت اغواى همه انسان ها به جز مخلصان:

قال يـإبليس ما منعك أن تسجد لما خلقت بيدىّ أستكبرت أم كنت من العالين * قال فبعزّتك لأغوينّهم أجمعين.ص (38) 75 و 82

2. سوگند دروغ ابليس براى جلب نظر آدم و حوّا% براى خوردنِ از درخت ممنوع:

فوسوس لهما الشّيطـن ... وقال ما نهـكما ربّكما عن هـذه الشّجرة إلآّ أن تكونا ملكين أو تكونا من الخــلدين * وقاسمهمآ إنّى لكما لمن النّصحين * فدلّهما بغرور فلمّا ذاقا الشّجرة بدت لهما سوءتهما ... .اعراف (7) 20 - 22

 3. سوگند ابليس مبنى بر گمراه كردن انسان ها:

...الاّ إنـثا وإن يدعون إلاّ شيطـنا مَّريدا     * لَّعنه اللَّه وقال لأتَّخذنَّ من عبادك نصيبا مَّفروضا * و لأضلّنّهم ولأمنّينّهم ولأمرنّهم فليبتّكنّ ءاذان الاْنْعـم و لأمرنّهمْ فليغيّرنّ خلْق اللّه .نساء (4) 117 - 119

ولاتقربوا الزّنى إنّه كان فـحشة وسآء سبيلا * قال ربّ بمآ أغويتنى لأزيّننّ لهم فى الأرض ولأغوينّهم أجمعين.حجر (15) 32 و 39

وإذ قلنا للملـئكة اسجدوا لأدم فسجدوا إلآّ إبليس قال ءأسجد لمن خلقت طينا * قال أرءيتك هـذا الَّذى كرَّمت علىَّ لـئن أخَّرتن إلى يوم القيـمة لأحتنكنّ ذرّيّته إلاّ قليلا.اسراء (17) 61 و 62

 1. سوگند به «لا و الله» و «بلى و الله» از محرّمات احرام

الحجّ أشهر مّعلومـت فمن فرض فيهنّ الحجّ فلا رفث ولا فسوق ولا جدال فى الحجّ ... بقره (2) 197

امام صادق(ع) فرمود: قال الله عزوجل فمن فرض فيهنّ الحج ... و لا جدال فى الحج، و الجدال قول الرجل لا و الله و بلى والله. مقصود از جدال در حجّ گفتن >لا و الله< و >بلى و الله< است. (نورالثقلين، ذيل آيه; كافى، ج4، ص337، ح3)

 1. استفاده منافقانه از سوگند، از عواقب ارتداد:

إذا جاءك المنـفقون قالوا نشهد إنّك لرسول اللّه واللّه يعلم إنّك لرسوله ... * اتّخذوا أيمـنهم جنّة فصدّوا عن سبيل اللّه ... * ذلك بأنّهم ءامنوا ثمّ كفروا فطبع على قلوبهم ...منافقون (63) 1 - 3

 قسم، داراى قداست خاصّى است و چون منافقان راه ارتداد را پيش گرفتند، از اين امر مقدّس براى پيشبرد كار خود سوءاستفاده مى كردند.

 1. سوگند صاحبان باغ سوخته به چيدن ميوه هاى بوستان در صبح گاهان:

إنّا بلونـهم كما بلونا أصحـب الجّنة إذ أقسموا ليصرمنّها مصبحين.قلم (68) 17

 1. لزوم پرهيز از اطاعت سوگندخوران پست:

ولاتطع كلّ حلاّف مّهين.قلم (68) 10

 1. هشدار خداوند به سوگندشكنان از مؤاخذه در قيامت:

وأوفوا بعهد اللّه إذا عـهدتّم ولاتنقضوا الأيمـن بعد توكيدها ... * ... إنّما يبلوكم اللّه به وليبيّننّ لكم يوم القيـمة ما كنتم فيه تختلفون.نحل (16) 91 و 92

 1. بى مبالاتى در سوگند، از عوامل علامت گذارى بينى در قيامت:

و لا تطع كلّ حلاّف مّهين * سنسمه على الخرطوم.قلم (68) 10 و 16

 1. سوگند دروغ منافقان به خداوند در قيامت، مانند سوگندهاى دروغ آنان به مسلمانان در دنيا:

يَومَ يَبعَثُهُمُ اللّهُ جَميعـًا فَيَحلِفونَ لَهُ كَما يَحلِفونَ لَكُم ويَحسَبونَ اَنَّهُم عَلى شَىء اَلا اِنَّهُم هُمُ الكـذِبون.

مجادله (58) 18

 1. تهديد شدن سوگندخورندگان فرومايه، به زبونى در قيامت:

ولا تُطِع كُلَّ حَلاّف مَهين * سَنَسِمُهُ عَلَى الخُرطوم.قلم (68) 10 و 16

 1. سوگند به خدا، در ميان مردم جاهليّت:

ولا تَجعَلوا اللّهَ عُرضَةً لاَِيمـنِكُم اَن تَبَرّوا وتَتَّقوا وتُصلِحوا بَينَ النّاسِ واللّهُ سَميعٌ عَليم.بقره (2) 224

واَقسَموا بِاللّهِ جَهدَ اَيمـنِهِم لا يَبعَثُ اللّهُ مَن يَموتُ بَلى وعدًا عَلَيهِ حَقـًّا ولـكِنَّ اَكثَرَ النّاسِ لا يَعلَمون.نحل (16) 38

واَقسَموا بِاللّهِ جَهدَ اَيمـنِهِم لـَئِن جاءَهُم نَذيرٌ لَيَكونُنَّ اَهدى مِن اِحدَى الاُمَمِ فَلَمّا جاءَهُم نَذيرٌ ما زادَهُم اِلاّ نُفورا.فاطر (35) 42

 سوگند مذكور در آيه مربوط به كفّار مكّه قبل از اسلام است. (مجمع البيان، ج 7 - 8 ، ص 644)

 1. سوگند خداوند به جبرئيل و فرشتگان تدبيركننده امور جهان:

فَالمُدَبِّرتِ اَمرا.نازعات (79) 5

طبق يك قول در تفسير آيه مقصود از >مدبّرات أمرا< جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و عزرائيل است. (مجمع البيان، ج 9 - 10، ص 652)

 1. جمعه، روزى مهم و مورد سوگند خداوند:

وشاهِد ومَشهود.بروج (85) 3

 برداشت بر اساس يك قول در تفسير آيه است كه >شاهد< را به معناى جمعه دانسته است. (مجمع البيان، ج 9 - 10، ص 708)

 1. سوگند جهنّميان به خدا، براى گمراهى آنان در دنيا:

قالوا وهُم فيها يَختَصِمون * تَاللّهِ اِن كُنّا لَفى ضَلـل مُبين.شعراء (26) 96 و 97

 2. سوگند جهنّميان به ربوبيّت خدا، اعتراف خود به حقّانيّت آتش جهنّم:

ويَومَ يُعرَضُ الَّذينَ كَفَروا عَلَى النّارِ اَلَيسَ هـذا بِالحَقِّ قالوا بَلى ورَبِّنا... .احقاف (46) 34

 1. حرمت شكستن سوگند به خدا:

اِنَّ الَّذينَ يَشتَرونَ بِعَهدِ اللّهِ واَيمـنِهِم ثَمَنـًا قَليلاً اُولـئِكَ لا خَلـقَ لَهُم فِى الأخِرَةِ ولا يُكَلِّمُهُمُ اللّهُ ولا يَنظُرُ اِلَيهِم يَومَ القِيـمَةِ ولا يُزَكّيهِم ولَهُم عَذابٌ اَلِيم.آل عمران (3) 77

واَوفوا بِعَهدِ اللّهِ اِذا عـهَدتُم ولا تَنقُضُوا الاَيمـنَ بَعدَ تَوكيدِها وقَد جَعَلتُمُ اللّهَ عَلَيكُم كَفيلاً..نحل (16) 91

ولا تَكونوا كالَّتى نَقَضَت غَزلَها مِن بَعدِ قُوَّة اَنكـثـًا تَتَّخِذونَ اَيمـنَكُم دَخَلاً بَينَكُم اَن تَكونَ اُمَّةٌ هِىَ اَربى مِن اُمَّة... .نحل (16) 92

 1. سوگند خداوند، به حق:

قالَ فَالحَقُّ والحَقَّ اَقول. ص (38) 84

 تقدير جمله ياد شده چنين است: >فالحقّ أقسم به; قسم مى خورم به حق<. (الميزان، ج 17، ص 227)

 2. پسنديده بودن سوگند، براى اثبات حق:

قالَ فَالحَقُّ والحَقَّ اَقول. ص (38) 84

1. حرمت اطاعت از سوگندخوران پست:

ولا تُطِع كُلَّ حَلاّف مَهين.قلم (68) 10

 1. حكم خداوند، براى شكستن سوگند، در مورد محروميّت از مباحات، حكيمانه و در جهت مصالح انسانها:

يـاَيُّهَا النَّبىُّ لِمَ تُحَرِّمُ ما اَحَلَّ اللّهُ لَكَ... * قَد فَرَضَ اللّهُ لَكُم تَحِلَّةَ اَيمـنِكُم واللّهُ...وهُوَ العَليمُ الحَكيم.

تحريم (66) 1 و 2

 1. سوگند و تعهد بر محروميّت خويش از مباحات و حلالها، عملى بى اعتبار در نگاه وحى:

يـاَيُّهَا النَّبىُّ لِمَ تُحَرِّمُ ما اَحَلَّ اللّهُ لَكَ... * قَد فَرَضَ اللّهُ لَكُم تَحِلَّةَ اَيمـنِكُم... .تحريم (66) 1 و 2

 2. مقرّر شدن شكستن سوگند بر محروميّت از مباحات و حلالهاى شرعى، با دادن كفّاره:

يـاَيُّهَا النَّبىُّ لِمَ تُحَرِّمُ ما اَحَلَّ اللّهُ لَكَ... * قَد فَرَضَ اللّهُ لَكُم تَحِلَّةَ اَيمـنِكُم... .تحريم (66) 1 و 2

 3. وجود سنّت سوگند بر ترك برخى از حلالها و مباحات، در ميان مردم صدر اسلام و پيش از آن:

يـاَيُّهَا النَّبىُّ لِمَ تُحَرِّمُ ما اَحَلَّ اللّهُ لَكَ... * قَد فَرَضَ اللّهُ لَكُم تَحِلَّةَ اَيمـنِكُم واللّهُ مَولـكُم وهُوَ العَليمُ الحَكيم.

تحريم (66) 1 و 2

 1. جواز شكستن سوگند در ايلا، پيش از گذشتن چهار ماه و بعد از آن:

لِلَّذينَ يُؤلونَ مِن نِسائِهِم تَرَبُّصُ اَربَعَةِ اَشهُر فَاِن فاءُو فَاِنَّ اللّهَ غَفورٌ رَحيم.بقره (2) 226

 2. جواز شكستن سوگند بر تحريم مباحات بر خود:

قَد فَرَضَ اللّهُ لَكُم تَحِلَّةَ اَيمـنِكُم واللّهُ مَولـكُم وهُوَ العَليمُ الحَكيم.تحريم (66) 2

 1. تأكيد خداوند با سوگند به ربوبيّت خود، بر احضار و گردآورى گناهكاران و شياطين، در اطراف دوزخ:

فَوَرَبِّكَ لَنَحشُرَنَّهُم والشَّيـطينَ ثُمَّ لَنُحضِرَنَّهُم حَولَ جَهَنَّمَ جِثيـّا.مريم (19) 68

 2. سوگند خدا به ربوبيّت خود، بر بى ايمانى مخالفان حاكميّت و داورى پيامبر:

فَلا ورَبِّكَ لا يُؤمِنونَ حَتّى يُحَكِّموكَ فيما شَجَرَ بَينَهُم ثُمَّ لا يَجِدوا فى اَنفُسِهِم حَرَجـًا مِمّا قَضَيتَ ويُسَلِّموا تَسليمـا.نساء (4) 65

 3. سوگند خدا به ربوبيّت خود، درباره حقانيّت قيامت:

وفِى السَّماءِ رِزقُكُم وما توعَدون * فَوَ رَبِّ السَّماءِ والاَرضِ اِنَّهُ لَحَقٌّ مِثلَ ما اَنَّكُم تَنطِقون.ذاريات (51) 22 و 23

 4. سوگند اكيد خداوند، به ربوبيّت فراگير خويش، بر جايگزينى انسانهايى بهتر به جاى كافران:

فَلا اُقسِمُ بِرَبِّ المَشـرِقِ والمَغـرِبِ اِنّا لَقـدِرون * عَلى اَن نُبَدِّلَ خَيرًا مِنهُم وما نَحنُ بِمَسبوقين.معارج (70) 40 و 41

 5. سوگند مؤكّد خداوند به ربوبيّت خويش، بر بازپرسى از تمامى كافران و تجزيه كنندگان قرآن:

كَما اَنزَلنا عَلَى المُقتَسِمين * اَلَّذينَ جَعَلوا القُرءانَ عِضين * فَوَرَبِّكَ لَنَسـَلَنَّهُم اَجمَعين.حجر (15) 90 - 92

 1. سوگند دروغ جهت جلب رضايت مردم، موجب گرفتارى به عذاب ذلّت بار در آخرت:

يَحلِفونَ بِاللّهِ لَكُم لِيُرضوكُم واللّهُ ورَسولُهُ اَحَقُّ اَن يُرضوهُ اِن كانوا مُؤمِنِين * اَلَم يَعلَموا اَنَّهُ مَن يُحادِدِ اللّهَ ورَسولَهُ فَاَنَّ لَهُ نارَ جَهَنَّمَ خــلِدًا فيها ذلِكَ الخِزىُ العَظيم.توبه (9) 62 و 63

 1. تناول آدم و حوّا& از شجره ممنوعه، بر اثر تأثيرپذيرى آنان از سوگند دروغ ابليس:

ويــادَمُ اسكُن اَنتَ وزَوجُكَ الجَنَّةَ فَكُلا مِن حَيثُ شِئتُما ولا تَقرَبا هـذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكونا مِنَ الظّــلِمين * فَوَسوَسَ لَهُمَا الشَّيطـنُ لِيُبدِىَ لَهُما ماوورِىَ عَنهُما مِن سَوءتِهِما وقالَ ما نَهـكُما رَبُّكُما عَن هـذِهِ الشَّجَرَةِ اِلاّ اَن تَكونا مَلَكَينِ اَو تَكونا مِنَ الخــلِدين * وقاسَمَهُما اِنّى لَكُما لَمِنَ النّـصِحين * فَدَلَّـهُما بِغُرور فَلَمّا ذاقَا الشَّجَرَةَ بَدَت لَهُما سَوءتُهُما... .اعراف (7) 19 - 22

 1. ضرر نقض سوگند، عايد خود ناقضان سوگند:

ولا تَتَّخِذُوا اَيمـنَكُم دَخَلاً بَينَكُم فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعدَ ثُبوتِها وتَذوقوا السّوءَ بِما صَدَدتُم عَن سَبيلِ اللّهِ... .نحل (16) 94

 اسناد كمبودها و ضررها با خوشيها و نعمتها به طبيعت، از جمله >و قالوا قد مسّ ءاباءنا الضّراء ... <، مى فهماند كه آنان از ابتلائات عبرت نگرفتند و آنها را به طبيعت نسبت مى دادند و به پيامبران ايمان نياوردند. (مجمع البيان، ج 3 - 4، ص 695 ; التّفسير المنير، ج 9، ص 16)

  1. نقض سوگند، عامل چشيدن بديها و ضررها:

ولا تَتَّخِذُوا اَيمـنَكُم دَخَلاً بَينَكُم فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعدَ ثُبوتِها وتَذوقوا السّوءَ بِما صَدَدتُم عَن سَبيلِ اللّهِ ولَكُم عَذابٌ عَظيم.نحل (16) 94

 1. سوگند ابليس به عزّت خدا، مبنى بر گمراه نمودن انسانها:

قالَ فَبِعزّتكَ لاَُغويَنَّهُم اَجمَعين.ص (38) 82

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۰ساعت ۲:۳۳ ق.ظ  توسط غريب  | 
 به نام حضرت دوست كه هرچه داريم زلطف اوست

بدعت

 ((وَلاَ تَقُولُوا لِمَا تَصِفُ أَلْسِنَتُكُمُ الْكَذِبَ هَذَا حَلاَلٌ وَهَذَا حَرَامٌ لِتَفْتَرُوا عَلَى اللهِ الْكَذِبَ إِنَّ الَّذِينَ يَفْتَرُونَ عَلَى اللهِ الْكَذِبَ لاَ يُفْلِحُونَ))                نحل / 116

و با دروغى كه بر زبانتان جارى مى شود نگوييد: اين حلال است و اين حرام تا به خدا دروغ ببنديد; بى شك كسانى كه به خدا دروغ مى بندند ظفرمند نمى شوند.

الاعراب

1- وَلاَ - وَ -  حرف ؛ حرف استيناف ؛ مبنىّ ؛ على الفتح

2 - تَقُولُوا - تَقُولُوا - ق و ل - مذكر - جمع - تفعلوا - فعل ؛ ثلاثىّ مجرّد ؛ مضارع ؛ مخاطب ؛ متعدى ؛ معرب

3 - لِمَا - لِـ -  حرف ؛ حرف جرّ ؛ متعلّق بفعل قبله ؛ مبنىّ ؛ على الكسر

3 -  - مَا - حرف ؛ حرف مصدرىّ ؛ مبنىّ ؛ على السّكون

4 - تَصِفُ - تَصِفُ - و ص ف - مؤنث - مفرد - تعل - فعل ؛ ثلاثىّ مجرّد ؛ مضارع ؛ غائب ؛ متعدى ؛ معرب

5 - أَلْسِنَتُكُمُ - أَلْسِنَتُـ - ل س ن - مؤنث - جمع - أفعلة‌ - اسم ؛ ثلاثىّ مجرّد ؛ جامد ؛ معرب

6 - الْكَذِبَ - الْكَذِبَ - ك ذ ب - مذكر - مفرد - الفعل - اسم ؛ ثلاثىّ مجرّد ؛ جامد مصدرىّ ؛ معرب

7 - هَذَا - هَا -  حرف ؛ حرف تنبيه ؛ مبنىّ ؛ على السّكون

8 - حَلاَلٌ - حَلَالٌ - ح ل ل - مذكر - مفرد - فعال - اسم ؛ ثلاثىّ مجرّد ؛ جامد مصدرىّ ؛ معرب

9 - وَهَذَا - وَ -حرف ؛ حرف عطف ؛ مبنىّ ؛ على الفتح

10 - حَرَامٌ - حَرَامٌ - ح ر م - مذكر - مفرد - فعال - اسم ؛ ثلاثىّ مجرّد ؛ جامد مصدرىّ ؛ معرب

11 - لِّتَفْتَرُوا - لِـ -  حرف ؛ حرف جرّ ؛ متعلّق بفعل قبله ؛ مبنىّ ؛ على الكسر

12 - عَلَى - عَلَى -  حرف ؛ حرف جرّ ؛ متعلّق بفعل قبله ؛ مبنىّ ؛ على السّكون

13 - اللَّهِ - اللَّهِ - أ ل ه - مذكر - مفرد - العال - اسم ؛ ثلاثىّ مجرّد ؛ جامد ؛ معرب

14 - الْكَذِبَ - الْكَذِبَ - ك ذ ب - مذكر - مفرد - الفعل - اسم ؛ ثلاثىّ مجرّد ؛ جامد مصدرىّ ؛ معرب

15 - إِنَّ - إِنَّ -  حرف ؛ حرف مشبّه بالفعل ؛ مبنىّ ؛ على الفتح

16 - الَّذِينَ - الَّذِينَ -- مذكر - جمع -  - اسم  ؛ اسم موصول للجمع ؛ مبنىّ ؛ على الفتح

17 - يَفْتَرُونَ - يَفْتَرُونَ -  مذكر - جمع - يفتعون -  ثلاثىّ مزيد ؛ افتعال ؛ مضارع ؛ غائب ؛ متعدى ؛ معرب

18 - عَلَى - عَلَى -حرف ؛ حرف جرّ ؛ متعلّق بفعل قبله ؛ مبنىّ ؛ على السّكون

19 - اللَّهِ - اللَّهِ - أ ل ه - مذكر - مفرد - العال - اسم ؛ ثلاثىّ مجرّد ؛ جامد ؛ معرب

20 - الْكَذِبَ - الْكَذِبَ - ك ذ ب - مذكر - مفرد - الفعل - اسم ؛ ثلاثىّ مجرّد ؛ جامد مصدرىّ ؛ معرب

21 - لاَ - لَا - حرف ؛ حرف نفى ؛ مبنىّ ؛ على السّكون

22 - يُفْلِحُونَ - يُفْلِحُونَ - مذكر - جمع - يفعلون - فعل ؛ ثلاثىّ مزيد ؛ افعال ؛ مضارع ؛ غائب ؛ لازم ؛ معرب

 فضيلت سوره‏ نحل

در بعضى از روايات از پيامبر (ص )در فضيلت اين سوره چنين نقل شده كه فرمود:

((من قراها لم يحاسبه اللَّه تعالى بالنعم التي انعمها عليه فى دار الدنيا))

 كسى كه اين سوره را بخواند خداوند او را در برابر نعمتهايى كه در اين جهان به او بخشيده محاسبه نخواهد كردروشن است تلاوت اين آيات كه قسمت مهمى از نعمتهاى الهى را بر شمرده، آنهم تلاوتى توام با تفكر و سپس تصميم‏گيرى و عمل، و گام نهادن در طريق شكرگزارى، سبب مى‏شود كه هر نعمتى را درست در هدفى كه براى آن آفريده شده است مصرف كنند، و با چنين حالى ديگر چه محاسبه‏اى از او خواهند كشيد مگر نعمت را بجا مصرف ننموده است؟!.

مشتركات آيه ي فوق

((انْظُرْ كَيْفَ يَفْتَرُونَ عَلَى اللهِ الْكَذِبَ وَكَفَى بِهِ إِثْمًا مُبِينًا ))    نساء 50

((َا جَعَلَ اللهُ مِنْ بَحِيرَةٍ وَلاَ سَائِبَةٍ وَلاَ وَصِيلَةٍ وَلاَ حَامٍ وَلَكِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا يَفْتَرُونَ عَلَى اللهِ الْكَذِبَ وَأَكْثَرُهُمْ لاَ يَعْقِلُونَ))مائده 103

((وَمَا ظَنُّ الَّذِينَ يَفْتَرُونَ عَلَى اللهِ الْكَذِبَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِنَّ اللهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَى النَّاسِ وَلَكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لاَ يَشْكُرُونَ ))يونس 60

((قُلْ إِنَّ الَّذِينَ يَفْتَرُونَ عَلَى اللهِ الْكَذِبَ لاَ يُفْلِحُونَ))يونس 69

 ((مَا جَعَلَ اللهُ مِنْ بَحِيرَةٍ وَلاَ سَائِبَةٍ وَلاَ وَصِيلَةٍ وَلاَ حَامٍ وَلَكِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا يَفْتَرُونَ عَلَى اللهِ الْكَذِبَ وَأَكْثَرُهُمْ لاَ يَعْقِلُونَ))مائده 103

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۴۸ ق.ظ  توسط غريب  | 

به نام حضرت دوست که هرچه داریم زلطف اوست

  هدف از قصص انبیا در قرآن

1-خداوند متعال برای هدایت بشر،پیامبرانی پاک وبرگزیده را فرستاده تا انسانها را به سوی توحید ویگانه پرستی رهنمون سازد ؛ این پیامبران بندگانی پاک بودندو جزء رضای حق نگفتند وراهی نپوییدند

2- پیامبران الهی در قرآن مجید به  اخلاص وصفای  نفس ستوده شده اند ودر عمل دلدادگی خود را به خدا ونیز دستگیری بندگان خدا نشان داده اند

3-رسالت تمامی پیامبران همواره با رنج و سختی همراه بوده است ومشقت های که پیامبران در زمان خویش متحمل شده اند در پیشگاه عدل الهی  به ثبت رسیده است

4-قرآن مجید به عنوان کاملترین کتاب آسمانی و قانون اساسی ما مسلمانان وسنگ بنای تمدن اسلامی است .حتی صاحب نظران بی غرض بیگانه نیز به این نتیجه رسیده اند که در فرهنگ بشری، کتاب فرهنگ آفرین وزندگی ساز تر از قرآن وجود ندارد.

5- هیچ کتابی اعم از کتب مقدس یا کتب دیگر نیست که تاریخی به قدمت ودرعین حال تاریخچه ای به روشنی قرآن داشته باشد .

6- قرآن مجید سرمنشاء وسرچشمه ی اغلب علوم ومعارف اسلامی است و با بیان  بهترین داستانهای دنیا توصیه های بسیار به فضایل اخلاقی و نهی از رذایل اخلاقی ،اساس اخلاق وحکمت عملی را بنیان می نهد و خود یک رساله ی اخلاقی متعالی است

6-قرآن به عنوان کاملترین کتاب آسمانی و وحی نامه ی الهی به دور از تحریف می باشد که در باز گویی داستانهای انبیای پیشین، بهترین نمونه ها را برای آگاهی انسانها بیان می کند .

7-اهداف تمام پیامبران الهی در یکی  عبارت پر معنی خلاصه می شود که عبارتند از: پاک سازی وبهسازی انسانها.

8- هدف از باز گویی قصص انبیا در قرآن ،گرفتن درس عبرت از بندگان صالح خداست.

9- قرآن در بازگویی قصص انبیا ریشه ها و عوامل ونتایج را همراه خود بیان نموده است و درس های ملموس وروشن را برای عموم مردم می آموزد.

10 بنابراین مقایسه ی هدف کلی قرآن با کتاب عهدین نشان می دهد که در قرآن ذکرداستانها جهت داستان سرایی وسرگرمی نمی باشد؛بلکه قرآن با آوردن اجمالی داستانها که دارای کشش ویژه ای هستند خواسته است اندیشه ها را باور سازد.

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۰ساعت ۱۲:۵ ق.ظ  توسط غريب  | 

به نام حضرت دوست که هرچه داریم زلطف اوست

آتش برزخى

 ((وَ لَوْ تَرَى إِذْ يَتَوَفىَّ الَّذِينَ كَفَرُواْ  الْمَلَئكَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ أَدْبَارَهُمْ وَ ذُوقُواْ عَذَابَ الْحَرِيقِ)) سوره ی انفال آیه ی 50

اين آيه صحنه مرگ كفار و پايان زندگى شومشان را مجسم مى‏كند، نخست روى سخن را به پيامبر كرده، مى‏گويد: و اگر ببينى وضع عبرت انگيز كفار را به هنگامى كه فرشتگان مرگ به صورت و پشت آنها مى‏زنند و به آنها گويند عذاب سوزنده‏اى را بچشيد به حال آنان تأسف خواهى خورد  وكافران پس از جان كندن پر مشقت به عذاب و آتشى سوزان ( عذاب برزخ ) گرفتار خواهند شد .

امر به چشيدن عذاب حريق (ذوقوا عذاب الحريق)، دلالت بر وجود بالفعل آن عذاب دارد. و چون اين جمله به هنگام گرفتن جان كافران گفته مى شود، معلوم مى شود كه كافران پس از مردن به عذاب گرفتار خواهند شد و اين همان عذاب برزخى است. گفتنى است <ذوقوا ... > به تقدير <يقولون لهم> سخن ملائكه با كافران به هنگام گرفتن جان آنان است      

              برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 161

((آيه فوق اشاره به فرشتگان مرگ، و لحظه قبض روح و مجازات دردناكى است كه در اين لحظه بر دشمنان حق و گنهكاران بى‏ايمان وارد مى‏سازند.))

الإعراب:

 (الواو) استئنافيّة (لو) حرف شرط غير جازم (ترى) مضارع مرفوع و علامة الرفع الضمّة المقدّرة على الألف، و الفاعل ضمير مستتر أنت، و مفعوله محذوف أي الكفرة أو حالهم (إذ) ظرف للزمن الماضي مبنيّ في محلّ نصب متعلّق ب (ترى) (يتوفّى) (الذين) مضارع مرفوع مثل ترى ... موصول مفعول به مقدّم (كفروا) فعل ماض مبنيّ على الضمّ ...

و الواو فاعل (الملائكة) فاعل مرفوع ، (يضربون) مضارع مرفوع ... و الواو فاعل) (وجوه) مفعول به منصوب و (هم) ضمير مضاف إليه (الواو) عاطفة (أدبارهم) مثل وجوههم و معطوف عليه (الواو) عاطفة (ذوقوا) فعل أمر

((مِّمَّا خَطِيَتهِِمْ أُغْرِقُواْ فَأُدْخِلُواْ نَارًا فَلَمْ يجَِدُواْ لهَُم مِّن دُونِ اللَّهِ أَنصَارًا))سوره ی نوح آیه ی25

به كيفر گناهانشان غرقه شدند و به آتش رفتند و جز خدا براى خود يارى نيافتند.

سر انجام در اين آيه خداوند سخن آخر را در اين زمينه چنين مى‏فرمايد: به خاطر گناهانشان غرق شدند، و در آتش دوزخ وارد گشتند و جز خدا ياورانى نيافتند كه در برابر خشم او از آنها دفاع كند

تعبير آيه نشان مى‏دهد كه آنها بعد از غرق شدن بلافاصله وارد آتش شدند، و اين عجيب است كه از آب فورا وارد آتش شوند! و اين آتش همان آتش برزخى است، چرا كه طبق گواهى آيات قرآن گروهى بعد از مرگ در عالم برزخ مجازات مى‏شوند، و طبق بعضى از روايات قبر يا باغى از باغهاى بهشت است يا حفره‏اى از حفره‏هاى دوزخ!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۲ ب.ظ  توسط غريب  | 

به نام حضرت دوست که هرچه داریم زلطف اوست

حضرت یحیی علیه السلام

-از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد  

 -مقایسه ی قصص در قرآن وعهدین-دکتر عباس اشرفی ص345

-کتاب مقدس(عهد قدیم وجدید)

یحیی بن زکریا یا یوحنا معمدان از کسانی است که  مسیحیان،مسلمانان، معتقد به پیغمبری او هستند. از او با صفت تعمیدهنده یاد می‌شود.

تولد یحیی در قرآن:

مقایسه ی قصص در قرآن وعهدین-دکتر عباس اشرفی ص345

((زکریا عبد صالحی بود واو از آل یعقوب ودر زمره ی پیامبران الهی ومشمول رحمت الهی بوده است .زکریا تا هنگام پیری صاحب فرزند نشده بود وچون پیری وضعف بر او چیره شد پروردگارش را در خلوتگاه عبادت وبه صورت پنهانی خواند که استخوانهایش سست وموهای سرش سفید شده  و مشکلات وبد حالی به او روی آورده واز بستگان خود بیمناک است ،سپس  ازخداوند خواست تابه او جانشینی عطا کند که وارث او ودود مان یعقوب باشد چرا که خداوند تا به حال به او رحمت می کرد وخداوند  مهربانترین مهربانان است.

ودر حالی که در محراب مشغول نیایش بود فرشته ی خداوند خطاب به او گفت :که مشمول رحمت خداوند قرار گرفته است ونا راحتی اش از حیث نداشتن فرزند بر طرف می شود .فرشته به او گفت :خداوند تو را به پسری به نام یحیی بشارت می دهد که کلمه ی خدا راتصدیق می کند ورهبر جامعه ودور از شهوات وپیامبری از صالحان خواهد بود وقبل از این کسی به این اسم نامیده نشده است.زکریا گفت :پروردگارا چگونه برای من فرزندی خواهد بود در حالی که من پیرم وهمسرم نازاست .خداوند فرمود:این کار برای خداوند آسان است وخداوند هرکاری بخواهد انجام می دهد .زکریاگفت:پرورگارا برای من نشانه ای قرار ده . خداوند فرمود:نشانه ی تو آن باشد که سه روز بامردم –مگر با اشاره ورمز- نتوانی سخن بگویی در حالی که زبانت سالم است وپروردگار  را صبح وشام تسبیح گوی وذکر خداوند را بسیار بگو . پس زکریا از محراب خارج شد در حالی که با اشاره به مردم می گفت:صبح وشام خداوند را تسبیح گویید))

آل عمران از 37 و39

((فَتَقَبَّلَها رَبُّها بِقَبُولٍ حَسَنٍ وَ أَنْبَتَها نَباتاً حَسَناً وَ كَفَّلَها زَكَرِيَّا كُلَّما دَخَلَ عَلَيْها زَكَرِيَّا الْمِحْرابَ وَجَدَ عِنْدَها رِزْقاً قالَ يا مَرْيَمُ أَنَّى لَكِ هذا قالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ ))آیه ی 37

خداوند، او مريم‏ را به طرز نيكويى پذيرفت، و به طرز شايسته‏اى، نهال وجود او را رويانيد و پرورش داد، و كفالت او را به زكريا سپرد. هر زمان زكريا وارد محراب او مى‏شد، غذاى مخصوصى در آن جا مى‏ديد. از او پرسيد: اى مريم! اين را از كجا آورده‏اى؟! گفت: اين از سوى خداست. خداوند به هر كس بخواهد، بى حساب روزى مى‏دهد.

    تفسير نمونه، ج‏2، ص: 527 و528 و529

تفسير: پرورش مريم در سايه عنايت الهى‏

(( پروردگارش او را به طرز نيكويى پذيرفت و به طور شايسته‏اى (گياه وجود) او را رويانيد و پرورش داد (فَتَقَبَّلَها رَبُّها بِقَبُولٍ حَسَنٍ وَ أَنْبَتَها نَباتاً حَسَناً).

مادر مريم باور نمى‏كرد او به عنوان خدمتگزار خانه خدا (بيت المقدس) پذيرفته شود به همين دليل آرزو داشت فرزندش پسر باشد، زيرا سابقه نداشت دخترى براى اين كار، انتخاب گردد، ولى طبق آيه فوق خداوند اين دختر پاك را براى نخستين بار جهت اين خدمت روحانى و معنوى پذيرفت.

بعضى از مفسران گفته‏اند: نشانه پذيرش او اين بود كه مريم بعد از بلوغ در دوران خدمتگزارى بيت المقدس هرگز عادت ماهانه نديد تا مجبور نگردد از اين                       

 مركز روحانى دور شود يا اينكه حضور غذاهاى بهشتى در برابر محراب او دليلى بر اين پذيرش بود.

اين احتمال نيز وجود دارد كه قبولى اين نذر و پذيرش مريم، به صورت الهام به مادرش اعلام شده باشد.

ضمنا اين جمله اشاره به نكته لطيفى دارد و آن اينكه كار خداوند، انبات و رويانيدن است يعنى همانگونه كه در درون بذر گلها و گياهان استعدادهايى نهفته است كه زير نظر باغبان پرورش مى‏يابد و آشكار مى‏شود، در درون وجود آدمى و اعماق روح و فطرت او نيز همه گونه استعدادهاى عالى نهفته شده است كه اگر انسان خود را تحت تربيت مربيان الهى كه باغبانهاى باغستان جهان انسانيت‏اند قرار دهد، به سرعت پرورش مى‏يابد و آن استعدادهاى خدا داد آشكار مى‏شود، و انبات به معنى واقعى كلمه صورت مى‏گيرد.

سپس مى‏افزايد:" خداوند زكريا را سرپرست و كفيل او قرار داد" (وَ كَفَّلَها زَكَرِيَّا).

در تاريخ آمده است، پدر مريم عمران قبل از تولد او چشم از جهان فرو بست و مادر او را بعد از تولد به بيت المقدس نزد دانشمندان و علماى يهود آورد و گفت: اين كودك هديه به بيت المقدس است، سرپرستى او را يك نفر از شما به عهده بگيرد، و چون آثار عظمت در چهره او نمايان بود و در خاندان شايسته‏اى متولد شده بود، گفتگو در ميان دانشمندان بنى اسرائيل در گرفت و هر يك مى‏خواست افتخار سرپرستى مريم، نصيب او شود، سرانجام طى مراسم خاصى كه شرح آن در تفسير آيه 44 همين سوره خواهد آمد، زكريا كفالت او را بر عهده گرفت.

هر چه بر سن مريم افزوده مى‏شد، آثار عظمت و جلال در وى نمايان‏تر مى‏گشت و به جايى رسيد كه قرآن در ادامه اين آيه در باره او مى‏گويد:" هر زمان زكريا وارد محراب او مى‏شد غذاى جالب خاصى نزد او مى‏يافت" (كُلَّما دَخَلَ عَلَيْها زَكَرِيَّا الْمِحْرابَ وَجَدَ عِنْدَها رِزْقاً).

نخست اين كه از ماده" حرب" به معنى جنگ گرفته شده است چون مؤمنان، در اين محل به مبارزه با شيطان و هوسهاى سركش بر مى‏خيزند، ديگر اينكه" محراب" اصولا به معنى بالاى مجلس است و چون محل محراب را در بالاى معبد قرار مى‏دهند به اين نام ناميده شده است در ضمن بايد توجه داشت كه وضع محراب در ميان بنى اسرائيل چنان كه گفته‏اند با وضع محرابهاى ما تفاوت داشت آنها محراب را از سطح زمين بالاتر مى‏ساختند به طورى كه چند پله مى‏خورد و اطراف آن مانند ديوارهاى اطاق آن را محفوظ مى‏كرد به طورى كه افرادى كه در داخل محراب بودند، از بيرون كمتر ديده مى‏شدند.

مريم تحت سرپرستى زكريا بزرگ شد و آن چنان غرق عبادت و بندگى خدا بود كه به گفته ابن عباس هنگامى كه نه ساله شد، روزها را روزه مى‏گرفت و شبها را به عبادت مى‏پرداخت و آن چنان در پرهيزگارى و معرفت و شناسايى پروردگار پيش رفت كه از احبار و دانشمندان پارساى آن زمان نيز پيشى گرفت

و هنگامى كه زكريا در كنار محراب او قرار مى‏گرفت و براى ديدار او مى‏آمد، غذاهاى مخصوصى كنار محراب او مشاهده مى‏كرد كه از آن به تعجب مى‏افتاد روزى" به او گفت: اين غذا را از كجا آوردى"؟ (قالَ يا مَرْيَمُ أَنَّى لَكِ هذا).

مريم در جواب" گفت: اين از طرف خدا است و اوست كه هر كس را بخواهد بى حساب روزى مى‏دهد قالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ)) تفسير نمونه، ج‏2، ص: 527 و528 و529

 آیه ی 39 ((نَادَتْهُ الْمَلَئكَةُ وَ هُوَ قَائمٌ يُصَلىّ‏ِ فىِ الْمِحْرَابِ أَنَّ اللَّهَ يُبَشِّرُكَ بِيَحْيىَ‏ مُصَدِّقَا بِكلَِمَةٍ مِّنَ اللَّهِ وَ سَيِّدًا وَ حَصُورًا وَ نَبِيًّا مِّنَ الصَّلِحِينَ))

- و هنگامى كه او در محراب ايستاده، مشغول نيايش بود، فرشتگان او را صدا زدند كه: خدا تو را به يحيى بشارت مى‏دهد، كسى كه كلمه خدا مسيح را تصديق مى‏كند، و رهبر خواهد بود، و از هوسهاى سركش بر كنار، و پيامبرى از صالحان است.

سوره ی مریم

خداوند درسوره ی مریم آیات 12 و 13 و14 و15 در مورد حضرت یحیی(ع) می‌فرماید:

((یا یحیی خُذِ الکتاب‌َ بقوّة))‌؛ ای یحیی، کتاب تورات را با قوّت و قدرت بگیر‌.

((وآتیناه الحُکم‌َ صبیا))؛ ما فرمان نبوّت و عقل و هوش و درایت را در کودکی به او دادیم‌.

((و حناناً من لَدُنا و زکاة))؛ با لطف خاص خود به او رحمت و مهربانی و پاکی و پارسایی دادیم.

((وکان‌َ تَقیا))؛ او پرهیزگار بود.

((وَبراً بوالدیهِ))؛ او را نسبت به پدر و مادرش خوشرفتار و نیکوکار و پر محبّت قرار دادیم.

((وَلَم‌ْ یکن‌ْ جباراً عصیاً))؛ او مردی ستمگر و معصیت‌کار و آلوده به گناه نبود.

به خاطر این صفات (رحمت و محبت نسبت به بندگان، پرهیزگار بودن، خوش رفتار و نیکوکار بودن نسبت به پدر و مادر و…) است که خداوند در مورد حضرت یحیی‌(ع) می‌فرماید:

سلام علیه یوم ولد و یوم یموت و یوم یبعث حیا؛ سلام بر او در روزی که به دنیا آمد، روزی که می‌میرد و روزی که زنده برانگیخته می‌شود .

سوره ی انعام آیه ی  85

((َو زَكَرِيَّا وَ يحَْيىَ‏ وَ عِيسىَ‏ وَ إِلْيَاسَ  كلُ‏ٌّ مِّنَ الصَّالِحِينَ))؛ همچنين زكريا و يحيى و عيسى و الياس هر كدام از صالحان بودند.

    تفسير نمونه، ج‏5، ص: 330

((و زَكَرِيَّا وَ يَحْيى‏ وَ عِيسى‏ وَ إِلْياسَ از پيامبرانى بودند كه در زهد و بى‏اعتنايى به دنيا- علاوه بر مقام نبوت و رسالت- نمونه بودند جمله" كُلٌّ مِنَ الصَّالِحِينَ" بعد از ذكر نام آنها مى‏تواند اشاره به همين حقيقت بوده باشد.))

مقایسه  بشارت و ولادت یحیی

-هردو کتاب ،بشارت را در خلوتگاه عبادت ذکر کرده است

-در هردو کتاب زکریا پس از بشارت قدرت تکلم ندارد ولی در قرآن مدت آن سه روز وعلت آن نشانه ای از سوی پروردگار است ودر عهد جدید مدت آن تا زمان تولد یحیی وعلت آن تنبیه زکریا به سبب باور نکردن بشارت خداوند است.

-روایت قرآنی ولادت یحیی تفاوت چندانی با روایت انجیل ندارد، جز این که قرآن اسمی از الیصابات زوجه زکریا نمی‌برد

نبوت یحیی در عهد جدید

((یحیی لباسی از پشم شتر بر تن داشت وخوراکش ملخ وعسل صحرایی بود  او مردم را موعظه می کرد که توبه کنند زیرا ملکوت خداوند به زودی فرا می رسد مردم نزد او می آمدند واعتراف به گناه می کردند ودر رود اردن غسل تعمید می گرفتند واز این جهت یحیی مشهور به تعمید دهنده بود او اغلب روزه دار بود )) انجیل متی ،3: از 6-1و متی 18:11

 نبوت یحیی  در قرآن

((در دعای زکریا آمده است که خداوند خواست تا به او فرزندی دهد که جانشین او دود مان یعقوب باشدوخداوند نیزاو را مایه ی رحمت  معرفی می کند ( انبیاء 84) یحیی به والدینش نیکویی می کرد وجبار عصیانگر نبود او پرهز گار وپاکدل بود (مریم 114-113)

ودر سوره ی مریم آیه ی 12  در خصوص نبوت یحیی آمده : (یا یحیی خذ الکتاب بقوّه وآتیناه الحکم صبیّا) ؛ای یحیی کتاب را با قوّت بگیر وما فرمان نبوت را در کودکی به او دادیم )) مقایسه ی قصص در قرآن وعهدین-دکتر عباس اشرفی ص351

مقایسه نبوت

((-در قران آمده : یحیی جانشین زکریا ودود مان یعقوب می شود ولی در عهد جدید سخن از جانشینی او نیست

-در قرآن یحیی از دود مان یعقوب است ولی در عهد جدید سخنی از آن نیست

-در عهد جدید وقرآن،یحیی به عنوان پیامبر الهی معرفی شده است.

-یحیی در بیابان زندگی می کردواز خوراک صحرایی چون ملخ وعسل استفاده می کرد ومردم را با آب برای آمادگی برای ورود به ملکوت خداوند ؛غسل تعمید می داد ولی در قرآن هیچ یکی ازاین مطالب دیده نمی شود

-در عهد جدیدوظیفه ی یحیی تعمید مردم برای پذیرش از مسیح است وقرآن نیز یحیی را تصدیق کننده ی مسیح معرفی می کند .

-در قرآن اعطای نبوت به یحیی در کودکی است ،ولی در عهد جدید زمان نبوت اورا مشخص نمی کرد

-در قران سخن از کتابی آسمانی است که خداوند دستور گرفتن آن را به یحیی می دهد ولی در عهد جدید سخنی از کتاب آسمانی یحیی نیست .)) مقایسه ی قصص در قرآن وعهدین ص351

 مرگ یحیی در انجیل :

((حضرت یحیی(ع) قربانی روابط نامشروع هرودیس، پادشاه هوسباز فلسطین با یکی از محارمش شد. وی دل خود را در گرو عشقی آتشین به هیرودیا دختر زیبای برادرش نهاد و تصمیم به ازدواج با او گرفت.همین که خبر آن به پیامبر بزرگ خدا، حضرت یحیی(ع) رسید، آشکارا اعلام کرد که این ازدواج نامشروع و مخا لف دستور تورات است و من با چنین کاری مبارزه خواهم کرد.سر و صدای سخنان یحی(ع) در تمام شهر پیچید و به گوش هیرودیا رسید.او که پیامبر خدا را مانعی در مقابل آرزوهای پلید خود می‌دید، تصمیم گرفت، ایشان را از سر راه خود بردارد.بنابراین، زیبایی خودش را دامی برای او قرار داد و در هیرودیس نفوذ کرد.

 در جشن میلاد هیرودیس ،هنگام رقصیدن دختر هیرو دیا ، هیرودیس که بسیار شاد شده بود به هیرودیا گفت:هر آرزویی داری، از من بخواه که آرزویت حتماً برآورده خواهد شد. هیرودیابه سفارش مادرش گفت:من سر یحیی را می‌خواهم، چرا که او نام ما را بر سر زبان‌ها انداخته و همه مردم را به عیب‌جویی ما نشانده است، اگر می‌خواهی دل من آرام شود، باید او را بکشی!هیرودیس هم، بی‌درنگ یحیی(ع) را کُشت و سر آن حضرت را در مقابل هیرودیا قرار داد ودختر نیز سر یحیی را تقدیم مادرش کرد آن گاه شاگردانش آمدند وبدن اورا به خاک سپردند ))متی، 14: 12-1   و   مرقس، 6  : 29-14

مرگ یحیی در قرآن:

((لازم به ذکر است که در قرآن سخنی از مرگ یحیی به میان نیامده است)) مقایسه ی قصص در قرآن وعهدین ص352

رابطه ی عیسی با یحیی در عهد جدید

در عهد جدید دو رابطه ی عیسی ویحیی ملحوظ است : یکی رابطهی خویشاوندی ودیگری بشارت دهندگی وتمهید دعوت عیسی مسیح توسط یحیی

در انجیل لوقا 1: 56-3 آمده است

((مریم پس از اینکه از روح القدس پر شد تدارک سفر دید وشتابان به نزد الیزابت رفت وقتی مریم به الیزابت سلام می کند بچه در شکم او تکان می خود والیزابت پر از روح القدس می شود .مریم حدود سه ماه نزد الیزابت می ماند سپس به خانه ی خود باز گشت)) لوقا 1: 56-

((یحیی به مردم گفت : من شما را با آب تعمید می دهم اما به زودی شخصی خواهد آمد که شما را با روح القدس وآتش تعمید خواهد کرد مقام او بالاتر از من است من حتی لایق نیستم که بند کفشهایش را بگشایم ))لوقا 3: 17-16  متّی 3: 11

رابطه ی عیسی با یحیی در قرآن

در سوره ی آل عمران آیه ی 39 و37

((فَتَقَبَّلَها رَبُّها بِقَبُولٍ حَسَنٍ وَ أَنْبَتَها نَباتاً حَسَناً وَ كَفَّلَها زَكَرِيَّا كُلَّما دَخَلَ عَلَيْها زَكَرِيَّا الْمِحْرابَ وَجَدَ عِنْدَها رِزْقاً قالَ يا مَرْيَمُ أَنَّى لَكِ هذا قالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ ))آیه ی 37

- خداوند، او مريم‏ را به طرز نيكويى پذيرفت، و به طرز شايسته‏اى، نهال وجود او را رويانيد و پرورش داد، و كفالت او را به زكريا سپرد. هر زمان زكريا وارد محراب او مى‏شد، غذاى مخصوصى در آن جا مى‏ديد. از او پرسيد: اى مريم! اين را از كجا آورده‏اى؟! گفت: اين از سوى خداست. خداوند به هر كس بخواهد، بى حساب روزى مى‏دهد.

 آیه ی 39 ((نَادَتْهُ الْمَلَئكَةُ وَ هُوَ قَائمٌ يُصَلىّ‏ِ فىِ الْمِحْرَابِ أَنَّ اللَّهَ يُبَشِّرُكَ بِيَحْيىَ‏ مُصَدِّقَا بِكلَِمَةٍ مِّنَ اللَّهِ وَ سَيِّدًا وَ حَصُورًا وَ نَبِيًّا مِّنَ الصَّلِحِينَ))

-         و هنگامى كه او در محراب ايستاده، مشغول نيايش بود، فرشتگان او را صدا زدند كه: خدا تو را به يحيى بشارت مى‏دهد، كسى كه كلمه خدا مسيح را تصديق مى‏كند، و رهبر خواهد بود، و از هوسهاى سركش بر كنار، و پيامبرى از صالحان است.

-مقایسه ی یحیی وعیسی

((-دو کتاب در اینکه یحیی تصدیق کننده ی عیسی است اشتراک عقیده دارند ولی در عهد جدید یحیی علاوه بر تصدیق مسیح به معرفی او نیز می پردازد واصل آمدن یحیی برای تمهید راه مسیح معرفی شده است.

-رابطه ی خویشاوندی بین مریم والیزابت (همسر زکریا) در عهد جدید تصریح شده ولی در قرآن به صراحت نیامده است بلکه از کفالت مریم توسط زکریا ،احتمالا خویشاوندی دریافت می شود)) مقایسه ی قصص در قرآن وعهدین ص348

 

جدول مقایسه ی داستان یحیی در عهد جدید وقرآن

موضوع

عهد قدیم

قرآن

معرفی یحیی

پیامبر

جانشین زکریا ودودمان یعقوب -پیامبر

شروع نبوت

          -

از کودکی

کتاب یحیی

           -

در کودکی به او کتابی داده شد

مرگ یحیی

زمان هیرودیس به در خواست دختر هیرودیا و در زندان

         -

رابطه ی یحیی ومسیح

خویشاوندی وتصدیق وتمهید راه مسیح

تصدیق کننده ی مسیح واحتمالا خویشاوندی

بشارت یحیی به زکریا

توسط فرشته ی خدا در قدس الاقداس

توسط فرشته ی خدا در محراب

علت ناتوانی بر تکلم زکریا

باور نکردن بشارت فرشته ی خدا وتنبیه ایشان

نشانه ای برای تولد یحیی

مدت ناتوانی بر تکلم زکریا

از زمان بشارت تا تولد یحیی

سه روز

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند ۱۳۸۹ساعت ۱:۳۶ ق.ظ  توسط غريب  | 

به نام حضرت دوست که هرچه داریم زلطف اوست

حضرت لوط در قرآن وعهدین

در عهد قدیم

((لوط پسر هذان وهاران برادر ابرام وپسر تارح است .هاران در جوانی در برابر چشمان پدرش در اورکلدانیان در گذشت بنابراین لوط در کوچ تارح به قصد کنعان با ابراهیم وساره وتارح همراه می شود)) پیدایش 11:21-23

 ((و هنگام دعوت خدا از ابراهیم ،لوط نیز همراه او روانه شد واز مصر نیز با جنوب کنعان نیز با او رفت ابرام بسیار ثروتمند  وصاحب جواهرات وگله های بسار بود ولوط نیز گاوان وگوسفندان وغلامان بسیاری داشت ابرام ولوط به علت داشتن گله های بزرگ نمی توانستند باهم در یکجا ساکن شوند ؛زیرا برای گله هایشان چراگاه کافی وجود نداشتبنابراین لوط دره ی اردن را برای سکونت برگزید وبه آنجا کوچ کرد ودر شهر سدوم ساکن گردیدودر جنگی بین پادشاهان درگرفت ،پادشاهان عموره وسدوم حین فرار هلاک شدند ولوط وتمام اموالش توسط پادشاهان فاتح به اسارت در آمدند .چون خبر به ابرام رسید 318 نفر از یاران کار آزموده ی خود را آماده کرد وبه سپاه دشمن حمله برد وآنها را شکست داد ولوط را رهانید))پیدایش ،باب 12-14

  در قرآن:((ولوط به ابراهیم ایمان آورد)) عنکبوت 26

((هنگامی که قوم تصمیم به هلاک اببراهیم می گیرند وخداوند ابراهیم را نجات می دهد واورا به سرزمین پربرکت می فرستد لوط نیز همراه اوست ،چنانکه در آیه ی شریفه ی 71 سوره ی انبیاء (با فرستادن به سرزمینی که آن را برای جهانیان پر برکت ساختیم نجات دادیم) فرشتگانی که بشارت فرزند به ابراهیم دادند پس از بشارت به ابراهیم می گویند:که قوم ستمگر لوط را هلاک می کند ابراهیم از عذاب قوم به خاطر وجود لوط ،نگران می شود ودر سوره ی هود در آیه ی 74-76 آمده که ابراهیم با فرستادگان خدا درباره ی قوم لوط مجادله کرد واین نیز از سر دلسوزی بود ولی به او گفته شد که فرمان خدا رسیده وعذاب به طور قطع به سراغ آنها می آید وبرگشت ندارد

قران در خصوص رابطه خویشاوندی لوط با ابراهیم سخنی به میان نیاورده است))مقایسه ی قصص در قرآن وعهدین ص251-252

 قرآن کریم در قصه لوط می‌گوید:

به لوط حکم و دانش دادیم … و همانا لوط از پیامبران بود. أنبیاء : ۷۴ و صافات : ۱۳۳.

و نیز می‌فرماید :لوط در زمره کسانی است که خدا هدایتشان نموده، پس به روش آنها اقتدا کن… انعام :۹۰

اما بر اساس کتاب مقدس، حضرت لوط علیه‌السلام شراب نوشیده، سپس در حال مستی با دخترانش زنا کرد. دختران نیز از این زنا حامله شده و هر کدام پسری به دنیا آوردند که نسب بعضی از أنبیا به آنان می‌رسد؛ مانند داوود، سلیمان و عیسی علیهم‌السلام (پیدایش ۱۹ : ۳۱-۳۸)؛ حال آن که به حکم خود کتاب مقدس، افراد حاصل از زنا داخل جماعت خداوند نشوند حتی تا پشت دهم!(تثنیه ۲۳ : ۲)

  مقایسه

 ((-در قرآن رابطه ی لوط با ابراهیم ،رابطه ی ایمانی ونیز همراهی باوست ولی در عهد قدیم رابطه ی خویشاوندی (برادر زادگی لوط) وهمراهی او مطرح است

- در هردو کتاب به موضوع شفاعت ابراهیم برای قوم لوط می پردازد با این تفاوت که قرآن آنان را قوم لوط ولی عهد قدیم شهر سدوم معرفی می کند

-عهد قدیم به جدایی لوط وابراهیم وسکونت لوط در سدوم به علت زیادی گله ها ونبودن چراگاه اشاره می کند ولی در قرآن سخنی از آن به میان نیامده است

-در عهد قدیم از شکست پادشاهان عمره وسدوم واسارت لوط ونجات او توسط ابراهیم سخن رفته ، در صورتی که در قرآن به آن اشاره نشده است.)) مقایسه ی قصص در قرآن وعهدین ص 252

   نبوت

 ((-درعهد قدیم به صراحت از نبوت لوط حرفی نزده ولی درستکار اش وتوجه ابراهیم به وی ورابطه ی خویشاوندی با ابراهیم ونجات او توسط فرشتگان خداوند حین عذاب شهر سدوم از آن دریافت می گردد.

 -در قران لوط یکی از صالحان وپیامبران الهی مانند اسماعیل ویوشع ویونس است که بر عالمیان از طرف خداوند برتری داده شده بود  لوط از رسولان الهی بود که خداون به او حکمت وعلم داد واز شهری که اعمال زشت انجام می دادند رهایی بخشید ومشمول رحمت خویش قرار داد واو از صالحان بود .لوط از ایمان آورندگان به ابراهیم در میان قومش بود که مورد توجه آن حضرت نیز بود

 

  مقایسه

در قرآن به صراحت از نبوت وهمردیفی لوط با پیامبران الهی واعطا ی علم از حکومت به اوسخن به میان آمده در حالی که درعهد قدیم چنین سخنی نیست.

 قوم لوط در عهد قدیم

مراد از قوم لوط قومی بودند که  لوط در میان آنان ساکن بود .لوط در شهر سدوم واطراف آن چون عموره با گله هایش زندگی می کردمردان شهر لوط کارهای زشتتی انجام می دادند چنانکه خداوند به ابراهیم فرمود: (فریادعلیه ظلم مردم سدود وعموره بلند شده بود وگناهان ایشان بسیار زیاد گشته است .پس به پایین می روم تا به فیادی که به گوش من شنیده است رسیدگی کنم )پیدایش ،18:20-21

 قوم لوط در قرآن

قوم لوط قومی فاسق بودند –انبیا 74  که فرستادگان خدا را تکذیب می کردند   این قوم مرتکب گناهان بزرگ می شدند  ودر مقابل پیامبران نیز به مخالفت پرداختند حاقه 9-10

 مقایسه

-در هر دو کتاب قوم لوط فاسد وبا گناهان بسیار معرفی شدند با این تفاوت کهمراد از قوم لوط در عهد قدیم ،شهر سدوم وعموره است

-در هردو کتاب ،ابراهیم به شفاعت این مردمان می پردازد

-در هردو کتاب قائل به صالح بودن خاندان لوط قبل از عذاب قوم هستند)) مقایسه ی قصص در قرآن وعهدین ص253-254

 خانواده ی لوط در عهد قدیم

لوط دو دختر ویک همسر دارد وسخن از همسر او فقط مربوط به هلاک شدن اوست چرا که به پشت سر خود نگاه کرد حال آنکه طبق دستور فرشته ی وحی نباید به پشت سر نگاه می کردند

در قرآن

در قرآن از خانواده ی لوط فقط سخن از همسر لوط ودختران اوست وخانواده ی لوط جزء نجات یافتگان از عذاب الهی است به غیر از همسر او که از هلاک شدگان بود  نکته ی دیگر اینکه در قرآن به تعداد فرزندان ، اسامی آنها ونیز اسم همسر لوط اشاره ای نشده است

همسر لوط از هلاک شدگان .از نظر سنی پیر بوده است –صافات 135 / شعراء 171

ودر سوره ی تحریم آیه ی 10 او را  اسوه ی سیئه ذکر کرده : خداوند برای کسانی که کافر شده اند همسر نوح وهمسر لوط را مثل زده است .آن دو تحت سر پرستی دو بنده از بندگان صالح ما بودند ولی به آن دو خیانت کردند وارتباط با این دو سودی بهحالشان نداشت وبه آنها گفته شد :وارد آتش شوید همراه کسانی که وارد می شوند .

 مقایسه :

در هردو کتاب خانواده لوط به همسر ودختران لوط منحصرمی شوند  ونقش آنان نیز در حین عذاب بیان شده است که دختران نجات یافتند  ولی همسر لوط هلاک گردید.

 جدول مقایسه حضرت لوط در عهد قدیم وقرآن از کتاب مقایسه ی قصص در قرآن وعهدین ص261

دکتر عباس اشرفی -انتشارات امیر کبیر۱۳۸۵

 

موضوع

عهد قدیم

قرآن

معرفی لوط

برادر زاده ابراهیم ومورد توجه ابراهیم

نبی و مومن به ابراهیم ومورد توجه ابراهیم

معرفی قوم لوط

 

فاسد ، ظالم  با گناهان بسیار  مخصوصا ...

فاسد ، ظالم  با گناهان بسیار  مخصوصا ...

عذاب قوم لوط

 

در صبح بارانی از گوگرد مشتعل

در صبح با بارانی از سنگ (گل خشک شده) نشاندار

نجات یافتگان

 

 لوط ودو دخترش

لوط ودو دخترش

همسر لوط

به علت نافرمانی (نگاه کردن به پشت سرخود ) به مجسمه ی نمک تبدیل شد

جزء کافران بود وهلاک گردید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۸۹ساعت ۱۲:۳۵ ق.ظ  توسط غريب  | 
به نام حضرت دوست که هرچه داریم زلطف اوست

نزول شیاطین

(( هل انبّئکم علی من تنزّل الشّیاطین))

 آیا شما راخبر دهم که شیاطین بر چه کسی نازل می شوند؟

این کلام خدا در سوره ی شعرا  جرعه نوش عارفان وعاشقان وارسته ی به کمال پیوسته وشاعران مرتبط معنوی درمنهج انصاف وتحرّی حقیقت است که از کوثر تسنیم دانش وذوق خدادادیشان ،گمراهان وادی حیرت را در سبیل اسنی یقین قرار می دهند وبه منزلگاه  شاطی بیکران توحیدی  سوق می دهند تا فقرای عامی وادی حیرت با نسایم رحمانی وفیوضات ربّانی تلذّذ روحی ومعنویی نمایند ودمی ازخستگی گمراهی بیاسایند وجان گیرند .

آیا شما راخبر دهم که شیاطین بر چه کسی نازل می شوند؟

برهر دروغ  پرداز گناهکار. شیاطین مسموعات خود را با دروغ آمیخته کرده، بر دوستانشان(شاعران وعارفان مدّعی ) القا می کنند که بیشترشان ازدروغگویان روزگارند . آری شاعران بی خدای حرّاف وز عمل وکردارمرضی حق بدور ،چه عامیان بیگناهی را ، درچاه گمراهی وضلالت انداخته اند ؟! گمراهان فریب خوره که دلشان از عشق الله مالامال واز ظلمات سلوک بی خردان بی خبر و نا آگاه! از این شاعران وادی حیران پیروی ومتابعت می کنند وناخواسته وناکرده ازنقطه ی تسلیم به مرحله ی تکفیر تنزیل می یابند.آیا شاعران وعارفان مدعی را نمی بینی که  در هر وادی از افکار خیالی و بزرگنمایی وحدس وشطح وطامات سرگردان و ویلانند؟ آنان برچیزهای سخن می رانند که خود عامل به آن نیستندویارای آن رانیز ندارند. ازوحدت وجودی وحلول واتحاد ورویت وتناسخ وتماسخ وتراسخ وتفاسخ وهزاران عقاید باطله سخن می رانند که اگر رحمت خدا بر غضبش مسبق نبود هر آینه هیچ جنبنده ای در زمین جاری نبود. واین از رحمت خداست که بهشتش بر دوزخش افزون است . پس شیعه ی حقّه ی اثنی عشری که پیروان راستین آقا علی مرتضی (ع) هستند باید فریب دروغگویان را نخورند که از امامان صدّیق ووارسته ی ما، احادیثی بسیار در طعن طایفه ی ضاله وغالیان وصوفیان مروی است

 مگر شاعران حکیمی که اشعارشان یاد خدا وذکر خداست و کسانی که ایمان آورده ،کارهای شایسته نموده،یاد خدا را بسیار کرده ومردم را نیز به یاد خدا انداخته اند وزمانی که مورد ستم قرارمی گرفتند با ذوق شعری خویش به دفاع ونصرت ویاری مومنان برخاستند واگر با شعر خویش به هجو وسرزنش گروهی هم  پرداختند   نیت وهدفشان کوبیدن ظالم بود وبس

((هل انبّئکم علی من تنزّل الشیاطین - تنزّل علی کلّ افّاک اثیم- یلقون السّمع واکثرهم کاذبون – والشّعراء یتّبعهم الغاون – الم ترانّهم فی کلّ وادیهیمون – وانّهم یقولون ما لا یفعلون – الّا الّذین ءامنوا وعملوا الصّالحات وذکروا الله کثیرآ وانتصروا من بعد ماظلموا وسیعلم الّذین ظلموا ایّ منقلب ینقلبون ))سوره ی شعرا آیات 221
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت ۱۱:۵۷ ق.ظ  توسط غريب  | 

 به نام حضرت دوست که هرچه داریم زلطف اوست

 معرفه الله

شناخت خداو اطلاع  وآگاهی بر اوصاف وصفات جلالی وجمالی (سلبیه وثبوتیه) اودر حد توان بشری  است وآنچه از صفات کمالی وجمالی برحضرت باری تعالی اثبات می کنیم،بر حسب اوهام خویش وبه میزان تصورات  وپندارهای ماست .  

حدیثی از  امام صادق علیه السلام است که اشارتی بر این معنا داردکه می فرماید: ((هر آنچه با اوهام وخیالات خود در دقیق ترین معانی آنها تشخیص داده اید مخلوق ومصنوع شما وهمانند خودتان می باشد که به خودتان باز می گردد.شاید مورچه خود خیال کند که خدا ذا دو شاخک است چون کمال مورچه درآن است ومی پندارد که فقدان آنها ،نقصانی است بر کسی که آن دو را ندارد وضعیت عقلا ودانشمندان نیز در توصیف خداوند این چنین می باشد ))

 وگفتاری از حضرت محمد (ص)  هست که می فرماید: ((خداوند  از عقول واندیشه ها محجوب است آنچنان که از دیدگان محجوب می باشد.))

سعدی گوید:

 ای برتر از خیال وقیاس وگمان و وهم               وز هرچه گفته اند وشنیو وخوانده ایم 

مجلس تما م گشت وبه آخر رسید عمر                  ما همچنان در اول وصف تو مانده ایم

 نظامی  گوید:

وهم تهی پای بسی ره نَوَشت                      هم زدرش دست تهی باز گشت

عقل در آمد که طلب کردمش                        ترک ادب بود ادب کردمش

پس افلاکیان اورا می طلبند آنچنان که انسانها طالب اویندوهر فردی مدعی که در عالم خیالات و توهم  گامی نهاده به کُنه حقیقت مقدّسه ی الهی هرگز نرسیده است واگر ادعای وصول وحصول را دارد گمراه وهالک است وتکذیب خدا را نموده وافترا به خدا بسته است چون حقیقت امر خیلی بالاتر وبرتر از آن است که با اذهان بشری لوث گردد وتا هر حدّ واندازه که عالم راسخ اورا تصور نماید پس او از حریم کبریا ،فرسنگ ها دور رفته است .

 بالاترین مرتبه در شناخت خدا معرفت آن دسته از عاشقان می باشد که به کلی در آتش سوخته اند ودر آن متلاشی گشته اند وآنان مومنین وخالص و وارسته ای هستند که به خدا اطمینان واعتقاد کامل دارند وبه یقین دانسته اند که خداوند نور آسمان ها وزمین است آنگونه که خداوند متعال فرموده است وخویش را توصیف کرده .

اطناب وتلخیص  از اربعین شیخ بهایی

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۸۹ساعت ۴:۴۸ ق.ظ  توسط غريب  | 

به نام حضرت دوست كه هرچه داريم زاوست

تشبيه تمثيل: سوره ي بقره آيه ي 17

((مثلهم كمثل الذي استوقد نارا فلما اضائت ماحوله ذهب الله بنورهم وتركهم في الظّلمات لا يبصرون))

ترجمه ي ابو الفضل بهرام پور:

((مثل آنان مانند كسي است كه به زحمت آتشي بيفروخت وهمين كه اطراف وي را روشن ساخت ،خدا نورشان را برد و در تاريكي ها رهايشان كرد كه نبينند))

دكتر جليل تجليل  در معاني بيان خويش در صفحه ي 55 اين آيه را( آيه  ي17 سوره ي بقره)نمونه اي از تشبيه تمثيل نقل كرده است

 تشبيه موكد:سوره ي نمل آيه ي 88

((وتري الجبال تحسبها جامده وهي تمرّ مرّ السّحاب صنع الله الذّي اتقن كلّ شي ء انّه خبير بما تفعلون))

ترجمه ي استاد بهرام پور :

((وكوه را مي بيني وآنها را سكن مي انگاري در حالي كه مانند ابر در حركتند .اين صنع خداست كه هر چيزي زا در كمال استواري پديد آورده واو به آنچه مي كنيد مسلّما اگاه است))

دكتر جليل تجليل در كتاب معاني بيان خويش در ص58 اين آيه ي شريفه را  تشبيه موكّد بيان مي كند

  تشبيه مفرد و مركب:سوره ي نور آيه ي 35:

((الله نور السّموات والارض مثل نوره كمشكاه فيها مصباح المصباح في زجاجه الزّجاجه كوكب درّي يوقد من شجره مباركه زيتونه لا شرقيه ولا غربيه يكاد زيتها يضي ئ ولو لم تمسسه نار نور علي نور يهدي الله لنوره من يشائ ويضرب الله الامثال للنّاس والله بكلّ شي عليم))

ترجمه ي استا د ابو الفضل بهرام پور:

((خدا نور آسمان وزمين است مثل نور او خصلت ايمان وهدايت او چون چراغ داني است كه در آن چراغي وآن چراغ در شيشه اي است .آن شيشه گويي اختري درخشان است كه از درخت با بركت زيتوني كه نه شرقي ونه غربي بلكه در وسط باغ آفتاب مي خوردافروخته مي شود.روغنش از شفافيت گرچه آتشي به آن نرسد ،نزذديك است روشني دهد ،روشني بر روي روشني است .خدا هركه بخواهد به نور خويش هدايت مي كند ،واين مثل ها را خدا براي مردم مي زند ،وخدا بر هر چيزي داناست)).

 استاد بهرام پور در تفسير سوره ي نور ص90-91-92 در باره ي اين آيه مي گويد:

 ((  تشبيه مفرد:.......در تفسير آيه مشكات را به چيزي مربوط دانسته اند وزجاجه را به يك چيز ديگ ومثلا نور علي نور را گفته اند : اشاره به نور هدايت از طرق وحي است ونور دومي را هدايت از طرق عقل است وبرخي گفته اند : مراد از اولي نور تشريع است ودمي نور هدايت تكوين ويا برخي ديگر گفته اند : كه مراد ،يكي پس از ديگري بودن پيامبران است زيرا كه آنها هركدام نوري بر فراز نور ديگرند .بنابراين اين گونه مفسران ،تشبيه را مفرد گرفته ودو طرف تشبيه را پراكنده نموده اند.

      تشبيه مركب:......ما تشبيهات آيه ي الله نور السموات را مركب وبسيط ويكپارچه مي دانيم .در نتيجه نور الهي مثل نورهاي معمولي كه قوت و ضعف وسايه وروشن دارد وقدرت روشنگري همه ي جهات اشياء را ندارد نيست ،بلكه نور خدايي كه ايمان يا هدايت است كاملا شفاف وبي نقص است وروشنگري تمام جهات را بر همه ي امور دارا مي باشد .نوراو مانند اين است كه از چراغداني واز چراغي واز روغني سر مي زند كه همهي آنها زلال وشفاف  هستند وچيزي كه مانع عبور نور شود در ميان نيست))

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی ۱۳۸۹ساعت ۱۰:۴۹ ب.ظ  توسط غريب  | 

 به نام حضرت دوست که هرچه داریم زاوست

سلام علیکم

کتاب سلیم بن قیس هلالی

-((نقل شده وقتی این کتاب برامام زین العابدین عرضه شد ،آن حضرت فرمود: سلیم راست گفته است خدایش رحمت کند این ها تمام احادیث ماست وما آن را می شناسیم))-اختیار معرفه الرجال ص104  وسایل الشیعه ج18 ص72از فرهنگ کتب حدیثی شیعه ج1 ص 92

  -از امام صادق نقل شده ((هرکس از شیعیان ودوستان ما که کتاب سلیم بن قیس هلالی نزد او نباشد از امر ولایت ما چیزی نزد او نیست واز مسایل مربوط به ما چیزی را نمی داند این کتاب الفبای شیعه وسرّی از اسرار آل محمد است))-تنقیح المقال ج2 ص54 ازفرهنگ کتب حدیثی شیعه ج1 ص92

– اعتماد علمای شیعه از قبیل :مرحوم شیخ کلینی در کتاب کافی وشاگرد شهیر وی محمد بن ابراهیم نعمانی در کتاب الغیبه ((کتاب سلیم بن قیس هلالی از بزرگترین اصول وقدیمی ترین آنهاست ......این کتاب از اصولی است که شیعه به آنها مراجعه می کند وبه آنها تکیه واعتماد نموده است ))-کتاب الغیبه ص61 –چاپ موسسه ی اعلمی بیروت

-شیخ مفید در آخر کتاب تصحیح الا عتقاد  - شیخ طوسی در کتاب الفهرست ص81 - شخ حر عاملی در اثبات الهداه و جواهر السنیه و وسائل الشیعه

- علامه مجلسی این کتاب را جزء مصادر بحار الانوار ذکر شده ودرباره ی آن می نویسد :  ((کتاب سلیم در نهایت شهرت است وبرخی برآن خرده گرفته اند وحق آن است که این کتاب از اصول معتبره است وما درباره ی آن در مجلد اخر بحار الانوار سخن خواهیم گفت وسند های آن را ذکر می کنیم))

-آری برخی دانشمندان(؟) درباره ی مطالب این کتاب ونیز صحت وسقم آن مباحثی نوشتند وبسیاری از محققان ودانشمندان برآنها توضیح وپاسخ داده اند که می توان به کتاب های ذیل مراجعه نمود

-علامه مامقانی ،تنقیح المقال ج2 ص52  - علامه سید محسن امین،اعیان الشیعه ج7 ص293 - علامه سید محمد باقر خوانساری ،روضات الجنات ،ج 5 ص230 - علامه سید مرتضی عسکری، القرآن الکریم و روایات المدرستین ،ص400-علامه اقا بزرگ تهرانی ،الذریه ،ج2 ص159 وچندین وچندین منابع وماخذ

در خاتمه خدایا تو شاهد باش که هرچه گفتیم ونوشتیم از تو گفتیم واز خود نگفتیم

                     بدرود بنده ی طالب غفران وملتمس دعا -  بهمن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم دی ۱۳۸۹ساعت ۱۲:۱۰ ق.ظ  توسط غريب  | 

به نام حضرت دوست که هرچه داریم زاوست

تشبيهات آ ب     

اهميت و جايگاه آب درقرآن از سويي و مفهوم عيني آن براي انسان ها وملموس بودن آن و در عين حال لطافت و طراوت و زيبايي آن از سويي ديگر،موجب شده است تا در قرآن كريم از آب براي بيان مفاهيم عالي درقالب تشبيه و تمثيل استفاده شود.
- در قرآن به خاطر تقارب فوق العاده آب و زندگي و حيات درچندين مورد حيات انسان ها و زندگي به آب نازل گشته از آسمان ،تشبيه شده است كه حائز اهميت بوده و شايسته است به اين آيات توجه ويژه اي مبذول گردد.

و اضرب لهم مثل الحيوه الدنيا كماء انزلناه من السماء فاختلط به نبات الارض فاصبح هشيما تذروه الرياح و كان الله علي كل شيء مقتدرا(كهف/45)

اي پيامبرزندگي دنيا را براي آنان به آبي تشبيه كن كه ازآسمان فرو مي فرستيم وبوسيله آن، گياهان زمين( سرسبزمي شود ) درهم فرو مي رود.اما بعد از مدتي مي خشكد؛ و بادها آن را به هر سو پراكنده مي كند؛ و خداوند بر همه چيز تواناست.

در اين تشبيه خداوند،حيات و زندگي دنيايي آدميان را به آبي تشبيه نموده كه از آسمان فرود مي آيد و موجب رويش ونمو نباتات مي گردد و سپس دوران كوتاه حيات نباتي آن به انجام و پايان مي رسد.


انما مثل الحياه الدنيا كماء انزلناه من السماء فاختلط به نبات الارض مما ياكل الناس والانعام حتي اذا اخذت الارض زخرفها وازينت و ظن اهلها انهم قادرون عليها اتاها امرنا ليلا او نهارا فجعلناها حصيدا كان لم تغن بالامس كذلك نفصل الايات لقوم يتفكرون(يونس/24)

« مثل زندگي دنيا ،همانند آبي است که ازآسمان نازل کرده ايم ، که در پي آن ، گياهان ( گوناگون) زمين که مردم و چهارپايان ازآن مي خورند مي رويد؛ تا زماني که زمين ،زيبايي خودرا يافته وآراسته مي گردد واهل آن مطمئن مي شوند كه مي توانند از آن بهره مند گردند،( ناگهان) فرمان ما، شب هنگام يا در روز،(براي نابودي آن) فرا مي رسد؛ (سرما يا صاعقه اي را برآن مسلط مي سازيم؛) وآنچنان آن را درو مي كنيم كه گويي ديروزهرگز (چنين كشتزاري) نبوده است! اين گونه،آيات خود رابراي گروهي كه مي انديشند، شرح ميدهيم.»

-نقش محوري آب در حيات و زندگي بشريت موجب گرديد كه خداوند سبحان خواندن خويش و نحوه خداخواني را به نوعي به آب تشبيه نمايد و باطل جويان و گمراهان را به كساني تشبيه سازدكه به سوي آب دست دراز مي كنند تا قدري از آن به لبان تشنه خويش رسانند؛ اما هرگزكامشان سيراب نمي گردد و جامي به لبشان نمي رسد.

«له دعوه الحق و الذين يدعون من دونه لايستجيبون لهم بشيء الا كباسط كفيه الي الماء ليبلغ فاه وما هو ببالغه وما دعاء الكافرين الا في ضلال» (الرعد-14)

«دعوت حق از آن اوست؛ و كساني را كه(مشركان) غير از خدا مي خوانند، (هرگز) به دعوت آنها پاسخ نمي گويند. آنها همچون كسي هستند كه كفهاي (دست) خود را به سوي آب مي گشايد تا آب به دهانش برسد، و هرگز نخواهد رسيد. و دعاي كافران، جز در ضلال (و گمراهي) نيست.»

البته درتشبيهات قرآن همواره سخن از آب نيست ، بلكه گاه سراب نيز به صحنه مي آيد ، زيرا شوق و عشق آدميان به آب گاه موجب مي شود كه در مقابل خويش نقش آب را به جاي آب رقم زنند وسراب يا همان گوراب فارسي را به جاي آب تمنا نمايند .

قرآن در اين خصوص تشبيهي جالب دارد كه بدين مضمون است :


« والذين كفروا اعمالهم كسراب بقيعه يحسبه الظمان ماء حتي اذا جاءه لم يجده شيئا و وجد الله عنده فوفاه حسابه و الله سريع الحساب » (النور-39)

«كساني كه كافر شدند، اعمالشان همچون سرابي است در يك كوير كه انسان تشنه از دور آن را آب مي پندارد؛ اما هنگامي كه به سراغ آن مي آيد چيزي نمي يابد، و خدا را نزد آن مي يابدكه حساب او را بطور كامل مي دهد؛ و خداوندسريع الحساب است.»

همان گونه كه اعمال مؤمنين مفيد و مؤثر و زاينده است، اعمال و افكار كفار جز وهم و خطاي ديد، چيز ديگري نيست، نه تشنگي را مرتفع مي كند و نه روشني مي بخشد و نه لطافت و خنكي را در پي دارد.

 اقتباس واختصار واطناب ازوبلاگ  http:www.dostanfun.com

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی ۱۳۸۹ساعت ۸:۵۱ ب.ظ  توسط غريب  | 

به نام حضرت دوست که هرچه داریم زاوست

((  لاَبِثِينَ فِيهَا أَحْقَابًا   )) نبأ / 23     روزگاري دراز در آن درنگ كنند.

1 - لاَّبِثِينَ - مذكر - جمع - فاعلين - اسم ؛ ثلاثىّ مجرّد ؛ مشتق ؛ اسم فاعل ؛ معرب

2 فِيـ -حرف ؛ حرف جرّ ؛ متعلّق بماقبله ؛ مبنىّ ؛ على السّكون

-3هَا - اسم  ؛ ضمير متّصل مجرور ؛ مبنىّ ؛ على السّكون

4- أَحْقَابًا - مؤنث - جمع - أفعالا - اسم ؛ ثلاثىّ مجرّد ؛ جامد ؛ معرب

محتواى سوره" نبا"  ازتفسير نمونه، ج‏26، ص: 3 

اصولا اكثريت قريب به اتفاق سوره‏هاى جزء آخر قرآن در" مكه" نازل شده، و بيش از همه چيز روى مساله مبدء و معاد، و بشارت و انذار، كه طبيعت سوره‏هاى مكى است تكيه مى‏كند، غالبا لحنى كوبنده و تكان‏دهنده و بيدار كننده دارد، آيه‏ها همگى جز در موارد معدودى كوتاه، و مملو از اشارات است، و به همين دليل تاثير بسيار عميقى روى هر فرد آگاه مى‏گذارد، ناآگاهان را نيز بيدار مى‏كند، و به كالبدهاى بى‏روح جان مى‏دهد، به افراد بى‏تفاوت احساس و تعهد و مسئوليت مى‏بخشد، و براى خود عالمى دارد، عالمى پرغوغا و پر از شور و نوا! سوره" نبا" نيز از اين اصل كلى مستثنا نيست، با سؤالى بيدارگر شروع مى‏شود، و با جمله‏اى پر از عبرت پايان مى‏يابد.

محتواى اين سوره را مى‏توان در چند بخش خلاصه كرد.

-سؤالى كه در آغاز سوره از حادثه بزرگ (نبا عظيم) يعنى روز قيامت مطرح شده است.

- سپس به بيان نمونه‏هايى از مظاهر قدرت خداوند در آسمان و زمين و زندگى انسانها و مواهب آن- به عنوان دليلى بر امكان معاد و رستاخيز- مى‏پردازد.

-در بخش های از نشانه‏هاى آغاز رستاخيز و گوشه‏اى از عذابهاى دردناك طغيانگران را بيان مى‏دارد.

- وقسمتى از نعمتها و مواهب شوق‏انگيز بهشتى را شرح مى‏دهد.  

فضيلت تلاوت سوره نبا

در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام ص آمده است ((من قرأ سورة عم يتساءلون سقاه اللَّه برد الشراب يوم القيامة))

" كسى كه سوره ((عم يتساءلون)) را بخواند خداوند از نوشيدنى خنك و گواراى بهشتى در قيامت سيرابش مى‏كند"

و در حديثى از امام صادق ع مى‏خوانيم((من قرأ عم يتساءلون لم يخرج سنته اذا كان يدمنها فى كل يوم حتى يزور البيت الحرام!))

" كسى كه همه روز سوره عم يتساءلون را ادامه دهد سال تمام نمى‏شود مگر اينكه خانه خدا را زيارت مى‏كند"!  نيز در حديث ديگرى از رسول خدا ص نقل شده كه فرمود: ((من قرأها و حفظها كان حسابه يوم القيامة بمقدار صلاة واحدة)):" كسى كه آن را بخواند و حفظ كند حساب او در روز قيامت (چنان سريع انجام مى‏گيرد كه) به مقدار خواندن يك نماز خواهد بود"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم دی ۱۳۸۹ساعت ۱۰:۵۰ ب.ظ  توسط غريب  | 

به نام حضرت دوست که هرچه داریم زاوست

                               آخرت در ادیان آسمانی

آخرت در دين ابراهيم(ع)‏

-عالم آخرت، عالمى پايدار و ارزشمند در تعاليم ابراهيم ((و الأخرة خير و أبقى * إنّ هذا لفى الصحف الأولى * صحف إبرهيم و موسى.)) اعلى  17 - 19

- عقيده به آخرت، از اركان دين ابراهيم ((...إنّى تركت ملّة قوم لايؤمنون بالله و هم بالأخرة هم كافرون * و اتّبعت ملّة ءاباءى إبرهيم... .))  يوسف 37 و 38

آخرت در دين اسحاق(ع)‏

- اعتقاد به عالم آخرت از اصول شريعت اسحاق ((...إنّى تركت ملّة قوم لايؤمنون بالله و هم بالأخرة هم كافرون * و اتّبعت ملّة ءاباءى إبرهيم و اسحق... .)) يوسف  37 و 38

آخرت در دين صابئان

-اعتقاد صابئان به آخرت:  ((إنّ الّذين ءامنوا و الّذين هادوا و النّصرى و الصّابئين من ءامن بالله و اليوم الأخر... ))بقره  62

((إنّ الّذين ءامنوا و الّذين هادوا و الصّابئون و النّصرى من ءامن بالله و اليوم الأخر... .)) مائده  69

آخرت در دين عيسى(ع)‏

-ايمان و اعتقاد به آخرت، امرى پذيرفته شده در مسيحيّت:  ((إنّ الّذين ءامنوا و الّذين هادوا و النّصرى و الصّابئين من ءامن بالله و اليوم الأخر )) بقره  62

((إنّ الّذين ءامنوا و الّذين هادوا و الصابئون و النّصرى من ءامن بالله و اليوم الأخر و عمل صلحا فلاخوف عليهم.))مائده  69

آخرت در دين موسى(ع)‏

-عالم آخرت، عالمى پايدار و ارزشمند در تعاليم موسى

((و الأخرة خير و أبقى * إنّ هذا لفى الصحف الأولى * صحف إبرهيم و موسى.)) اعلى 17 - 19

))يهوديان، معتقد به عالم آخرت:((إنّ الّذين ءامنوا و الّذين هادوا و النّصرى و الصّابئين من ءامن بالله و اليوم الأخر))بقره  62

((ولقد جاءكم مّوسى بالبيّنـت * قل إن كانت لكم الدّار الأخرة عند الله خالصة من دون الناس فتمنّوا الموت... .))بقره92 و 94

((من أهل الكتب أمّة قائمة... * يؤمنون بالله و اليوم الأخر... ))آل عمران  113 و 114

((إنّ الّذين ءامنوا و الّذين هادوا...من ءامن بالله و اليوم الأخر...))مائده  69

((إنّ قرون كان من قوم موسى...إذ قال له قومه لاتفرح... * و ابتغ فيما ءاتـك الله الدّار الأخرة... .))قصص  76 و 77

آخرت در دين يعقوب(ع)‏

-عقيده به آخرت، از اصول آيين يعقوب ((...إنّى تركت ملَّة قوم لاّ يؤمنون باللَّه وهم بالأخرة هم كـفرون * واتّبعت ملّة ءابآءى إبرهيم و إسحـق و يعقوب... .))يوسف  37 و 38

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم دی ۱۳۸۹ساعت ۱۰:۴۳ ب.ظ  توسط غريب  | 

به نام حضرت دوست که هرچه داریم زاوست

قبول ولايت على(ع)‏

((اِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاَةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ)) مائده / 55

طبق روايات متعدّد از شيعه و سنّى، مقصود از ((والّذين آمنوا)) اميرمؤمنان على(ع) است كه در حال ركوع، انگشتر خود را به نيازمند صدقه داد. (جامع البيان، ج 4، جزء6 ، ص628 - 629 ; مجمع البيان، ج3-4، ص324- 326)

 إِنّ : حرف ؛ حرف مشبّه بالفعل ؛ مبنىّ ؛ على الفتح

مَا : حرف ؛ حرف زائد ؛ مبنىّ ؛ على السّكون

وَلِيُّ :مذكر - مفرد - فعيل - اسم ؛ ثلاثىّ مجرّد ؛ مشتق ؛ صفة مشبّهة ؛ معرب

كُمُ :اسم  ؛ ضمير متّصل مجرور ؛ مبنىّ ؛ على السّكون

 اللّهُ :مذكر - مفرد - العال - اسم ؛ ثلاثىّ مجرّد ؛ جامد ؛ معرب

وَ: حرف ؛ حرف عطف ؛ مبنىّ ؛ على الفتح

رَسُولُ: مذكر - مفرد - فعول - اسم ؛ ثلاثىّ مجرّد ؛ مشتق ؛ صفة مشبّهة ؛ معرب

- هُ :اسم  ؛ ضمير متّصل مجرور ؛ مبنىّ ؛ على الضّم

الَّذِينَ :مذكر - جمع - اسم  ؛ اسم موصول للجمع ؛ مبنىّ ؛ على الفتح

- ءَامَنُوا - آمَنُوا - أ م ن - مذكر - جمع - أفعلوا - فعل ؛ ثلاثىّ مزيد ؛ افعال ؛ ماضى ؛ غائب ؛ متعدى ؛ مبنىّ ؛ على الضّم

الَّذِينَ : مذكر - جمع  - اسم  ؛ اسم موصول للجمع ؛ مبنىّ ؛ على الفتح

يُقِيمُونَ : مذكر - جمع - يفعلون - فعل ؛ ثلاثىّ مزيد ؛ افعال ؛ مضارع ؛ غائب ؛ متعدى ؛ معرب

- الصَّلاَةَ - :مؤنث - مفرد - الفعلة‌ - اسم ؛ ثلاثىّ مجرّد ؛ جامد مصدرىّ ؛ معرب

يُؤتُونَ : مذكر - جمع - يفعون - فعل ؛ ثلاثىّ مزيد ؛ افعال ؛ مضارع ؛ غائب ؛ متعدى ؛ معرب

 الزَّكَاةَ : مؤنث - مفرد - الفعلة‌ - اسم ؛ ثلاثىّ مجرّد ؛ جامد مصدرىّ ؛ معرب

وَ :حرف ؛ واوالحال ؛ مبنىّ ؛ على الفتح

هُمْ :مذكر - جمع -  - اسم  ؛ ضمير منفصل مرفوع ؛ مبنىّ ؛ على السّكون

رَاكِعُونَ :مذكر - جمع - فاعلون - اسم ؛ ثلاثىّ مجرّد ؛ مشتق ؛ اسم فاعل ؛ معرب

پذيرش ولايت و امامت امام علی از نشانه هاى حزب اللّه است.(( ومَن يَتَوَلَّ اللّهَ... والَّذينَ ءامَنوا فَاِنَّ حِزبَ اللّهِ هُمُ الغــلِبون))

 

طبرانى  از علماى عامه در كتاب اوسط از عمارياسر نقل نموده كه فقيرى نزد على در حالتى كه به نماز مشغول بود توقف كرد و چيزى از او خواست على انگشترى خود را بيرون آورد و به فقير مزبور داد سپس اين آيه نازل گرديد موفق بن احمد از بزرگان علماى عامه در كتاب المناقب بعد از هفت واسطه از عيسی بن عبدالله بن عمربن على نقل نمايد كه گفت اين آيه وقتى كه به رسول خدا نازل شد از منزل بيرون آمد و رهسپار مسجد شد در حالتى كه مردم نماز مى خواندند در اين موقع سائلى از مسجد بيرون آمد پيامبر از او پرسيد آيا كسى به تو چيزى بخشيده است ؟سائل در جواب گفت كسى به من چيزى نه بخشيده جز اين مرد كه در حال ركوع است و اشاره به على نمود و گفت به من انگشترى بخشيده است

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم دی ۱۳۸۹ساعت ۴:۱۷ ب.ظ  توسط غريب  | 

به نام حضرت دوست که هرچه داریم زاوست

سجده

نزدیك ترین فاصله با خدای لایزال

سوره حج    آیه = ۱۸
أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یَسْجُدُ لَهُ مَن فِی السَّمَاوَاتِ وَمَن فِی الْأَرْضِ وَالشَّمْسُ وَالْقَمَرُ وَالنُّجُومُ وَالْجِبَالُ وَالشَّجَرُ وَالدَّوَابُّ وَكَثِیرٌ مِّنَ النَّاسِ وَكَثِیرٌ حَقَّ عَلَیْهِ الْعَذَابُ وَمَن یُهِنِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِن مُّكْرِمٍ إِنَّ اللَّهَ یَفْعَلُ مَا یَشَاء
آیا ندانسته اى كه هر كه در آسمان ها و هر كه در زمین است و خورشید و ماه و ستارگان و كوه ها و درختان و جنبندگان و بسیارى از مردم براى او سجده می  كنند ؟ و بر بسیارى [ كه از سجده امتناع دارند ] عذاب ، لازم و مقرّر شده است . و كسى را كه خدا خوار كند ، گرامی دارنده اى براى او نیست ; به یقین خدا هر چه را بخواهد انجام می  دهد .

سوره حج   آیه ۲۶

وَإِذْ بَوَّأْنَا لِإِبْرَاهِیمَ مَكَانَ الْبَیْتِ أَن لَّا تُشْرِكْ بِی شَیْئًا وَطَهِّرْ بَیْتِیَ لِلطَّائِفِینَ وَالْقَائِمِینَ وَالرُّكَّعِ السُّجُودِ
و [ یاد كن ] هنگامی را كه جاى خانه [ كعبه ] را براى ابراهیم آماده كردیم [ و از او پیمان گرفتیم ] كه هیچ چیز را شریك من قرار مده و خانه ام را براى طواف كنندگان و قیام كنندگان و ركوع كنندگان و سجده كنندگان [ از پلیدى هاى ظاهرى و باطنى ] پاك و پاكیزه گردان .

 

 

 

 

 

 سوره = حج   آیه = ۴۰

  الَّذِینَ أُخْرِجُوا مِن دِیَارِهِمْ بِغَیْرِ حَقٍّ إِلَّا أَن یَقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ وَلَوْلَا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُم بِبَعْضٍ لَّهُدِّمَتْ صَوَامِعُ وَبِیَعٌ وَصَلَوَاتٌ وَمَسَاجِدُ یُذْكَرُ فِیهَا اسْمُ اللَّهِ كَثِیرًا وَلَیَنصُرَنَّ اللَّهُ مَن یَنصُرُهُ إِنَّ اللَّهَ لَقَوِیٌّ عَزِیزٌ
همانان كه به ناحق از خانه هایشان اخراج شدند [ و گناه و جرمی نداشتند ]جز اینكه می  گفتند : پروردگار ما خداست و اگر خدا برخى از مردم را به وسیله برخى دیگر دفع نمی  كرد ، همانا صومعه ها و كلیساها و كنیسه ها و مسجدهایى كه در آنها بسیار نام خدا ذكر می  شود به شدت ویران می  شدند ; و قطعاً خدا به كسانى كه [ دین ] او را یارى می  دهند یارى می  رساند ; مسلماً خدا نیرومند و تواناى شكست ناپذیر است .
 

 

 

سوره = فرقان   آیه = ۶۰ 
وَإِذَا قِیلَ لَهُمُ اسْجُدُوا لِلرَّحْمَنِ قَالُوا وَمَا الرَّحْمَنُ أَنَسْجُدُ لِمَا تَأْمُرُنَا وَزَادَهُمْ نُفُورًا
و هنگامی كه به آنان گویند : براى رحمان سجده كنید ، می  گویند : رحمان چیست ؟ ! آیا براى چیزى كه تو فرمان می  دهى ، سجده كنیم ؟ و [ دعوت تو ] بر رمیدگى و نفرتشان می  افزاید .

 

 

  سوره = فرقان  آیه = ۶۴     
وَالَّذِینَ یَبِیتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّدًا وَقِیَامًا
و آنان كه شب را براى پروردگارشان با سجده و قیام به صبح می  رسانند ،
 

 

 

سوره = الشعرا  آیه =۴۶
فَأُلْقِیَ السَّحَرَةُ سَاجِدِینَ
پس جادوگران [ از هیبت و عظمت این معجزه كه یافتند كارى خدایى است نه جادویى ] به سجده افتادند .

 

 

  سوره = الشعراء  آیه = ۲۱۹
وَتَقَلُّبَكَ فِی السَّاجِدِینَ
و گردش و حركت تو را در میان سجده كنندگان [ مشاهده می  كند ، ]
 

 

 

سوره = النمل    آیه = ۲۴ 
وَجَدتُّهَا وَقَوْمَهَا یَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِن دُونِ اللَّهِ وَزَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطَانُ أَعْمَالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِیلِ فَهُمْ لَا یَهْتَدُونَ
او و قومش را یافتم كه به جاى خدا براى خورشید سجده می  كنند و شیطان ، اعمال [ زشتشان ] را براى آنان آراسته و در نتیجه آنان را از راه [ حق ] بازداشته است به این سبب هدایت نمی  یابند ،

 

 

 

 

 

سوره = النمل آیه = ۲۵

أَلَّا یَسْجُدُوا لِلَّهِ الَّذِی یُخْرِجُ الْخَبْءَ فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَیَعْلَمُ مَا تُخْفُونَ وَمَا تُعْلِنُونَ
[ و شیطان آنان را این گونه فریب داده ] تا براى خدا سجده نكنند ، همان كه نهان در آسمان ها و زمین را بیرون می  آورد و آنچه را پنهان می  دارید و آنچه را آشكار می  كنید ، می  داند .

سوره = سجده  آیه = ۱۵

إِنَّمَا یُؤْمِنُ بِآیَاتِنَا الَّذِینَ إِذَا ذُكِّرُوا بِهَا خَرُّوا سُجَّدًا وَسَبَّحُوا بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَهُمْ لَا یَسْتَكْبِرُونَ
فقط كسانى به آیات ما ایمان می  آورند كه وقتى به وسیله آن آیات به آنان تذكر داده شود ، سجده كنان به رو در می  افتند و همراه با سپاس ، پروردگارشان را از هر عیب و نقصى تنزیه می  كنند در حالى كه [ از سجده و سپاس و تنزیه ] تكبّر و سركشى نمی ورزند ;

 

  سوره = ص آیه = ۷۲
فَإِذَا سَوَّیْتُهُ وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِینَ
پس زمانى كه اندامش را درست و نیكو نمودم و از روح خود در او دمیدم ، براى او سجده كنید .

 

 سوره = ص آیه = ۷۳   

  فَسَجَدَ الْمَلَائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ
پس فرشتگان همه با هم سجده كردند ;
 

سوره = ص آیه = ۷۵

 

 قَالَ یَا إِبْلِیسُ مَا مَنَعَكَ أَن تَسْجُدَ لِمَا خَلَقْتُ بِیَدَیَّ أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنتَ مِنَ الْعَالِینَ
[ خدا ] فرمود : اى ابلیس ! تو را چه چیزى از سجده كردن بر آنچه كه با دستان قدرت خود آفریدم ، بازداشت ؟ آیا تكبّر كردى یا از بلند مرتبه گانى ؟

 

 

 

 

سوره = الزمر   آیه = ۹    

أَمَّنْ هُوَ قَانِتٌ آنَاء اللَّیْلِ سَاجِدًا وَقَائِمًا یَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَیَرْجُو رَحْمَةَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَالَّذِینَ لَا یَعْلَمُونَ إِنَّمَا یَتَذَكَّرُ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ
[ آیا چنین انسان كفران كننده اى بهتر است ] یا كسى كه در ساعات شب به سجده و قیام و عبادتى خالصانه مشغول است ، از آخرت می  ترسد و به رحمت پروردگارش امید دارد ؟ بگو : آیا كسانى كه معرفت و دانش دارند و كسانى كه بى بهره از معرفت و دانش اند ، یكسانند ؟ فقط خردمندان متذكّر می  شوند .

 


 

  سوره = فصلت    آیه = ۳۷  
وَمِنْ آیَاتِهِ اللَّیْلُ وَالنَّهَارُ وَالشَّمْسُ وَالْقَمَرُ لَا تَسْجُدُوا لِلشَّمْسِ وَلَا لِلْقَمَرِ وَاسْجُدُوا لِلَّهِ الَّذِی خَلَقَهُنَّ إِن كُنتُمْ إِیَّاهُ تَعْبُدُونَ
از نشانه هاى [ ربوبیت و قدرت ] او شب و روز و خورشید و ماه است ; نه براى خورشید سجده كنید و نه براى ماه ، براى خدایى كه آنان را آفرید ، سجده كنید ، اگر می  خواهید فقط او را بپرستید ;
 


 

 

سوره = ق  آیه = ۴۰   
وَمِنَ اللَّیْلِ فَسَبِّحْهُ وَأَدْبَارَ السُّجُودِ
و در پاره اى از شب و نیز پس از سجده ها خدا را تسبیح گوى ،

 

 

  سوره = النجم    آیه = ۶۲   
فَاسْجُدُوا لِلَّهِ وَاعْبُدُوا
پس [ با این وصف كه قیامتى سنگین در پى دارید ، بیایید ] خدا را سجده كنید و بپرستید .
 

 

 

سوره = القلم    آیه = ۴۲  

یَوْمَ یُكْشَفُ عَن سَاقٍ وَیُدْعَوْنَ إِلَى السُّجُودِ فَلَا یَسْتَطِیعُونَ
[ یاد كن ] روزى را كه كار بر آنان به شدت سخت و دشوار شود ، [ و آن روز كه جاى هیچ تكلیف و عبادتى نیست به عنوان سرزنش و ملامت] به سجده كردن دعوت شوند، ولى در خود قدرت و استطاعت [ سجده كردن ] نیابند !

سوره = القلم آیه = ۴۳  
خَاشِعَةً أَبْصَارُهُمْ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ وَقَدْ كَانُوا یُدْعَوْنَ إِلَى السُّجُودِ وَهُمْ سَالِمُونَ
دیدگانشان از شرم و حیا ، فرو افتاده ، خوارى و ذلت آنان را فرا گیرد و اینان [ در دنیا ] به سجده [ بر خدا ] دعوت می  شدند در حالى كه تندرست بودند [ ولى از فرمان خدا متكبرانه روى می  گرداندند . ]
 

  سوره = الانسان  آیه = ۲۶     
وَمِنَ اللَّیْلِ فَاسْجُدْ لَهُ وَسَبِّحْهُ لَیْلًا طَوِیلًا
و پاره اى از شب را سر به سجده گذار ، و او را در شب طولانى تسبیح گوى .
 

 

  سوره = علق    آیه = ۱۹     
كَلَّا لَا تُطِعْهُ وَاسْجُدْ وَاقْتَرِبْ
این چنین نیست [ كه بتواند براى نجات خود كارى كند ] ، هرگز از او اطاعت مكن ، و سجده كن و به خدا تقرب جوى .

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی ۱۳۸۹ساعت ۲:۳۰ ق.ظ  توسط غريب  | 
 به نام حضرت دوست که هرچه داریم زاوست

خوردنی های حلال وحرام در قرآن

قرآن مشخصا توصیه به خوردن چیزهای پاک می کند. چیزهای حلال و حرام در آیات زیر شرح داده شده اند 

 سوره ی۶ ایه ی ۱۴۵

بگو در آنچه به من وحى شده است بر خورنده‏اى كه آن را مى‏خورد هیچ حرامى نمى‏یابم مگر آنكه مرداریاخون ریخته یا گوشت خوك باشد كه اینها همه پلیدند یا [قربانیى كه] از روى نافرمانى [به هنگام ذبح] نام غیر خدا بر آن برده شده باشد پس كسى كه بدون سركشى و زیاده‏خواهى [به خوردن آنها] ناچار گردد قطعا پروردگار تو آمرزنده مهربان است

 سوره ی ۱۶ آیه ی ۱۱۴

پس از آنچه خدا شما را روزى كرده است‏حلال [و] پاكیزه بخورید و نعمت‏خدا را اگر تنها او را مى‏پرستید شكر گزارید

 

 

 سوره ی ۱۶آیه ی ۱۱۵

جز این نیست كه [خدا] مردار وخون وگوشت خوك و آنچه را كه نام غیر خدا بر آن برده شده حرام گردانیده است [با این همه] هر كس كه [به خوردن آنها] ناگزیر شود و سركش و زیاده‏خواه نباشد قطعا خدا آمرزنده مهربان است

سوره ی ۱۶ آیه ی۱۱۶

 براى آنچه زبان شما به دروغ مى‏پردازد مگویید این حلال است و آن حرام تا بر خدا دروغ بندید زیرا كسانى كه بر خدا دروغ مى‏بندند رستگار نمى‏شوند

 سوره ی ۵ آیه ی ۳

بر شما حرام شده است مردار و خون و گوشت خوك و آنچه به نام غیر خدا كشته شده باشد و [حیوان حلال گوشت] خفه شده و به چوب مرده و از بلندى افتاده و به ضرب شاخ مرده و آنچه درنده از آن خورده باشد مگر آنچه را [كه زنده دریافته و خود] سر ببرید و [همچنین] آنچه برای بتان سربریده شده و [نیز] قسمت كردن شما [چیزى را] به وسیله تیرهاى قرعه این [كارها همه] نافرمانى [خدا]ست امروز كسانى كه كافر شده‏اند از [كارشكنى در] دین شما نومید گردیده‏اند پس از ایشان مترسید و از من بترسید امروز دین شما را برایتان كامل و نعمت‏خود را بر شما تمام گردانیدم و اسلام را براى شما [به عنوان] آیینى برگزیدم و هر كس دچار گرسنگى شود بى‏آنكه به گناه متمایل باشد [اگر از آنچه منع شده است بخورد] بى تردید خدا آمرزنده مهربان است

سوره ی ۵ آیه ی ۴

از تو مى‏پرسند چه چیزى براى آنان حلال شده است بگو چیزهاى پاكیزه براى شما حلال گردیده و [نیز صید] حیوانات شكارگر كه شما بعنوان مربیان سگهاى شكارى از آنچه خدایتان آموخته به آنها تعلیم داده‏اید [براى شما حلال شده است] پس از آنچه آنها براى شما گرفته و نگاه داشته‏اند بخورید و نام خدا را بر آن ببرید و پرواى خدا بدارید كه خدا زودشمار است

سوره ی ۵ آیه ی ۵

امروز چیزهاى پاكیزه براى شما حلال شده و طعام كسانی كه اهل كتابند براى شما حلال و طعام شما براى آنان حلال است و [بر شما حلال است ازدواج با] زنان پاكدامن از مسلمان و زنان پاكدامن از كسانى كه پیش از شما كتاب [آسمانى] به آنان داده شده به شرط آنكه مهرهایشان را به ایشان بدهید در حالى كه خود پاكدامن باشید نه زناكار و نه آنكه زنان را در پنهانى دوست‏خود بگیرید و هر كس در ایمان خود شك كند قطعا عملش تباه شده و در آخرت از زیانكاران است

 سوره ی ۶ آیات ۱۱۸-۱۱۹

پس اگر به آیات او ایمان دارید از آنچه نام خدا [به هنگام ذبح] بر آن برده شده است بخورید

و شما را چه شده است كه از آنچه نام خدا بر آن برده شده است نمى‏خورید با اینكه [خدا] آنچه را بر شما حرام كرده جز آنچه بدان ناچار شده‏اید براى شما به تفصیل بیان نموده است و به راستى بسیارى [از مردم دیگران را] از روى نادانى با هوسهاى خود گمراه مى‏كنند آرى پروردگار تو به [حال] تجاوزكاران داناتر است

 سوره ی ۶ آیه ی ۱۲۱

و از آنچه نام خدا بر آن برده نشده است مخورید چرا كه آن قطعا نافرمانى است و در قیقت‏شیطانها به دوستان خود وسوسه مى‏كنند تا با شما ستیزه نمایند و اگر اطاعتشان كنید قطعا شما هم مشركید

سوره ی ۵ آیه ی ۸۷-۸۸-۹۰-۹۶

اى كسانى كه ایمان آورده‏اید چیزهاى پاكیزه ای را كه خدا براى [استفاده] شما حلال كرده حرام مشمارید و از حد مگذرید كه خدا از حدگذرندگان را دوست نمى‏دارد

و از آنچه خداوند روزى شما گردانیده حلال و پاكیزه را بخورید و از آن خدایى كه بدو ایمان دارید پروا دارید

اى كسانى كه ایمان آورده‏اید شراب و قمار و بتها و تیرهاى قرعه پلیدند [و] از عمل شیطانند پس از آنها دورى گزینید باشد كه رستگار شوید

صید دریا و ماكولات آن براى شما حلال شده است تا براى شما و مسافران بهره‏اى باشد و[لى] صید بیابان مادام كه محرم مى‏باشید بر شما حرام گردیده است و از خدایى كه نزد او محشور مى‏شوید پروا دارید

  سوره ی ۱۰آیه ی ۵۹

بگو به من خبر دهید آنچه از روزى كه خدا براى شما فرود آورده [چرا] بخشى از آن را حرام و [بخشى را] حلال گردانیده‏اید بگو آیا خدا به شما اجازه داده یا بر خدا دروغ مى‏بندید

  سوره ی ۱۶ آیه ی ۱۴

و اوست كسى كه دریا را مسخر گردانید تا از آن گوشت تازه بخورید و پیرایه‏اى كه آن را مى‏پوشید از آن بیرون آورید و كشتیها را در آن شكافنده [آب] مى‏بینى و تا از فضل او بجویید و باشد كه شما شكر گزارید

سوره ی ۷ ایه ی ۳۱

اى فرزندان آدم جامه خود را در هر نمازى برگیرید وبخورید وبیاشامید و[لى] زیاده‏روى مكنید كه او اسرافكاران را دوست نمى‏دارد

سوره ی ۲۳ آیه ی ۵۱

اى پیامبران از چیزهاى پاكیزه بخورید و كار شایسته كنید كه من به آنچه انجام مى‏دهید دانایم

سوره ی ۲آیه ی ۱۶۸

اى مردم از آنچه در زمین است‏حلال و پاكیزه را بخورید و از گامهاى شیطان پیروى مكنید كه او دشمن آشكار شماست

 سوره ی ۴۰ آیه ی۷۹

خدا [همان] كسى است كه چهار پایان را براى شما پدید آورد تا از برخى از آنها سوارى گیرید و از برخى از آنها بخورید

 

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی ۱۳۸۹ساعت ۱:۴۵ ق.ظ  توسط غريب  | 

به نام حضرت دوست که هرچه داریم زاوست

((اَمَّا اليَتيمَ فَلا تَقهَر)) سوره ی ضحی آیه ی  9

فَأَمَّا : فَـ -حرف ؛ رابط للجواب ؛ مبنىّ ؛ على الفتح

أَمَّا :حرف ؛ حرف شرط غير جازم ؛ مبنىّ ؛ على السّكون

 الْيَتِيمَ :  مذكر - مفرد - الفعيل - اسم ؛ ثلاثىّ مجرّد ؛ مشتق ؛ صفة مشبّهة ؛ معرب

 فَـ: حرف ؛ رابط للجواب ؛ مبنىّ ؛ على الفتح

 لَا :حرف ؛ حرف نهىحرف جزم ؛ مبنىّ ؛ على السّكون

 تَقْهَرْ: مذكر - مفرد - تفعل - فعل ؛ ثلاثىّ مجرّد ؛ مضارع ؛ مخاطب ؛ متعدى ؛ معرب

 از متن صریح آیه بر می آید که خئای عزّ وجلّ لزوم پرهیز واجتناب ازمقهور ساختن یتیم را دارد  ومارا از اعمال:

ظلم  وتعدی،  غضب وخشم،پرخاش ، تحميل خواسته هاى خود برآنان، سلطه وتسلط برآنان، تحقير و تحميل ذلّت بر آنان را بر حذر داشته است

و((قَهْر))را به معناى مسلط شدن دانستندچنان که خداوند را ((قاهر)) مى گويند چون خلق را مقهور تسلط و قدرت خويش ساخته است

اين آیه ازسوره ضحی كه از سوره‏هاى مكى می باشد، و طبق بعضى از روايات وقتى نازل شد كه پيامبر ص بر اثر تاخير و انقطاع موقت وحى ناراحت بود، و زبان دشمنان نيز باز شده بود، سوره نازل شد و همچون باران رحمتى بر قلب پاك پيامبر ص نشست، و تاب و توان تازه‏اى به او بخشيد و زبان بدگويان را قطع كرد.

- خداوند ، با گوشزد كردن يتيمى پيامبر ( ص ) و مراقبت هاى خويش از آن حضرت ، او را به پرهيز از سلطه بر يتيمان فراخواند .در فضيلت اين سوره همين بس كه در حديثى از پيغمبر اكرم ص نقل شده است‏:

((من قرأها كان ممن يرضاه اللَّه، و لمحمد (ص) ان يشفع له و له عشر حسنات بعدد كل يتيم وسائل!:))

" هر كس آن را تلاوت كند از كسانى خواهد بود كه خدا از آنها راضى مى‏شود و شايسته است كه محمد ص براى او شفاعت كند و به عدد هر يتيم و مسكين سؤال كننده ده حسنه براى او خواهد بود"

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی ۱۳۸۹ساعت ۱۲:۴۲ ق.ظ  توسط غريب  | 

به نام حضرت دوست که هرچه داریم زاوست

جن از آتش

(( وَالْجَانَّ خَلَقْنَاهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نَارِ السَّمُومِ ))  حجر-27 

الاعراب

1 - وَالْجَآنَّ - وَ -حرف ؛ حرف عطف ؛ مبنىّ ؛ على الفتح  - الْجَانَّ - ج ن ن - مذكر - مفرد - الفاعل - اسم ؛ ثلاثىّ مجرّد ؛ اسم جمع ؛ معرب

2 - خَلَقْنَاهُ - خَلَقْنَا - خ ل ق -  - جمع - فعلنا - فعل ؛ ثلاثىّ مجرّد ؛ ماضى ؛ متكلم ؛ متعدى ؛ مبنىّ ؛ على السّكون  اسم  ؛ ضمير متّصل منصوب ؛ مبنىّ ؛ على الضّم

3 - مِن - حرف ؛ حرف جرّ ؛ متعلّق بفعل قبله ؛ مبنىّ ؛ على السّكون

4 - قَبْلُ - قَبْلُ - ق ب ل - مذكر - مفرد - فعل - اسم  ؛ ظرف ؛ مبنىّ ؛ على الضّم

5 - مِن - حرف ؛ حرف جرّ ؛ متعلّق بفعل قبله ؛ مبنىّ ؛ على السّكون

6 - نَّارِ - نَارِ - ن و ر - مذكر - مفرد - فـعل - اسم ؛ ثلاثىّ مجرّد ؛ جامد ؛ معرب

7 - السَّمُومِ - السَّمُومِ - س م م - مؤنث - مفرد - الفعول - اسم ؛ ثلاثىّ مجرّد ؛ جامد ؛ معرب

 -  آفرينش انسان و جن ، دو موجود شعورمند ، از دو عنصر كاملاً متفاوت ( خاك و آتش ) ، نمود قدرت خداوندلایزال

  (( وَخَلَقَ الْجَانَّ مِنْ مَارِجٍ مِنْ نَارٍ)) رحمن - 15

الاعراب

1 - وَخَلَقَ - وَ -حرف ؛ حرف عطف ؛ مبنىّ ؛ على الفتح - خَلَقَ - خ ل ق - مذكر - مفرد - فعل - فعل ؛ ثلاثىّ مجرّد ؛ ماضى ؛ غائب ؛ متعدى ؛ مبنىّ ؛ على الفتح

2 - الْجَآنَّ - الْجَانَّ - ج ن ن - مذكر - مفرد - الفاعل - اسم ؛ ثلاثىّ مجرّد ؛ اسم جمع ؛ معرب

3 - مِن - حرف ؛ حرف جرّ ؛ متعلّق بفعل قبله ؛ مبنىّ ؛ على السّكون

4 - مَارِجٍ - مَارِجٍ - م ر ج - مذكر - مفرد - فاعل - اسم ؛ ثلاثىّ مجرّد ؛ جامد ؛ معرب

5 - مِن - حرف ؛ حرف جرّ ؛ متعلّق بمحذوف ؛ مبنىّ ؛ على السّكون

6 - نَارٍ - نَارٍ - ن و ر - مذكر - مفرد - فعل - اسم ؛ ثلاثىّ مجرّد ؛ جامد ؛ معرب

 - خداوند ، جنيان را از آتش داراى باد هاى سوزان آفريده و جن ، آفريده شده به اراده الهى ، از شعله هاى خالص و بدون دود آتش است

((سموم)) در لغت به معناى باد سوزان است. ((مارج))، به معناى آتش خالص بدون دود است.

-  عن النبى ( ص ) قال : . . . هـذه النار جزء من سبعين جزءاً من نار السموم التى خلق منها الجانّ و تلا هـذه الأية : (( و الجانّ خلقناه من قبل من نار السموم )) ;از رسول اكرم(ص) روايت شده است كه فرمود: اين آتش (دنيا در حرارت و تأثير) يك هفتادم از آتش سمومى است كه جن از آن آفريده شده است ونیز در قران در سوره ی جن داریم((.قُل اُوحِىَ اِلَىَّ اَنَّهُ استَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الجِنِّ فَقالوا اِنّا سَمِعنا قُرءانـًا عَجَبـا.)) مجذوب شدن گروهى از جن، با استماع وحى از زبان پيامبر که ابن عباس گويد رسول خدا قرآن را بر جنيان قرائت ننموده و آنها را نديده است ولى روزى با اصحاب خويش به سوى بازار عكاظ مى رفت و جنيان بين شياطين و بين خبر آسمانى حائل شده بودند و شهاب آسمانى به آنها بر خورد نمود به ناچار به سوى قوم خويش برگشتند و گفتند چيزى نديدنم مگر اينكه مى دانيم حادثه عجيبى اتفاق افتاده است و لذا گفتند بايد مشارق و مغارب زمين را جستجو كرد و به حادثه اى كه رخ داده اطلاع حاصل نمود عده اى از آنها به طرف تهامه توجه نموده و رهسپار گرديدند و منظور آنها ديدار پيامبر اسلام بوده تا اينكه پيامبر را در نخلستانى يافتند كه با اصحاب خويش مشغول اداى نماز صبح بوده است وقتى كه آيات قرآن را از پيامبر شنيدند كاملا گوش فرا داشتند و گفتند به خدا قسم اين همان حادثه عجيبى است كه ما بدان اطلاع يافته و در صدد يافتن آن بر آمده بوديم پس از شنيدن قرآن از رسول خدا به سوى قوم خود برگشتند و گفتند ما چيز عجيبى شنيده ايم و آن قرآن پيامبر اسلام بوده سپس اين آيه نازل گرديد و اقوال و گفتار جنيان به رسول خدا از طريق وحى آشكار گشت

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آذر ۱۳۸۹ساعت ۱۱:۱۱ ب.ظ  توسط غريب  | 

به نام حضرت دوست که هرچه داریم زاوست

( یا صدیق المجد  فی امر الشّریع البهاء ((یدبّر الامر)) لیس لنا وللبرایا اشارت علی الظّهور من یظهر  الله من الکتاب البیان باب )

ای صاحبان هوش گوش بشنوید سروش دوست

((یُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّمَاءِ إِلىَ الْأَرْضِ ثُمَّ يَعْرُجُ إِلَيْهِ فىِ يَوْمٍ كاَنَ مِقْدَارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ مِّمَّا تَعُدُّونَ)) سوره ی سجده آیه ی 32

امور اين جهان را از آسمان به سوي زمين تدبير ميكند، سپس در روزي كه مقدار آن  هزار سال از سالهايي است كه شما ميشمريد بسوي او بالا ميرود و دنيا پايان مييابد

از متن آیات بر آید:

- مجموعه امور هستى ( آسمان و زمين ) ، تحت تدبير خداى يكتا است و جهان ، پس از آفريده شدن ، به حال خود ر ها نشده و هميشه تحت تدبير است و امور زمين ، از آسمان تدبير مى شود ..((یدبرالامر من السماء إلى الأرض))

((أمر)) به معناى (فعل و شأن) است و ((ال)) در آن، براى جنس بوده و در نتيجه، دلالت بر همه امور و كارها مى كند.

فعل مضارع ((يدبّر)) دلالت بر دوام و استمرار دارد. ((من)) ابتدايى و ((إلى)) انتهايى است. ((من السماء)) متضمن معناى (تنزيل) است

  - بازگشت نهايى عالمِ هستى در پايان جهان ، به سوى خدا است وخداوند ، مبدأ و منت هاى همه امور جهان است ..((ثمّ يعرج إليه فى يوم كان مقداره ألف سنة))

 - نخستين روز پس از پايانِ عمرِ جهان هستى ، برابر با هزار سال دنيوى است .((ثمّ يعرج إليه فى يوم كان مقداره ألف سنة ممّا تعدّون))

احتمال دارد مراد از ((یوم)) روز قيامت  هم باشد كه در اين صورت، معنا و مفهوم آيه چنين مى شود: (خداوند، امور عالم را تدبير مى كند و آن گاه در روزى كه پايان عمر عالم است و هزار سال دنيوى زمان آن است، امر، به خداوند بازمى گردد و عالم بر چيده مى شود)

- آخرت و معيار سنجش زمان آن ، با دنيا و معيار هاى دنيوى ، متفاوت است و مدت سفر فرشته حامل فرمان تدبير خداوند براى آوردن پيام ، مدتى در حدود هزار سال به حساب دنيوى است.((فى يوم كان مقداره ألف سنة ممّا تعدّون)) 

 (سخنان مفسرين در توجيه آيه فوق)

1- مقصود از تدبير امر وحى است كه بتوسط جبرئيل از آسمان بزمين فرود مى‏آيد پس از آن بالا ميرود آنچه را كه از وحى قبول شده يا با جبرئيل ردّ ميشود و ايّام نزول و صعود در روزى واقع ميگردد كه مسافت آن بسير انسانى هزار سال طول ميكشد زيرا چنانچه تحديد شده مسافت بين آسمان و زمين بقدر پانصد سال راه است اين است كه نزول و صعود وحى را بمقدار هزار سال تحديد نموده.

2- مقصود كلّ تدبير امور دنيا است كه تدبير امور دنيا را بامر حق تعالى در ايّام اللَّه از آنچه نزول مينمايد و آنچه صعود مينمايد بسوى او و ثابت ميماند نزد او هزار سال بحساب ميآيد و در هر وقتى از اين ايّام در صحف ملائكه ثبت ميگردد تا آخرين مدّت و بهمين ترتيب امور عالم دنيا نزول و صعود مينمايد تا موقعى كه قيامت بر پا گردد پس از آن تمام امور برگشت باو مينمايد تا آنكه بين آنها حكم نمايد

 3- مقصود اوامر الهى است نسبت بمخلوقات كه مدبّر عالم بتدريج نازل ميگرداند و صعود نمينمايد مگر كمى از اعمال صالحه زيرا كه عمل لايق صعود نميگردد مگر عملى كه خالص باشد.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آذر ۱۳۸۹ساعت ۴:۲۹ ب.ظ  توسط غريب  | 

به نام حضرت دوست

سهم ارث

((يُوصِيكُمُ اللهُ فِي أَوْلاَدِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الأُنْثَيَيْنِ فَإِنْ كُنَّ نِسَاءً فَوْقَ اثْنَتَيْنِ فَلَهُنَّ ثُلُثَا مَا تَرَكَ وَإِنْ كَانَتْ وَاحِدَةً فَلَهَا النِّصْفُ وَلأَبَوَيْهِ لِكُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ مِمَّا تَرَكَ إِنْ كَانَ لَهُ وَلَدٌ فَإِنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلَدٌ وَوَرِثَهُ أَبَوَاهُ فَلأُمِّهِ الثُّلُثُ فَإِنْ كَانَ لَهُ إِخْوَةٌ فَلأُمِّهِ السُّدُسُ مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصِي بِهَا أَوْ دَيْنٍ آبَاؤُكُمْ وَأَبْنَاؤُكُمْ لاَ تَدْرُونَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ لَكُمْ نَفْعًا فَرِيضَةً مِنَ اللهِ إِنَّ اللهَ كَانَ عَلِيمًا حَكِيمًا))نساء / 11

 خداوند در باره فرزندانتان به شما سفارش ميكند كه سهم (ميراث) پسر، به اندازه سهم  دو دختر باشد، و اگر فرزندان شما، (دو دختر و) بيش از دو دختر باشند، دو سوم ميراث از آن آنهاست،  و اگر يكي باشد، نيمي (از ميراث،) از آن اوست. و براي هر يك از پدر و مادر او، يك ششم  ميراث است، اگر (ميت) فرزندي داشته باشد، و اگر فرزندي نداشته باشد، و (تنها) پدر و مادر از او ارث برند،  براي مادر او يك سوم است (و بقيه از آن پدر است)، و اگر او برادراني داشته باشد، مادرش يك  ششم ميبرد (و پنج ششم باقيمانده، براي پدر است). (همه اينها،) بعد از انجام وصيتي است كه او كرده،  و بعد از اداي دين است -شما نميدانيد پدران و مادران و فرزندانتان، كداميك براي شما  سودمندترند!- اين فريضه الهي است، و خداوند، دانا و حكيم است.

  شان نزول اين آيه

 [ابن عباس] گويند سبب نزول آيه چنين بود كه مردم زنان و دختران و پسران صغار را از ارث محروم مى كردند و جز به كسانى كه شمشيرزن بوده و به كارزار جنگ مى پرداختند به ديگران ارث نمىدادند و اين آيه نازل گرديد و كيفيت ارث را آشكار ساخت

 چرا در آیین اسلام ارث مرد دو برابر زن ميباشد؟آیا حضرت احدیت با ادیان خود احکام غیر تساوی را بر بندگانش عرضه داشته است؟ آیا در پیش حضرت رئوف  وعادل،بین بندگان سالفه وخالفه خویش  تفارق وتمایزی  موجود ومشهود است؟ آیا در ادیان سالفه احکام ارث بالسویه بوده؟ آیا انسان ناسپاس با این اراجیف واتهامات خویش بر خدای لم یزلی وعادل پیشه ظلم وستم نمی کند  ورئوف بی همتای لایزال را ظالم وستم پیشه نمی  پندارد.  ظالم یعنی مشرک یعنی کافر یعنی در ظلمت های انحرافات وکجرویها وکژتابی ها   مات ومبهوت ماندن یعنی از رحمت الهییه مطرودبودن از نسایم رحمانی مبعودگشتن

اصلا  دهان وزبان ما ناسپاسان  چرا حول  محور تظلم به خداست .بدانیم مولای غدیر خم ماکه سلام ودرود خدا برآن باد به پیروان راستین خویش تعلیم وتذکر   نموده که از خدا نترسید از گناه خود بترسید هرکس از خدا بترسدبه خدا ظلم کرده است چرا که خدا ظالم نیست رئوف ومهربان است وکسی دیگر ازخرده گیران متعه(صیغه موقت) بر امام باقر(؟) وارد شد وگفت اگر کسی با دختر  تو این کار را کند غیرت  وحمیت تو چیست ؟ آن امام شکافنده ی علوم،  پاسخی بسیار نافذ وگیرا برآن اشکال تراش احکام قران داد که در کتب ها مسطور است واز چشم همه مستورنیست((..............آن کسی که این احکام را نازل کرده از من وتو غیرتمند تر است....)

 با اينكه ظاهرا ارث مرد دو برابر زن است اما با دقت بيشتر روشن ميشود كه از يك نظر ارث زنان دو برابر مردان ميباشد! و اين بخاطر حمايتى است كه اسلام از حقوق زن كرده است.ومثل وغربیان وغربزدگان زن را کالای تجارتی نمی داند .از زن فرار نمی کند همجنس بازی را اشاعه نمی کند،  حمایت نمی کند .انجمن حمایت از همجنس بازان را دربلاد اخرب ایجاد نمی کند و زن مطرود ومحروم از آغوش همسر در پی مساحقه نمیشود .

((پس ای صاحبان هوش وگوش سروش دوست را)) بشنوید وبا چشم دل ببینیدکه پایبندان به آیین پاک ورحمانی اسلام  چطورخود را ملزم به رعایت حقوق زن می دانند وناشکیبی وناسپاسی نمی کنند

کلامی از تفسیر نمونه به عنوان دلیل مبرهن بر تساوی  حقوق زن ومرد    تفسير نمونه، ج‏3، ص: 291و292

((توضيح اينكه وظائفى بر عهده مردان گذارده كه با توجه به آن نيمى از درآمد مردان عملا خرج زنان ميشود، در حالى كه بر عهده زنان چيزى گذارده نشده است، مرد بايد هزينه زندگى همسر خود را طبق نيازمندى او، از مسكن و پوشاك و خوراك و ساير لوازم بپردازد، و هزينه زندگى فرزندان خردسال نيز بر عهده اوست، در حالى كه زنان از هر گونه پرداخت هزينه‏اى حتى براى خودشان معاف هستند، بنا بر اين يك زن ميتواند تمام سهم ارث خود را پس‏انداز كند، در حالى كه مرد ناچار است آن را براى خود و همسر و فرزندان خرج كند، و نتيجه آن عملا چنين ميشود كه نيمى از درآمد مرد براى زن خرج ميشود، و نيمى براى خودش، در حالى كه سهم زن هم چنان بحال خود باقى ميماند.

براى توضيح بيشتر به اين مثال توجه كنيد: فرض كنيد مجموع ثروت‏هاى موجود در دنيا معادل 30 ميليارد تومان باشد كه از طريق ارث تدريجا در ميان زنان و مردان جهان (دختران و پسران) تقسيم ميگردد، اكنون مجموع درآمد مردان را با مجموع درآمد زنان جهان از راه ارث حساب كنيم، مى‏بينيم از اين مبلغ 20 ميليارد سهم مردان، و 10 ميليارد سهم زنان است، اما مطابق معمول، زنان ازدواج ميكنند، و هزينه زندگى آنها بر دوش مردان خواهد بود و به همين دليل زنان ميتوانند 10 ميليارد خود را پس‏انداز كنند، و در بيست ميليارد سهم مردان، عملا شريك خواهند بود، زيرا در مورد آنها و فرزندان آنها نيز مصرف ميشود.

بنا بر اين در واقع نيمى از سهم مردان كه 10 ميليارد ميشود صرف زنان خواهد شد، و با اضافه كردن اين مبلغ به 10 ميليارد كه پس‏انداز كرده بودند، مجموعا صاحب اختيار 20 ميليارد- دو سوم مجموع پول دنيا- خواهند بود، در حالى كه مردان بيش از 10 ميليارد عملا براى خود مصرف نمى‏كنند.

نتيجه اينكه سهم واقعى زنان، از نظر مصرف و بهره‏بردارى دو برابر سهم واقعى مردان است، و اين تفاوت بخاطر آن است كه معمولا قدرت آنها براى توليد ثروت كمتر است، و اين يك نوع حمايت منطقى و عادلانه است كه اسلام از زنان به عمل آورده و سهم حقيقى آنها را بيشتر قرار داده اگر چه در ظاهر سهم آنها نصف است.

در كتاب" معانى الاخبار" از امام على بن موسى الرضا ع نقل شده كه در پاسخ اين سؤال فرمود:" اينكه سهم زنان نصف سهم مردان از ميراث است  بخاطر آن است كه زن هنگامى كه ازدواج مى‏كند چيزى ميگيرد و مرد ناچار است چيزى بدهد، به علاوه هزينه زندگى زنان بر دوش مردان است، در حالى كه زن در برابر هزينه زندگى مرد و خودش مسئوليتى ندارد"))

               پس ای بلبل  معانی جز در گلبن معانی جای مگزین

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آذر ۱۳۸۹ساعت ۱۰:۴۵ ب.ظ  توسط غريب  |