به نام حضرت دوست که هرچه داریم زلطف اوستالف- ((لُعِنَ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ بَني إِسْرائيلَ عَلى لِسانِ داوُدَ وَ عيسَى ابْنِ مَرْيَمَ ذلِكَ بِما عَصَوْا وَ كانُوا يَعْتَدُونَ )) المائدة : 78از بنى اسرائيل آنان كه كافر شدند بزبان داود و عيسى بن مريم لعنت و نفرين شدند. و اين براى همان عصيانى بود كه ورزيدند و اصولا مردمى تجاوز پيشه بودند .ترجمه الميزان، ج6، ص: 113اين دو آيه، رسول اللَّه (ص) را خبر مىدهند به اينكه آنان كه از اهل كتاب كفر ورزيدند، به زبان انبياى خود لعنت شدند، در عين حال تعريض به همانها هم هست كه اين لعنت بى جهت نبوده بلكه در اثر نافرمانى و تجاوزشان بوده است، و اينكه فرمود:" كانُوا لا يَتَناهَوْنَ عَنْ مُنكَرٍ فَعَلُوهُ ..." بيانى است براى جمله:" وَ كانُوا يَعْتَدُونَ".تفسير نمونه، ج5، ص: 4در اين آيات براى اينكه از تقليدهاى كوركورانه اهل كتاب از پيشينيانشان جلوگيرى كند اشاره به سرنوشت شوم آنها كرده و مىگويد:" كافران از بنى اسرائيل بر زبان داود و عيسى بن مريم، لعن شدند و اين دو پيامبر بزرگ از خدا خواستند كه آنها را از رحمت خويش دور سازد" (لُعِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ بَنِي إِسْرائِيلَ عَلى لِسانِ داوُدَ وَ عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ) در اينكه چرا تنها نام اين دو پيامبر ص برده شده است مفسران احتمالاتى دادهاند گاهى گفته مىشود، علت آن اين است كه سرشناسترين پيامبران بعد از موسى ع اين دو پيامبر بودند، و گاهى گفته مىشود كه بسيارى از اهل كتاب افتخار مىكردند كه فرزندان داودند، قرآن با اين جمله اعلام مىكند كه داود از كسانى كه راه كفر و طغيان پيش گرفتند، متنفر بود، و بعضى گفتهاند كه اين آيه اشاره به دو واقعه تاريخى است كه خشم اين دو پيامبر بزرگ را برانگيخت و جمعى از بنى اسرائيل را نفرين كردند، داود در مورد ساكنان شهر ساحلى ايله كه به" اصحاب سبت" معروفند و سرگذشت آنها در سوره اعراف خواهد آمد، و حضرت مسيح درباره جمعى از پيروان خود كه بعد از نزول مائده آسمانى باز هم راه انكار و مخالفت را پيش گرفتند لعن و نفرين نمود.در هر حال آيه اشاره به اين است كه بودن جزء نژاد بنى اسرائيل و يا جزء اتباع مسيح، ما دام كه هماهنگى با برنامههاى آنها نبوده باشد باعث نجات كسى نخواهد شد بلكه خود اين پيامبران از اينگونه افراد ابراز تنفر و انزجار كردند.ب- ((وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ إِنَّما يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِسانُ الَّذي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌّ وَ هذا لِسانٌ عَرَبِيٌّ مُبينٌ )) النحل : 103ما مىدانيم كه آنها گويند قرآن را فقط بشرى بدو تعليم مىدهد، زبان كسى كه بدو اشاره مىكنند عجمى است و اين زبان عربى روشن است (103)تفسير نمونه، ج11، ص:410در اينكه نظر مشركان در اين گفتار به چه كسى بوده، مفسران گفتگوهاى مختلفى دارند: از ابن عباس نقل شده كه او مردى بنام" بلعام" در مكه بود، شغلش شمشيرسازى و اصلا نصرانى و اهل روم بود، و بعضى او را يك غلام رومى متعلق به طايفه" بنى حضرم" بنام" يعيش" يا" عائش" دانستهاند كه اسلام آورد و از ياران پيامبر شد.بعضى ديگر اين سخن را اشاره به دو غلام نصرانى بنام" يسار" و" جبر" دانستهاند كه داراى كتابى به زبان خودشان بودند و گهگاه آن را با صداى بلند مىخواندند.اين احتمال را نيز بعضى دادهاند كه منظور سلمان فارسى باشد، در حالى كه مىدانيم سلمان در مدينه به حضور پيامبر ص آمد و اسلام را پذيرا شد، و اين گونه تهمتهاى مشركان، مخصوصا با توجه به سوره نحل كه قسمت مهمى از آن مكى است، مربوط به" مكه" بوده است.به هر حال قرآن با يك پاسخ دندانشكن خط بطلان بر اين ادعاهاى بى پايه مىكشد و مىگويد:اينها توجه ندارند،" زبان كسى كه قرآن را به او نسبت مىدهند عجمى است، در حالى كه اين قرآن به زبان عربى فصيح و آشكار نازل شده است" (لِسانُ الَّذِي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌّ وَ هذا لِسانٌ عَرَبِيٌّ مُبِينٌ)اگر منظورشان از اين تهمت و افترا اين است كه معلم پيامبر ص در تعليم الفاظ قرآن يك انسان بوده است بيگانه از زبان عرب كه اين نهايت رسوايى است، چنين انسانى چگونه مىتواند عباراتى اين چنين فصيح و بليغ بياورد كه صاحبان اصلى لغت همگى در برابر آن عاجز بمانند و حتى توانايى مقابله با يك سوره آن را نداشته باشند؟!.و اگر منظورشان اين است كه محتواى قرآن را از يك معلم عجمى گرفته است، باز اين سؤال پيش مىآيد كه ريختن آن محتوا در قالب چنين الفاظ و عبارات اعجاز آميزى كه همه فصحاى جهان عرب در برابر آن زانو زدند، بوسيله چه كسى انجام شده است؟ آيا بوسيله يك فرد بيگانه از زبان عرب و يا بوسيله كسى كه قدرتش ما فوق قدرت همه انسانها است يعنى" اللَّه"؟!.از اين گذشته محتواى اين قرآن از نظر منطق نيرومند فلسفى در زمينه عقائد، و تعليمات اخلاقى در زمينه پرورش روحيات انسان، و قوانين جامع الاطراف اجتماعى در زمينه نيازهاى مختلف، آن چنان است كه ما فوق افكار بشر است، و نشان مىدهد كه افتراگويان نيز گفتار خود را باور نداشتند، تنها براى شيطنت و وسوسه در دلهاى سادهانديشان چنين سخنانى مىگفتند.واقع اين است كه مشركان عرب، كسى را در ميان خود نمىيافتند كه بتوانند قرآن را به او نسبت دهند، لذا دست و پا كردند بلكه بتوانند شخص ناشناسى را كه زندگانيش براى مردم آن سامان گنگ و مبهم است پيدا كنند، و اين مطالب را به او نسبت دهند شايد بتوانند چند روزى سادهدلان را اغفال كنند.ترجمه الميزان، ج12، ص: 501اين افتراء ديگرى است از مشركين به رسول خدا (ص) و آن اين است(( إِنَّما يُعَلِّمُهُ بَشَر)) بدرستى كه بشرى به او درس مىدهد" و منشا اين افتراء بطورى كه از سياق اعتراضشان و جوابى كه آمده بر مىآيد اين بوده كه مردى غير عرب بوده، و منظور ايشان تعليم آن مرد بوده است، مردى بوده كه زبان عربى را بطور فصيح مىدانسته و در عين حال چيزى از معارف اديان و احاديث انبياء را هم مىدانسته، و چه بسا رسول خدا (ص) او را ديده، از اين رو اين تهمت را زدهاند كه حتما آن مرد به وى تعليم مىدهد، و ادعايى كه مبنى بر وحى بودن گفتههايش مىكند صحيح نيست، و خداى تعالى در نقل كلام آنان رعايت اختصار را كرده و گر نه تقديرش(( انما يعلمه بشر و ينسب ما تعلمه منه الى اللَّه افتراء عليه)) بشرى به او درس مىدهد و او آنچه را از وى ياد مىگيرد از روى افتراء به خدا نسبت مىدهد مىباشد.
و معلوم است كه جواب دادن به صرف اينكه آن مرد زبانش غير عربى است و قرآن به زبان عربى فصيح و آشكار است، ماده اشكال را به كلى از بين نمىبرد، براى اينكه ممكن است بگويند از آن مرد غير عربى درس مىگيرد، و آن گاه يادگرفتههاى خود را در قالب زبان عربى صحيح و فصيح در مىآورد، بلكه اصلا اين اشكال بيشتر به ذهن مىرسد تا اشكال اول، چون تعبير مشركين اين بود كه:" بدرستى كه مردى عجمى به او ياد مىدهد" و اين نبود كه" مردى عجمى به او تلقين و يا املاء مىكند" و او عين عبارات وى را اداء مىنمايد، و معلوم است كه تعليم مربوط به معانى است، نه الفاظ.و از اينجا به خوبى روشن مىگردد كه جمله((لِسانُ الَّذِي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ ... مُبِينٌ))به تنهايى جواب از شبهه آنان نيست، بلكه جواب از اين جمله شروع شده، و تا تمامى دو آيه تمام مىشود.و خلاصه جوابى كه از مجموع سه آيه استفاده مىشود اين است كه: تهمتى كه شمابه وى مىزنيد كه بشرى به او تعليم مىدهد، و او آن را به خدا نسبت داده افتراء مىبندد، اگر مقصود شما از تعليم، تلقين الفاظ است و قرآن كريم كلام آن مرد است، نه كلام خدا، جوابش اين است كه آن مرد غير عرب است، و اين قرآن به زبان عربى مبين است.و اگر منظورتان اين است كه آن مرد معانى و معارف قرآنى را باو ياد مىدهد، و الفاظ از رسول خدا (ص) است، و او الفاظ خود را به خدا افتراء مىبندد، جوابتان اين است كه معارف حقيقىاى قرآن در بر دارد كه هيچ صاحب عقلى در حقيقى بودن آن شك ننموده و تمامى عقول، مجبور و مضطر در قبول آنند، اگر رسول خدا (ص) آنها را از بشرى گرفته بود خودش نسبت به آنها ايمان نمىداشت، و حال آنكه او به آيات خدا ايمان دارد و اگر ايمان نمىداشت خدا هدايتش نمىكرد، چون خدا كسى را كه به آياتش ايمان ندارد هدايت نمىكند، و چون مؤمن به آيات خداست، ديگر به خدا افتراء نمىبندد، چون به خدا افتراء نمىبندد مگر كسى كه ايمان به آيات او نداشته باشد، پس اين قرآن افتراء نيست، و از بشرى گرفته نشده، بلكه منسوب به خداى سبحان است.پس جمله(( لِسانُ الَّذِي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌّ وَ هذا لِسانٌ عَرَبِيٌّ مُبِينٌ)) جواب از فرض اول است و آن اين بود كه قرآن با الفاظش از بشرى گرفته شده باشد، و او به رسول خدا (ص) تلقين كرده باشد، و معناى جوابش اين شد كه زبان آن مردى كه شما مىگوئيد و بدان متوجهيد (يعنى منظورتان اوست) لسان غير عربى است، يعنى غير فصيح و غير روشن است، و اين قرآنى كه بر شما تلاوت مىشود، زبان عربى روشن است، آن وقت چگونه ممكن است تصور شود كسى كه عربى فصيح نمىداند، به اين فصاحت سخن بگويد؟ج- (( وَ وَهَبْنا لَهُمْ مِنْ رَحْمَتِنا وَ جَعَلْنا لَهُمْ لِسانَ صِدْقٍ عَلِيًّا )) مريم : 50و از رحمت خويش به آنها عطا كرديم و ذكر خير بلند آوازهاى به ايشان داديم .د- (( وَ اجْعَلْ لي لِسانَ صِدْقٍ فِي الْآخِرينَ )) الشعراء : 84و نزد آيندگان نيكنام گردان .لسان الصدق :تفسير نمونه، ج13، ص: 8(وَ جَعَلْنا لَهُمْ لِسانَ صِدْقٍ عَلِيًّا).اين در حقيقت پاسخى است به تقاضاى ابراهيم كه در سوره شعراء آيه 84 آمده است وَ اجْعَلْ لِي لِسانَ صِدْقٍ فِي الْآخِرِينَ:" خدايا براى من لسان صدق در امتهاى آينده قرار دهدر واقع آنها مىخواستند آن چنان ابراهيم و دودمانش از جامعه انسانى طرد شوند كه كمترين اثر و خبرى از آنان باقى نماند و براى هميشه فراموش شوند، اما بر عكس، خداوند به خاطر ايثارها و فداكاريها و استقامتشان در اداى رسالتى كه بر عهده داشتند آن چنان آنها را بلند آوازه ساخت كه همواره بر زبانهاى مردم جهان قرار داشته و دارند، و به عنوان اسوه و الگويى از خداشناسى و جهاد و پاكى و تقوا و مبارزه و جهاد شناخته مىشوند." لسان" در اينگونه موارد به معنى يادى است كه از انسان در ميان مردم مىشود و هنگامى كه آن را اضافه" صدق" كنيم و لسان الصدق بگوئيم معنى ياد خير و نام نيك و خاطره خوب در ميان مردم است، و هنگامى كه با كلمه" عليا" كه به معنى عالى و برجسته است ضميمه شود مفهومش اين خواهد بود كه خاطره بسيار خوب از كسى در ميان مردم بماندترجمه تفسير الميزان جلد 14 ص 81" وَ وَهَبْنا لَهُمْ مِنْ رَحْمَتِنا"- ممكن است مراد از رحمت، امامت باشد، هم چنان كه در آيه 72 و 73 سوره انبياء كه آن موهوب را صريحا نام برده ائمهاى صالح خوانده و فرموده" وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ نافِلَةً وَ كُلًّا جَعَلْنا صالِحِينَ وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا"، و ممكن هم هست مراد از آن رحمت، تاييد به روح القدس باشد، هم چنان كه جمله بعدى همان آيه 73 كه مىفرمايد:" وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ- به ايشان فعل خيرات را وحى كرديم" كه به زودى معنايش خواهد آمد بدان اشاره مىكند، ممكن هم هست معناى آن مطلق ولايت الهى باشد.كلمه لسان در جمله" وَ جَعَلْنا لَهُمْ لِسانَ صِدْقٍ عَلِيًّا" (به طورى كهدر كتاى كشاف ج3 ص22گفتهاند) به معناى ذكر خير در مردم و يا ذكر شر است، كه اگر به صدق اضافه شود معنايش ثناء جميل مردم و ثنائى كه در آن دروغ نباشد مىباشد، و كلمه" على" به معناى رفيع است و معنا اين است كه: براى آنان ثناى جميلى راست و رفيع القدر قرار داديم. ترجمه الميزان، ج15، ص: 401[مراد از" لسان صدق در آخرين" در دعاى ابراهيم (عليه السلام):" وَ اجْعَلْ لِي لِسانَ صِدْقٍ فِي الْآخِرِينَ"]" وَ اجْعَلْ لِي لِسانَ صِدْقٍ فِي الْآخِرِينَ" اضافه" لسان" بر كلمه" صدق" اضافه لامى است كه اختصاص را مىرساند، يعنى زمانى كه جز به راستى تكلم نمىكند، و ظاهر اينكه لسان صدق را برايش قرار دهد اين است كه خداى تعالى در قرون آخر فرزندى به او دهد كه زبان صدق او باشد، يعنى لسانى باشد مانند لسان خودش، كه منويات او را بگويد، همانطور كه زبان خود او از منوياتش سخن مىگويد، پس برگشت معنا به اين است كه خداوند در قرون آخر الزمان كسى را مبعوث كند، كه به دعوت وى قيام نمايد، مردم را به كيش و ملت او كه همان دين توحيد است دعوت كند.بعضى (روح المعانى، ج 19، ص 98) از مفسرين گفتهاند: مراد از" لسان صدق در آخرين"، بعثت خاتم الانبياء (ص) است از خود آن جناب هم روايت شده كه فرمود: من دعاى پدرم ابراهيم هستم. مؤيد اين قول اين است كه در چند جاى قرآن دين آن جناب را ملت ابراهيم خوانده است و در اين صورت معناى آيه همان معنايى مىشود كه خداى تعالى آن را از ابراهيم و اسماعيل (ع) موقع بناى كعبه حكايت كرد كه گفتند (( رَبَّنا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ ... )) ...((رَبَّنا وَ ابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولًا مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِكَ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ يُزَكِّيهِمْ)).بعضى(تفسير ابو الفتوح رازى، ج 8، ص 346) ديگر گفتهاند:" مراد از لسان صدق در آخرين اين است كه خداى تعالى ذكر جميل و ستايش نيكوى او را تا قيامت باقى بگذارد و خدا هم اين دعايش را مستجاب كرده، اهل ايمان همواره او را ثنا مىگويند و به خير ياد مىكنند".
+ نوشته شده در شنبه پنجم شهریور ۱۳۹۰ساعت ۳:۶ ق.ظ  توسط غريب
|
|