به نام حضرت دوست که هرچه داریم زاوست

جن از آتش

(( وَالْجَانَّ خَلَقْنَاهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نَارِ السَّمُومِ ))  حجر-27 

الاعراب

1 - وَالْجَآنَّ - وَ -حرف ؛ حرف عطف ؛ مبنىّ ؛ على الفتح  - الْجَانَّ - ج ن ن - مذكر - مفرد - الفاعل - اسم ؛ ثلاثىّ مجرّد ؛ اسم جمع ؛ معرب

2 - خَلَقْنَاهُ - خَلَقْنَا - خ ل ق -  - جمع - فعلنا - فعل ؛ ثلاثىّ مجرّد ؛ ماضى ؛ متكلم ؛ متعدى ؛ مبنىّ ؛ على السّكون  اسم  ؛ ضمير متّصل منصوب ؛ مبنىّ ؛ على الضّم

3 - مِن - حرف ؛ حرف جرّ ؛ متعلّق بفعل قبله ؛ مبنىّ ؛ على السّكون

4 - قَبْلُ - قَبْلُ - ق ب ل - مذكر - مفرد - فعل - اسم  ؛ ظرف ؛ مبنىّ ؛ على الضّم

5 - مِن - حرف ؛ حرف جرّ ؛ متعلّق بفعل قبله ؛ مبنىّ ؛ على السّكون

6 - نَّارِ - نَارِ - ن و ر - مذكر - مفرد - فـعل - اسم ؛ ثلاثىّ مجرّد ؛ جامد ؛ معرب

7 - السَّمُومِ - السَّمُومِ - س م م - مؤنث - مفرد - الفعول - اسم ؛ ثلاثىّ مجرّد ؛ جامد ؛ معرب

 -  آفرينش انسان و جن ، دو موجود شعورمند ، از دو عنصر كاملاً متفاوت ( خاك و آتش ) ، نمود قدرت خداوندلایزال

  (( وَخَلَقَ الْجَانَّ مِنْ مَارِجٍ مِنْ نَارٍ)) رحمن - 15

الاعراب

1 - وَخَلَقَ - وَ -حرف ؛ حرف عطف ؛ مبنىّ ؛ على الفتح - خَلَقَ - خ ل ق - مذكر - مفرد - فعل - فعل ؛ ثلاثىّ مجرّد ؛ ماضى ؛ غائب ؛ متعدى ؛ مبنىّ ؛ على الفتح

2 - الْجَآنَّ - الْجَانَّ - ج ن ن - مذكر - مفرد - الفاعل - اسم ؛ ثلاثىّ مجرّد ؛ اسم جمع ؛ معرب

3 - مِن - حرف ؛ حرف جرّ ؛ متعلّق بفعل قبله ؛ مبنىّ ؛ على السّكون

4 - مَارِجٍ - مَارِجٍ - م ر ج - مذكر - مفرد - فاعل - اسم ؛ ثلاثىّ مجرّد ؛ جامد ؛ معرب

5 - مِن - حرف ؛ حرف جرّ ؛ متعلّق بمحذوف ؛ مبنىّ ؛ على السّكون

6 - نَارٍ - نَارٍ - ن و ر - مذكر - مفرد - فعل - اسم ؛ ثلاثىّ مجرّد ؛ جامد ؛ معرب

 - خداوند ، جنيان را از آتش داراى باد هاى سوزان آفريده و جن ، آفريده شده به اراده الهى ، از شعله هاى خالص و بدون دود آتش است

((سموم)) در لغت به معناى باد سوزان است. ((مارج))، به معناى آتش خالص بدون دود است.

-  عن النبى ( ص ) قال : . . . هـذه النار جزء من سبعين جزءاً من نار السموم التى خلق منها الجانّ و تلا هـذه الأية : (( و الجانّ خلقناه من قبل من نار السموم )) ;از رسول اكرم(ص) روايت شده است كه فرمود: اين آتش (دنيا در حرارت و تأثير) يك هفتادم از آتش سمومى است كه جن از آن آفريده شده است ونیز در قران در سوره ی جن داریم((.قُل اُوحِىَ اِلَىَّ اَنَّهُ استَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الجِنِّ فَقالوا اِنّا سَمِعنا قُرءانـًا عَجَبـا.)) مجذوب شدن گروهى از جن، با استماع وحى از زبان پيامبر که ابن عباس گويد رسول خدا قرآن را بر جنيان قرائت ننموده و آنها را نديده است ولى روزى با اصحاب خويش به سوى بازار عكاظ مى رفت و جنيان بين شياطين و بين خبر آسمانى حائل شده بودند و شهاب آسمانى به آنها بر خورد نمود به ناچار به سوى قوم خويش برگشتند و گفتند چيزى نديدنم مگر اينكه مى دانيم حادثه عجيبى اتفاق افتاده است و لذا گفتند بايد مشارق و مغارب زمين را جستجو كرد و به حادثه اى كه رخ داده اطلاع حاصل نمود عده اى از آنها به طرف تهامه توجه نموده و رهسپار گرديدند و منظور آنها ديدار پيامبر اسلام بوده تا اينكه پيامبر را در نخلستانى يافتند كه با اصحاب خويش مشغول اداى نماز صبح بوده است وقتى كه آيات قرآن را از پيامبر شنيدند كاملا گوش فرا داشتند و گفتند به خدا قسم اين همان حادثه عجيبى است كه ما بدان اطلاع يافته و در صدد يافتن آن بر آمده بوديم پس از شنيدن قرآن از رسول خدا به سوى قوم خود برگشتند و گفتند ما چيز عجيبى شنيده ايم و آن قرآن پيامبر اسلام بوده سپس اين آيه نازل گرديد و اقوال و گفتار جنيان به رسول خدا از طريق وحى آشكار گشت

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آذر ۱۳۸۹ساعت ۱۱:۱۱ ب.ظ  توسط غريب  | 

به نام حضرت دوست که هرچه داریم زاوست

( یا صدیق المجد  فی امر الشّریع البهاء ((یدبّر الامر)) لیس لنا وللبرایا اشارت علی الظّهور من یظهر  الله من الکتاب البیان باب )

ای صاحبان هوش گوش بشنوید سروش دوست

((یُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّمَاءِ إِلىَ الْأَرْضِ ثُمَّ يَعْرُجُ إِلَيْهِ فىِ يَوْمٍ كاَنَ مِقْدَارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ مِّمَّا تَعُدُّونَ)) سوره ی سجده آیه ی 32

امور اين جهان را از آسمان به سوي زمين تدبير ميكند، سپس در روزي كه مقدار آن  هزار سال از سالهايي است كه شما ميشمريد بسوي او بالا ميرود و دنيا پايان مييابد

از متن آیات بر آید:

- مجموعه امور هستى ( آسمان و زمين ) ، تحت تدبير خداى يكتا است و جهان ، پس از آفريده شدن ، به حال خود ر ها نشده و هميشه تحت تدبير است و امور زمين ، از آسمان تدبير مى شود ..((یدبرالامر من السماء إلى الأرض))

((أمر)) به معناى (فعل و شأن) است و ((ال)) در آن، براى جنس بوده و در نتيجه، دلالت بر همه امور و كارها مى كند.

فعل مضارع ((يدبّر)) دلالت بر دوام و استمرار دارد. ((من)) ابتدايى و ((إلى)) انتهايى است. ((من السماء)) متضمن معناى (تنزيل) است

  - بازگشت نهايى عالمِ هستى در پايان جهان ، به سوى خدا است وخداوند ، مبدأ و منت هاى همه امور جهان است ..((ثمّ يعرج إليه فى يوم كان مقداره ألف سنة))

 - نخستين روز پس از پايانِ عمرِ جهان هستى ، برابر با هزار سال دنيوى است .((ثمّ يعرج إليه فى يوم كان مقداره ألف سنة ممّا تعدّون))

احتمال دارد مراد از ((یوم)) روز قيامت  هم باشد كه در اين صورت، معنا و مفهوم آيه چنين مى شود: (خداوند، امور عالم را تدبير مى كند و آن گاه در روزى كه پايان عمر عالم است و هزار سال دنيوى زمان آن است، امر، به خداوند بازمى گردد و عالم بر چيده مى شود)

- آخرت و معيار سنجش زمان آن ، با دنيا و معيار هاى دنيوى ، متفاوت است و مدت سفر فرشته حامل فرمان تدبير خداوند براى آوردن پيام ، مدتى در حدود هزار سال به حساب دنيوى است.((فى يوم كان مقداره ألف سنة ممّا تعدّون)) 

 (سخنان مفسرين در توجيه آيه فوق)

1- مقصود از تدبير امر وحى است كه بتوسط جبرئيل از آسمان بزمين فرود مى‏آيد پس از آن بالا ميرود آنچه را كه از وحى قبول شده يا با جبرئيل ردّ ميشود و ايّام نزول و صعود در روزى واقع ميگردد كه مسافت آن بسير انسانى هزار سال طول ميكشد زيرا چنانچه تحديد شده مسافت بين آسمان و زمين بقدر پانصد سال راه است اين است كه نزول و صعود وحى را بمقدار هزار سال تحديد نموده.

2- مقصود كلّ تدبير امور دنيا است كه تدبير امور دنيا را بامر حق تعالى در ايّام اللَّه از آنچه نزول مينمايد و آنچه صعود مينمايد بسوى او و ثابت ميماند نزد او هزار سال بحساب ميآيد و در هر وقتى از اين ايّام در صحف ملائكه ثبت ميگردد تا آخرين مدّت و بهمين ترتيب امور عالم دنيا نزول و صعود مينمايد تا موقعى كه قيامت بر پا گردد پس از آن تمام امور برگشت باو مينمايد تا آنكه بين آنها حكم نمايد

 3- مقصود اوامر الهى است نسبت بمخلوقات كه مدبّر عالم بتدريج نازل ميگرداند و صعود نمينمايد مگر كمى از اعمال صالحه زيرا كه عمل لايق صعود نميگردد مگر عملى كه خالص باشد.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آذر ۱۳۸۹ساعت ۴:۲۹ ب.ظ  توسط غريب  | 

به نام حضرت دوست

سهم ارث

((يُوصِيكُمُ اللهُ فِي أَوْلاَدِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الأُنْثَيَيْنِ فَإِنْ كُنَّ نِسَاءً فَوْقَ اثْنَتَيْنِ فَلَهُنَّ ثُلُثَا مَا تَرَكَ وَإِنْ كَانَتْ وَاحِدَةً فَلَهَا النِّصْفُ وَلأَبَوَيْهِ لِكُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ مِمَّا تَرَكَ إِنْ كَانَ لَهُ وَلَدٌ فَإِنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلَدٌ وَوَرِثَهُ أَبَوَاهُ فَلأُمِّهِ الثُّلُثُ فَإِنْ كَانَ لَهُ إِخْوَةٌ فَلأُمِّهِ السُّدُسُ مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصِي بِهَا أَوْ دَيْنٍ آبَاؤُكُمْ وَأَبْنَاؤُكُمْ لاَ تَدْرُونَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ لَكُمْ نَفْعًا فَرِيضَةً مِنَ اللهِ إِنَّ اللهَ كَانَ عَلِيمًا حَكِيمًا))نساء / 11

 خداوند در باره فرزندانتان به شما سفارش ميكند كه سهم (ميراث) پسر، به اندازه سهم  دو دختر باشد، و اگر فرزندان شما، (دو دختر و) بيش از دو دختر باشند، دو سوم ميراث از آن آنهاست،  و اگر يكي باشد، نيمي (از ميراث،) از آن اوست. و براي هر يك از پدر و مادر او، يك ششم  ميراث است، اگر (ميت) فرزندي داشته باشد، و اگر فرزندي نداشته باشد، و (تنها) پدر و مادر از او ارث برند،  براي مادر او يك سوم است (و بقيه از آن پدر است)، و اگر او برادراني داشته باشد، مادرش يك  ششم ميبرد (و پنج ششم باقيمانده، براي پدر است). (همه اينها،) بعد از انجام وصيتي است كه او كرده،  و بعد از اداي دين است -شما نميدانيد پدران و مادران و فرزندانتان، كداميك براي شما  سودمندترند!- اين فريضه الهي است، و خداوند، دانا و حكيم است.

  شان نزول اين آيه

 [ابن عباس] گويند سبب نزول آيه چنين بود كه مردم زنان و دختران و پسران صغار را از ارث محروم مى كردند و جز به كسانى كه شمشيرزن بوده و به كارزار جنگ مى پرداختند به ديگران ارث نمىدادند و اين آيه نازل گرديد و كيفيت ارث را آشكار ساخت

 چرا در آیین اسلام ارث مرد دو برابر زن ميباشد؟آیا حضرت احدیت با ادیان خود احکام غیر تساوی را بر بندگانش عرضه داشته است؟ آیا در پیش حضرت رئوف  وعادل،بین بندگان سالفه وخالفه خویش  تفارق وتمایزی  موجود ومشهود است؟ آیا در ادیان سالفه احکام ارث بالسویه بوده؟ آیا انسان ناسپاس با این اراجیف واتهامات خویش بر خدای لم یزلی وعادل پیشه ظلم وستم نمی کند  ورئوف بی همتای لایزال را ظالم وستم پیشه نمی  پندارد.  ظالم یعنی مشرک یعنی کافر یعنی در ظلمت های انحرافات وکجرویها وکژتابی ها   مات ومبهوت ماندن یعنی از رحمت الهییه مطرودبودن از نسایم رحمانی مبعودگشتن

اصلا  دهان وزبان ما ناسپاسان  چرا حول  محور تظلم به خداست .بدانیم مولای غدیر خم ماکه سلام ودرود خدا برآن باد به پیروان راستین خویش تعلیم وتذکر   نموده که از خدا نترسید از گناه خود بترسید هرکس از خدا بترسدبه خدا ظلم کرده است چرا که خدا ظالم نیست رئوف ومهربان است وکسی دیگر ازخرده گیران متعه(صیغه موقت) بر امام باقر(؟) وارد شد وگفت اگر کسی با دختر  تو این کار را کند غیرت  وحمیت تو چیست ؟ آن امام شکافنده ی علوم،  پاسخی بسیار نافذ وگیرا برآن اشکال تراش احکام قران داد که در کتب ها مسطور است واز چشم همه مستورنیست((..............آن کسی که این احکام را نازل کرده از من وتو غیرتمند تر است....)

 با اينكه ظاهرا ارث مرد دو برابر زن است اما با دقت بيشتر روشن ميشود كه از يك نظر ارث زنان دو برابر مردان ميباشد! و اين بخاطر حمايتى است كه اسلام از حقوق زن كرده است.ومثل وغربیان وغربزدگان زن را کالای تجارتی نمی داند .از زن فرار نمی کند همجنس بازی را اشاعه نمی کند،  حمایت نمی کند .انجمن حمایت از همجنس بازان را دربلاد اخرب ایجاد نمی کند و زن مطرود ومحروم از آغوش همسر در پی مساحقه نمیشود .

((پس ای صاحبان هوش وگوش سروش دوست را)) بشنوید وبا چشم دل ببینیدکه پایبندان به آیین پاک ورحمانی اسلام  چطورخود را ملزم به رعایت حقوق زن می دانند وناشکیبی وناسپاسی نمی کنند

کلامی از تفسیر نمونه به عنوان دلیل مبرهن بر تساوی  حقوق زن ومرد    تفسير نمونه، ج‏3، ص: 291و292

((توضيح اينكه وظائفى بر عهده مردان گذارده كه با توجه به آن نيمى از درآمد مردان عملا خرج زنان ميشود، در حالى كه بر عهده زنان چيزى گذارده نشده است، مرد بايد هزينه زندگى همسر خود را طبق نيازمندى او، از مسكن و پوشاك و خوراك و ساير لوازم بپردازد، و هزينه زندگى فرزندان خردسال نيز بر عهده اوست، در حالى كه زنان از هر گونه پرداخت هزينه‏اى حتى براى خودشان معاف هستند، بنا بر اين يك زن ميتواند تمام سهم ارث خود را پس‏انداز كند، در حالى كه مرد ناچار است آن را براى خود و همسر و فرزندان خرج كند، و نتيجه آن عملا چنين ميشود كه نيمى از درآمد مرد براى زن خرج ميشود، و نيمى براى خودش، در حالى كه سهم زن هم چنان بحال خود باقى ميماند.

براى توضيح بيشتر به اين مثال توجه كنيد: فرض كنيد مجموع ثروت‏هاى موجود در دنيا معادل 30 ميليارد تومان باشد كه از طريق ارث تدريجا در ميان زنان و مردان جهان (دختران و پسران) تقسيم ميگردد، اكنون مجموع درآمد مردان را با مجموع درآمد زنان جهان از راه ارث حساب كنيم، مى‏بينيم از اين مبلغ 20 ميليارد سهم مردان، و 10 ميليارد سهم زنان است، اما مطابق معمول، زنان ازدواج ميكنند، و هزينه زندگى آنها بر دوش مردان خواهد بود و به همين دليل زنان ميتوانند 10 ميليارد خود را پس‏انداز كنند، و در بيست ميليارد سهم مردان، عملا شريك خواهند بود، زيرا در مورد آنها و فرزندان آنها نيز مصرف ميشود.

بنا بر اين در واقع نيمى از سهم مردان كه 10 ميليارد ميشود صرف زنان خواهد شد، و با اضافه كردن اين مبلغ به 10 ميليارد كه پس‏انداز كرده بودند، مجموعا صاحب اختيار 20 ميليارد- دو سوم مجموع پول دنيا- خواهند بود، در حالى كه مردان بيش از 10 ميليارد عملا براى خود مصرف نمى‏كنند.

نتيجه اينكه سهم واقعى زنان، از نظر مصرف و بهره‏بردارى دو برابر سهم واقعى مردان است، و اين تفاوت بخاطر آن است كه معمولا قدرت آنها براى توليد ثروت كمتر است، و اين يك نوع حمايت منطقى و عادلانه است كه اسلام از زنان به عمل آورده و سهم حقيقى آنها را بيشتر قرار داده اگر چه در ظاهر سهم آنها نصف است.

در كتاب" معانى الاخبار" از امام على بن موسى الرضا ع نقل شده كه در پاسخ اين سؤال فرمود:" اينكه سهم زنان نصف سهم مردان از ميراث است  بخاطر آن است كه زن هنگامى كه ازدواج مى‏كند چيزى ميگيرد و مرد ناچار است چيزى بدهد، به علاوه هزينه زندگى زنان بر دوش مردان است، در حالى كه زن در برابر هزينه زندگى مرد و خودش مسئوليتى ندارد"))

               پس ای بلبل  معانی جز در گلبن معانی جای مگزین

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آذر ۱۳۸۹ساعت ۱۰:۴۵ ب.ظ  توسط غريب  | 

                              به نام حضرت دوست

سلام علیکم  

 پدیده ی وحی

 وحی پدیده ای نوظهور وغیر عقلانی نیست اخبار سریع ونهانی است ،اشاره ی صریح پنهانی است القای مطلب با اشاره است

از ازمنه های بسیار بسیار دور از زمان حضرت نوح (ع)به بعد طیّ قرون متمادی انسانهای برگزیده ومخلص وبا فضیلت درمیان مردم روی زمین ظاهر شدند وآنچه که گفتند از خود نگفتند خود گفتند وبا خود گفتند واز خدا گفتندومیل اراده ی فردی را در رسالتشان به هیچ وجه دخالت نداند .

((انّا اوحینا الیک لما اوحینا الی نوح والنبیین من بعده.....))سوره ی نساء163((وما ینطق عن الهوی ان هوالّا وحی یوحی))سوره ی نجم -3و4

وجوه  وصورمختلف وحی:

خداوند احدیت به حواریون عیسی مسیح (ع)  ویوکابد مادر موسی عمران نیزوحی نمود که آن را الهام فطری به انسانهای مومن وبا تقوا می دانیم

((واذا اوحیت الی الحواریون ان آمنوا بی وبرسولی قالوا آمنّا واشهد باننّا مسلمون))سوره ی مائده -111

((اوحینا الی  ام موسی....))سوره ی قصص-7

خداوند احدیت ویکتا در نان ونشان راست  به موجودات وحیوانات آفریده ی خویش نیز وحی نموده که ما آن را الهام غریزی موجود در حیوانات می دانیم

((اوحی ربّک الی النحل ان اتّخذی من الجبال بیوتا ومن شجره ومما یعرشون))سوره ی نحل -68

 

کلمه ی ایحا نیز تعبیری از وحی است که وسوسه های شیطان وزیبا جلوه دادن اندیشه های نا زیبای آدمی را به وسیله ی این وسوسه ها تعبیری از ایحا ست

((انّ الشیاطین لیوحون الی الولیائهم لیجادلوکم))انعام 121

همانا شیاطین به حامیان خود مطالبی وسوسه انگیز را در این باب القا می کنند تا با شما به ستیزه ومجادله بر خیزند

عالیترین وجامع ترین ومهمترین سطح وحی کدامین مورد می تواند باشد ؟آیا وحی برپیامبران ورسولان عظیم الشان به منظور هدایت بشری  عالیترینش نیست؟!آیا القای معنی وحقیقی در قلب پیامبر مستقیما وبدون هیچ واسطه سنگین ترینش نیست ؟آیا تمثّل بشری یکی از فرشتگان حضرت مهیمن  در برابر نبی وپیغامبر راستین خویش وآن هم با انتشارامواج صوتی در فضا  اعجاز انگیز نیست؟

آیا اخص واعم، ادعای کشف وشهود را  از هر مدعی به آسانی می پذیرند ؟اگر به آسانی بپذیرند ادعای وحی را به سادگی نمی پذیرند ؛زیرا وحی پدیده ی غیر عادی است که ثبوت آن مقدمات خاص خویش را می طلبد وآنچه که به کشف وشهود نسبت می دهند غالبا نتیجه ی سعی وکوشش فراوانی است که بر اثر ریاضات (در کوهای سلیمانیه  در کنار نقشبندیان)به وجود آمده است بنده ی حقیر برخی کتب دیانت بهایی را خوانده ام وازکلمات در مکنونه بهاء الله در سینه ی خود تشابیه بلیغ واستعارات بالکنایه ی رابه عنوان شاهدکلام محفوظ دارم واقعا بسیار بلیغ وفصیح واعجاز بیانی وبلاغی وافری دارد .

آیا بلاغت وفصاحت کلام ونوشته ای، وحی منزل حضرت حق است؟پس تمام ادبا وعلما وعرفا که از اعجاز بیانی سرشارنند معجزه ی بسیار متقنی در نبوت ورسالت خویش دارند!

کشف وشهود عرفا وادبا وفضلاوعلما پدیده ای مربوط به وجدان وروان خویش هست پدیده ای است که در باطن کاشف باقی می ماند نه به صورت حقیقی که بیرون از نفس کاشف است واز یک مبدا ومنشاء عالی والا مقام اخذ می شود

این حقیر هر کاشفی را پیامبر نمی دانم و شطح وطامات هر عارفی را .وحی منزل نمی دانم والهام واصلان به حق را (؟)دریافت از انوار کبریای حضرت دوست نمیشناسم بلکه دریافتی درونی می دانم که نفس انسان در مرحله ی پایین تراز یقین به آن آگاهی در می یابد بی آنکه مبدا ومنشاء این آگاهی را دریابند ونتایج این ریاضات هر قدر کاملتر باشد باز هم اکتسابی است لدنی نیست امی نیست شافی ابرص وپیسی نیست شق القمر نیست  وید بیضای نیست عصا وسعبانی نیست احی الموتی نیست

...... کشف والهام وریاضت هم هیچ گاه صاحبش را شایسته ی  مقام نبوت نمی کند اگر شخص شریفی که از شرافت انسانی بهره جسته خلاف این کلام  فوق را مدعی شود محکوم به شکست شرافت وتکریم انسانیست ودراذهان واشعار مردان خدا ودر پویندگان وصال الهی به کذابین معرّف خواهد بود مگر تاریخ پر نیست از عارفان وعالمان وکاشفان وشاهدان دروغین روزگار..

واژه ی کشف همانند الهام در روانشناسی جدید به معانی ضمیر ناخود آگاه شمرده می شود که از شعور وآگاهی ویقین فواصلی بس طویل دارد((چه نسبت خاک را با عالم پاک))

آیا کتب اقدس ودر مکنونه واشارات والواح  ومبین (سوره ی الهیکل)واقتدارات وایقان وبیان  آیه ی مباهله دارند؟ایا انس وجن فیزیک ومتافیزیک را به مبارزه طلبی  وتحدّی دعوت کرده ،ساخته؟آیا فرزانگان جهان در ویژگی های کتب های مذکور اقرار های کرده اند ؟اگر این کتب دیانت وبهاییت مشکل  خلایق وخسته دلان را حل وفصل کرده بودند دیگر انسان نسیان پا به ساخت اتم نمی گذاشت میلیون ها  کودکان بی گناه مسلمان را در فلسطین وافغانستان ولبنان وافریقا کباب نمی کرد( آیا بوی کباب شدن این کودکان در فضای شهر واتاق شما نمی پیچد)اگر دینی دیگر  ،حرکتی دیگر سلیم وصحیح وحقیق  بود. دیگرجوانان از دین گریزان نبودند توتم پرستی رواج پیدا نمی کرد شیطان پرستی نبود  یوغ انسانهای  فریب خورده در دست شیطان لعین نبود  ابلیس با تلبیس ابلیسانه ی خویش جولان نمی داد وخلایق را به این سو وآن سو نمی زد .اگر قران –نعوذ بالله- کهنه بود وبه درد مسایل نوین نمی خورد  وتازگی خود را از دست داده وانسانها نیاز به دینی دیگرداشتند باید دینی از طرف حضرت حق انزال شود که قبلا توسط رسولانش بشارت داده شود وبا اعجاز نبوت ارسال گرددواخبار غیبی از آن حصول شود واستدلال هایشان متقن باشد سست نباشد کلامی باشد تازه تر،  کاملتر ومدرنیزه تراز قرآن  (که هرگز چنین چیزی  نبوده ونیست ونخواهد  آمد ) کدامین آیات ومبیّنات دین بهایی کاملتر واجمع تر از قرآن مبین است؟سهم ارث ,تساوی حقوق زن ومرد,مجازات سارق،جایگزینی حیفا وعکا وبیت باب به جای ....، محارم و.....

با کدامین ادله وبراهین اثبات نبوت بهاء الله را می کنید با نقد انتقاد بر آیات قرآن و ضرب اعناق برای مشرکین واهل ذمّه و فدیه و...

آیا با زیر ذره بین قرار دادن  عالمان عامل ونقد عملی بر عالمان غیر عامل و اشکال تراشی بسیار سست برمنسوخات ومتشابهات  قرآنی ،نبوت حضرت بهاء الله تثبیت وتصدیق می شود؟

بگذارید حرف دلم را برایتان بنویسم که این قرآن از دست ماها چه کشید! وناطق قرآن چه خون دل های از دست جهالان روزگار خود خورد ورنجور دردستان گشت !

آن زمانی که دانشمندان  مدعی  در آرامشی عمیق غوطه ور بودند  قرآن تمام قدرتهای خود را  که از خدا به ودیعت گرفته بود کاملا بیان داشته وهنوز هم که هنوز است دانشمندان خادم  در اقیانوس بی کران معجزه ی ختمی مرتبت (ص)غوطه ورند وهرروز کشفی دیگر از اقیانوس بی پایان ...کو چشمی که نظاره گر باشد     اعتبروا یا  اولوالالباب.....

به خداوندی  خدا قسم یاد می کنم که این دین  مبین اسلام دین رحمت واکملی است  وهیچ نقصی در آن نیست.اگر من نوعی صحیح وحقیق وکامل پایبند آیین دین مبین اسلام بودم عالم عامل  بی منت بودم و مروّجی عالم  و ناصح وشافق  شایق بودم واز طرفی حرکت های خزنده وتدریجی فرزندان ابوسفیان ومروان وابن سباطیه و...... برای انحراف مردم از راه راست نبود وگوش به شیاطین انسی واستعمار نمی دادم الان  من وتو فرسنگ ها از هم دور نبودیم ودر مدینه ی فاضله خندان وشادن گویای این کلام بودیم :که دین اسلام دین محبت وعاطفه وشرف است واز همه ی ادیان در آسانگیری ونرمخویی پیشتر وبالاتر...

برایت ازته دل دعا می کنم  خدایا جمیع خلایق خویش را درغمام  رحمتت قرار ده وجزء شایستگان اخرویت ملطوف فرما وبه ما بیاموز تا عشق بورزیم بر کسانی که عاشقمان نبودند وبخندیم بر روی کسانی که گل تبسمی به رویمان نینداختند وبگرییم در حق کسانی که غم وغصه یمان را نخوردند  خدایا تورا به یمن ارسال رسلت عاقبت مارا ختم به خیر کن وهدایت فرما چرا که هدایت فقط از آن توست .انّ الهدا هدی الله

 بدرود

   

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آذر ۱۳۸۹ساعت ۲:۱۵ ق.ظ  توسط غريب  | 

به نام حضرت دوست

آیه ی مبارک اعراف آیه ی 34 ((وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ ))

هر قومى را دوره اجل معيّنى است كه چون فرا رسد لحظه‏اى مقّدم و مؤخّر نتوانند كرد

تشریح وتفسیر ین آیه ی متقن :

يعنى، ملتهاى جهان همانند افراد، داراى مرگ و حياتند، ملتهايى از صفحه زمين برچيده مى‏شوند، و به جاى آنها ملتهاى ديگرى قرار مى‏گيرند، قانون مرگ و حيات مخصوص افراد انسان نيست، بلكه اقوام و جمعيتها و جامعه‏ها را نيز در بر مى‏گيرد با اين تفاوت كه مرگ ملتها غالبا بر اثر انحراف از مسير حق و عدالت و روى آوردن به ظلم و ستم و غرق شدن در درياى شهوات و فرو رفتن در امواج تجمل پرستى و تن‏پرورى مى‏باشد.هنگامى كه ملتهاى جهان در چنين مسيرهايى گام بگذارند، و از قوانين مسلم آفرينش منحرف گردند، سرمايه‏هاى هستى خود را يكى پس از ديگرى از دست خواهند داد و سر انجام سقوط مى‏كنند.

((وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ)) اين جمله تهديد مى‏كند كفار قريش را به عذابى كه نزد خداست و در وقت معينى بر آنان نازل خواهد شد. چنان كه بر امتهاى پيشين نازل شد

 پاسخ از يك اشكال:

بعضى از دشمنان اسلام و قرآن از موقعيت و ظاهر آيه مورد بحث استفاده كرده و گفته‏اند: از اين آيه استفاده مى‏شود: دين اسلام بعد از مدتى از بين خواهد رفت- پاسخ: اين ادعاء با معنى اين آيه هيچگونه تناسبى ندارد. چرا؟ زيرا كلمه: امت طبق اصطلاح قرآن براى بشر حتى يكنفر و براى جنبندگان زمين و پرندگان هوا بكار رفته است. نه براى دين و مذهب، اما آنجا كه كلمه امت حتى براى يكنفر هم بكار رفته است: آيه 120 سوره نحل ميباشد كه مى‏فرمايد:إِنَّ إِبْراهِيمَ كانَ أُمَّةً قانِتاً.

يعنى حتما ابراهيم عليه السّلام پيشوائى فروتن بود. و اما آنجا كه كلمه امت براى جنبندگان زمين و پرندگان هوا بكار رفته است:

آيه 38 سوره: انعام است كه ميفرمايد:وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا طائِرٍ يَطِيرُ بِجَناحَيْهِ إِلَّا أُمَمٌ أَمْثالُكُمْ.

 بنابراين: اگر اجل يكنفر فرا رسد، يا اجل يك جنبنده، يا يك پرنده فرا رسد مى‏توان گفت: اجل يك امت فرا رسيده است. نه اجل يك دين و مذهب ، اضافه بر اينكه در جاى خود گفته و ثابت شده است: دين مقدس اسلام تا بقيام قيامت مستدام و برقرار خواهد بود وخداوند حافظ کتاب ودین خویش بوده و هست.

 پاسخ به يك اشتباه از تفسیر نمونه ، ج‏6، ص: 159

بعضى از مذاهب ساختگى كه در قرون اخير پيدا شده‏اند براى رسيدن به اهداف خود، لازم ديده‏اند كه قبل از هر چيز پايه‏هاى خاتميت پيامبر اسلام ص را به گمان خويش متزلزل سازند، لذا بعضى از آيات قرآن را كه هيچ دلالتى بر هدف آنها ندارد به كمك تفسير به رأى، و سفسطه بر مقصود خود منطبق ساخته‏اند از جمله آيه مورد بحث است، آنها مى‏گويند: قرآن گفته است هر امتى پايانى دارد و منظور از امت، مذهب است بنا بر اين مذهب اسلام نيز بايد پايانى داشته باشد!                       

 بهترين راه براى درك چگونگى اين استدلال اين است كه معنى واقعى" امت" را در لغت، و سپس در قرآن مجيد، مورد بررسى قرار دهيم.

از بررسى كتب لغت و همچنين موارد استعمال اين كلمه در قرآن كه بالغ بر 64 مورد مى‏شود چنين استفاده مى‏گردد كه" امت" در اصل به معنى جمعيت و گروه است.

مثلا در داستان موسى مى‏خوانيم وَ لَمَّا وَرَدَ ماءَ مَدْيَنَ وَجَدَ عَلَيْهِ أُمَّةً مِنَ النَّاسِ يَسْقُونَ:" هنگامى كه به آبگاه شهر مدين رسيد، جمعيتى را مشاهده كرد كه (براى خود و چهارپايانشان) مشغول آب كشيدن هستند" « سوره قصص آيه 23.» و نيز در مورد امر به معروف و نهى از منكر مى‏خوانيم: وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ:" بايد جمعيتى از شما باشند كه دعوت به نيكيها كنند"  سوره آل عمران آيه 104».

و نيز مى‏خوانيم: وَ قَطَّعْناهُمُ اثْنَتَيْ عَشْرَةَ أَسْباطاً أُمَماً:" ما بنى اسرائيل را به دوازده قبيله و گروه تقسيم كرديم" « سوره اعراف آيه 160.».

و نيز مى‏خوانيم: وَ إِذْ قالَتْ أُمَّةٌ مِنْهُمْ لِمَ تَعِظُونَ قَوْماً اللَّهُ مُهْلِكُهُمْ:" جمعيتى (از ساكنان شهر ايله از بنى اسرائيل) گفتند: چرا اندرز مى‏دهيد افراد گناهكارى را كه خداوند آنها را هلاك خواهد كرد ..." (اعراف- 164) از اين آيات به خوبى روشن مى‏شود كه امت به معنى جمعيت و گروه است، نه به معنى مذهب و نه به معنى پيروان مذهب، و اگر مى‏بينيم كه به پيروان مذهب، امت گفته مى‏شود، به خاطر آن است كه آنها نيز براى خود گروهى هستند.

بنا بر اين معنى آيه مورد بحث اين است كه هر جمعيت و گروهى، سرانجامى خواهند داشت، يعنى نه تنها تك تك مردم، عمرشان پايان مى‏پذيرد، بلكه ملتها هم مى‏ميرند و متلاشى مى‏شوند و منقرض مى‏گردند، اصولا در هيچ مورد امت، در معنى مذهب به كار نرفته است، و به اين ترتيب آيه مورد بحث هيچگونه ارتباطى به مساله خاتميت ندارد. 

   تفسير خسروي، ج‏3، ص:2 23

      

 وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ (34)

تفسير الفاظ-

 «أُمَّةٍ» از مادّه أمّه يؤمّه يعنى قصد كرد بنابراين امّت جماعتى را گويند كه بر مقصد واحد و هدف مشترك باشند «أَجَلٌ» وقتى است كه براى انقضاء مهلت معين ميشود مانند أجل قرض و أجل رزق و أجل عمر كه علم آن جز نزد خدا نيست «ساعَةً» كمترين وقتى كه بجا آوردن عملى از أعمال در آن مقدور و ممكن باشد.

تفسير معانى:

34- و براى هر امّتى مدّت معينى جهت زندگانى و عمر اوست و چون مدّت سر آيد و أجل در آيد نه ساعتى پس مى‏اندازند و نه ساعتى پيش از وقت اقدام ميكنند (و در سر رسيد مدت بايد تسليم شد و جانرا كه امانت دوست است تسليم نمود نه خواهش پيش افتادن آن اثرى دارد نه درخواست پس افتادن آن) و (بصيغه استفعال براى معنى طلب آمده است).

         اين جان عاريت كه بحافظ سپرد دوست             روزى رخش ببينم و تسليم وى كنم‏

بيان:

هر امّتى در اين زمان معلوم يا سعيد و عزيز است و يا شقى و ذليل يعنى يا خوشبخت و گرامى است و يا بدبخت و خوار.

عزّت و گرامى بودن امّتها و خوشوقتى و خوشبختى آنها بسته بامتثال و فرمانبرى از شرع و نشر فضيلت و تمسّك بآداب دين و هدفهاى عالى است و براى آنمدت زمان أجلى است محدود.

و ذلّت و خوارى امّتها بسته بدور بودن از فصيلت و شيوع رذيلت در آنها و انتشار تقلّب و رشوه و فساد و اسراف و ستم و گناه و تجاوز بحدود و حقوق يكديگر است و اينهم داراى أجل محدودى است امّا فناء و هلاكت امّتها بمحو و نابودى در اثر مخالفت شرع ببعث حضرت خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله پايان پذيرفت و پس از ظهور او نابودى امم پيش آمد نخواهد كرد زيرا (وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ).

سنّت خداى تعالى با تمام امّتها بر اين قرار است كه مادام كه متمسّك بحقّ باشند و بفضيلت و اعتدال و اسراف ننمودن پا بست شده باشند مانند امم غرب نيرومند و غالب و گراميند تا أجل محدودشان برسد و در جنب آنان امّتهائى كه متمسّك برذائل و اسراف هستند ذليل و سر شكسته و خواراند تا أجل محدود آنها بسر رسد.

و امّت اسلامى براى تمسّك بعدم اسراف و تجاوز نكردن از حد و هدف‏هاى بلند اولى و سزاوارتراند زيرا دينشان آنها را باين امور مأمور داشته است.

ترجمه ى مجمع البيان فى تفسير القرآن

 

ترجمه ى مجمع البيان فى تفسير القرآن جلد 9 ص93

وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ، حسن گويد: يعنى براى هر جماعتى وقتى است كه در آن وقت گرفتار هلاك خواهد شد. اينكه مى‏گويد: براى هر جماعتى و نمى‏گويد: براى هر فردى، بخاطر اين است كه با ذكر جماعت، نشان مى‏دهد كه عمرهاى افراد يك دوره، بهم نزديك است و ديگر اينكه مقصود اين است كه پس از راهنمايى و اتمام حجت، مستوجب هلاك خواهند بود، جبائى گويد: مقصود از «اجل» مدت زندگى است و بنا بر اين شامل همه امتها مى‏شود و منظور فقط مشركين مكه نيست.

فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ: همين كه اجل آنها فرا رسيد، از اجل خود نه يك ساعت عقب مى‏افتند، نه يك ساعت جلو. برخى گويند: يعنى درخواست نمى‏كنند كه آنها را بتأخير اندازند، زيرا مأيوس هستند و درخواست نمى- كنند كه جلو بيفتند. معناى آمدن اجل نزديك شدن اجل است.

 

تفسير شريف لاهيجى

شريف لاهيجى محمد بن على، تفسير شريف لاهيجى، دفتر نشر داد - تهران، چاپ اول، 1373 ش.جلد2 ص 27

وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ و مر هر جماعتى را وقتى است مقرر و معين براى موت فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ پس چون بيايد يعنى نزديك شود وقت موت آنها لا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً و پس نيابند از آن أجل ساعتى كه در عرف اقصر اوقات است وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ و پيشى نيز نگيرند بدان اجل و بعضى از مفسرين «اجل» را بمعنى عذاب استيصال گرفته‏اند يعنى هر امتى را غير از مؤمنان وقتى است مقرر كه در آن وقت مستأصل خواهند شد و أثرى از ايشان نخواهد ماند و به هيچ وجه تقديم و تأخير در آن راه نيابد ليكن تفسير اول قطع نظر                        تفسير شريف لاهيجي، ج‏2، ص: 27

 از آنكه حديث مؤيد آنست مطابق است مر شمول مؤمن و كافر را كه از آيه «وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ» مستفاد مى‏شود و لهذا در مجمع البيان گفته كه: «و هذا أقوى لانه يعم جميع الامم» بخلاف تفسير ثانى كه اهل ايمان را از آن استثنا بايد كرد چنانچه شنيدى.

                      تفسیرکوثر

                 جعفرى يعقوب، كوثر. جلد 4 ص 61

آيه (34) وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ ... اين آيه بيانگر يكى از سنتهاى الهى در جامعه‏هاى بشرى است. طبق اين آيه و چند آيه ديگر، هر ملتى و هر جامعه‏اى مانند يك فرد انسانى اجل معينى دارد كه چون اجل به سر رسد، آن جامعه نابود خواهد شد. بسيارى از جامعه شناسان و دانشمندان فلسفه تاريخ نيز معتقدند كه هر جامعه‏اى و هر تمدنى عمرى دارد كه به سر خواهد آمد و بعضى از آنها مانند ابن خلدون هر جامعه‏اى را به يك فرد انسانى تشبيه مى‏كند كه دورانهاى كودكى، نوجوانى، جوانى، ميانسالى و پيرى را سپرى كرده بالاخره به مرحله مرگ خواهد رسيد و چون به آن مرحله گام نهاد هيچ چيزى آن را از سقوط نجات نخواهد داد.

از نظر قرآن براى هر امّتى دوران مشخصى وجود دارد كه چون آن دوران به سر رسيد، آن جامعه از بين مى‏رود و اين سرنوشت محتوم هر ملّتى است كه بالاخره پس از سپرى شدن مدت معيّنى كه طول آن بستگى به شرايط خاصّ آن جامعه دارد، به مرحله‏اى مى‏رسد كه ديگر قابليّت بقا و استمرار را از دست مى‏دهد و سرانجام مى‏ميرد. در اين زمينه علاوه بر آيه مورد بحث به اين آيه هم توجه فرماييد.وَ ما أَهْلَكْنا مِنْ قَرْيَةٍ إِلَّا وَ لَها كِتابٌ مَعْلُومٌ ما تَسْبِقُ مِنْ أُمَّةٍ أَجَلَها وَ ما يَسْتَأْخِرُونَ (حجر/ 5) و هيچ آبادى را هلاك نكرديم مگر اينكه براى آن كتابى معلوم بود. وقت معيّن هيچ امّتى جلو نمى‏افتد و نمى‏توانند آن را به تأخير بيندازند.                  كوثر، ج‏4، ص: 62

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آذر ۱۳۸۹ساعت ۱:۲۵ ق.ظ  توسط غريب  | 

به نام حضرت دوست

سلام علیکم

بحث خاتمیت

((مَا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِنْ رِجَالِكُمْ وَلَكِنْ رَسُولَ اللهِ وَخَاتَمَ النَّبِيِّينَ وَكَانَ اللهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمًا))احزاب / 40

محمد (ص) پدر هيچ يك از مردان شما نبوده و نيست، ولي رسول خدا و ختم كننده و  آخرين پيامبران است، و خداوند به همه چيز آگاه است!

اين آيه آخرين سخنى است كه خداوند در ارتباط با مساله ازدواج پيامبر ص با" همسر مطلقه زيدبن حارثه " براى شكستن يك سنت غلط جاهلى، بيان مى‏دارد، و جواب كوتاه و فشرده‏اى است به عنوان آخرين جواب، و ضمنا حقيقت مهم ديگرى را كه مساله خاتميت است بیان می کند

 

. از  تفسير نمونه، ج‏17، ص: 337و 339

امام حسن و امام حسين ع كه آنها را فرزندان پيامبر ص مى‏خواندند، گرچه به سنين بالا رسيدند، ولى به هنگام نزول اين آيه هنوز كودك بودند، بنا بر اين جمله ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ كه به صورت فعل ماضى آمده است بطور قاطع در آن هنگام در حق همه صادق بوده است.

و اگر در بعضى از تعبيرات خود پيامبر ص مى‏خوانيم‏ " انا و على أبوا هذه الامة":" من و على پدران اين امتيم" مسلما منظور پدر نسبى نبوده بلكه ابوت ناشى از تعليم و تربيت و رهبرى بوده است.

سپس مى‏افزايد: ارتباط پيامبر ص با شما تنها از ناحيه رسالت و خاتميت مى‏باشد" او رسول اللَّه و خاتم النبيين است" (وَ لكِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَ خاتَمَ النَّبِيِّينَ).

خاتم انبياء بودن، به معنى" خاتم المرسلين" بودن نيز هست، و اينكه بعضى از اشکال تراشان  عصر ما براى مخدوش كردن مساله خاتميت به اين معنى چسبيده‏اند كه قرآن پيامبر اسلام ص را خاتم انبياء شمرده، نه" خاتم رسولان" اين يك اشتباه بزرگ است، چرا كه اگر كسى خاتم انبياء شد به طريق اولى خاتم رسولان نيز هست، زيرا مرحله" رسالت" مرحله‏اى است فراتر از مرحله" نبوت" 

-" خاتم" چيست؟

" خاتم" (بر وزن حاتم) آن گونه كه ارباب لغت گفته‏اند به معنى چيزى است كه به وسيله آن پايان داده مى‏شود، و نيز به معنى چيزى آمده است كه با آن اوراق و مانند آن را مهر مى‏كنند.

در گذشته و امروز اين امر معمول بوده و هست كه وقتى مى‏خواهند در نامه يا ظرف يا خانه‏اى را ببندند و كسى آن را باز نكند روى در، يا روى قفل آن ماده چسبنده‏اى مى‏گذارند، و روى آن مهرى مى‏زنند كه امروز از آن تعبير به" لاك و مهر" مى‏شود.

و اين به صورتى است كه براى گشودن آن حتما بايد مهر و آن شى‏ء چسبنده شكسته شود، مهرى را كه بر اينگونه اشياء مى‏زنند" خاتم" مى‏گويند همه به خاطر آن است كه اين كلمه از ريشه" ختم" به معنى" پايان" گرفته شده، و از آنجا كه اين كار (مهر زدن) در خاتمه و پايان قرار مى‏گيرد نام" خاتم" بر وسيله آن گذارده شده است.

و اگر مى‏بينيم يكى از معانى" خاتم" انگشتر است آن نيز به خاطر همين است كه نقش مهرها را معمولا روى انگشترهايشان مى‏كندند، و به وسيله انگشتر نامه‏ها را مهر مى‏كردند، لذا در حالات پيامبر ص و ائمه هدى ع و شخصيتهاى ديگر از جمله مسائلى كه مطرح مى‏شود نقش خاتم آنها است.

مرحوم" كلينى" در" كافى" از امام صادق ع چنين نقل مى‏كند:ان خاتم رسول اللَّه كان من فضة نقشه محمد رسول اللَّه:" انگشتر پيامبر از نقره بود و نقش آن محمد رسول اللَّه بود"

در بعضى از تواريخ آمده است كه يكى از حوادث سال ششم هجرى اين بود كه پيامبر انگشتر نقش دارى براى خود انتخاب فرمود و اين به خاطر آن بود كه به او عرض كردند پادشاهان نامه‏هاى بدون مهر را نمى‏خوانند در كتاب" طبقات" نيز آمده است هنگامى كه پيامبر گرامى اسلام تصميم گرفت دعوت خود را گسترش دهد، و به پادشاهان و سلاطين روى زمين نامه بنويسد دستور داد انگشترى برايش ساختند كه روى آن" محمد رسول اللَّه" حك شده با اين بيان به خوبى روشن مى‏شود كه خاتم گر چه امروز به انگشتر تزيينى نيز اطلاق مى‏شود، ولى ريشه اصلى آن از ختم به معنى پايان گرفته شده است و در آن روز به انگشترهايى مى‏گفتند كه با آن نامه‏ها را مهر مى‏كردند.

بعلاوه اين ماده در قرآن مجيد در موارد متعددى به كار، رفته، و در همه جا به معنى پايان دادن و مهر نهادن است، مانند الْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلى‏ أَفْواهِهِمْ وَ تُكَلِّمُنا أَيْدِيهِمْ:" امروز- روز قيامت- مهر بر دهانشان مى‏نهيم و دستهاى آنها با ما سخن مى‏گويد" (يس- 65).

خَتَمَ اللَّهُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ وَ عَلى‏ سَمْعِهِمْ وَ عَلى‏ أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ:" خداوند بر دلها و گوشهاى آنها (منافقان) مهر نهاده (به گونه‏اى كه هيچ حقيقتى در آن نفوذ نمى‏كند) و بر چشمهاى آنها پرده‏اى است" (بقره- 7).

از اينجا معلوم مى‏شود آنها كه در دلالت آيه مورد بحث بر خاتميت پيامبر اسلام ص و پايان گرفتن سلسله انبياء به وسيله او وسوسه كرده‏اند به كلى از معنى اين واژه بى اطلاع بوده‏اند، و يا خود را به بى‏اطلاعى زده‏اند، و گرنه هر كس كمترين اطلاعى از ادبيات عرب داشته باشد مى‏داند كلمه" خاتم النبيين" به وضوح دلالت بر معنى خاتميت دارد.

 دلائل خاتميت پيامبر اسلام (ص)

از جمله در آيه 19 سوره انعام مى‏خوانيم: وَ أُوحِيَ إِلَيَّ هذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَكُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ: اين قرآن بر من وحى شده تا شما و تمام كسانى را كه اين قرآن به آنها مى‏رسد انذار كنم (و به سوى خدا دعوت نمايم).

وسعت مفهوم تعبير و من بلغ (تمام كسانى كه اين سخن به آنها مى‏رسد) رسالت جهانى قرآن و پيامبر اسلام را از يك سو و مساله خاتميت را از سوى ديگر روشن مى‏سازد.

آيات ديگرى كه عموميت دعوت پيامبر اسلام ص را براى جهانيان اثبات مى‏كند مانند تَبارَكَ الَّذِي نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلى‏ عَبْدِهِ لِيَكُونَ لِلْعالَمِينَ نَذِيراً:" جاويد و پر بركت است خداوندى كه قرآن را بر بنده‏اش نازل كرد تا تمام اهل جهان را انذار كند" (فرقان آيه 1).

و مانند وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلَّا كَافَّةً لِلنَّاسِ بَشِيراً وَ نَذِيراً:" ما تو را جز براى عموم مردم به عنوان بشارت و انذار نفرستاديم" (توبه آيه 28).

و آيه قُلْ يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ جَمِيعاً:" بگو: اى مردم! من فرستاده خدا به همه شما هستم" (اعراف آيه 158).

1- در حديث معروفى از پيامبر ص مى‏خوانيم كه فرمود:حلالى حلال الى يوم القيامة و حرامى حرام الى يوم القيامة:

" حلال من تا روز قيامت حلال است و حرام من تا روز قيامت حرام" اين تعبير بيانگر ادامه اين شريعت تا پايان جهان مى‏باشد.

.

2- حديث معروف" منزله" كه در كتب مختلف شيعه و اهل سنت در مورد على ع و داستان ماندن او بجاى پيامبر در مدينه به هنگام رفتن رسول خدا ص، به سوى جنگ تبوك آمده نيز كاملا مساله خاتميت را روشن مى‏كند، زيرا در اين حديث مى‏خوانيم: پيامبر به على ع فرمود:

انت منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى:" تو نسبت به من، به منزله هارون نسبت به موسى هستى، جز اينكه بعد از من پيامبرى نيست"( اين حديث را" محب الدين طبرى" در" ذخائر العقبى" صفحه 79  و" ابن حجر" در" صواعق المحرقه" صفحه 177 و تاريخ بغداد جلد 7 صفحه 452 و كتب ديگرى همچون" كنز العمال" و" منتخب كنز العمال" و" ينابيع الموده" نقل كرده‏اند )

3- در بسيارى از خطبه‏هاى نهج البلاغه نيز خاتميت پيامبر اسلام ص صريحا آمده است از جمله در خطبه 173 در توصيف پيامبر اسلام ص چنين مى‏خوانيم:

امين وحيه و خاتم رسله و بشير رحمته و نذير نقمته:او (محمد) امين وحى خدا، و خاتم پيامبران، و بشارت دهنده رحمت و انذار كننده از عذاب او بود".4

4- و در پايان خطبه حجة الوداع همان خطبه‏اى كه پيامبر اسلام ص در آخرين حج و آخرين سال عمر مباركش به عنوان يك وصيتنامه جامع براى مردم بيان كرد نيز مساله خاتميت صريحا آمده است آنجا كه مى‏فرمايد:

الا فليبلغ شاهد كم غائبكم لا نبى بعدى و لا امة بعدكم:

" حاضران به غائبان اين سخن را برسانند كه بعد از من پيامبرى نيست، و بعد از شما امتى نخواهد بود، سپس دستهاى خود را به سوى آسمان بلند كرد آن چنان كه سفيدى زير بغلش نمايان گشت و عرضه داشت:

اللهم اشهد انى قد بلغت:" خدايا گواه باش كه من آنچه را بايد بگويم گفتم" « بحار الانوار" جلد 21 صفحه 381.».

پاسخ چند سؤال‏

1-خاتميت چگونه با سير تكاملى انسان سازگار است؟

نخستين سؤالى كه در اين بحث مطرح مى‏شود اين است كه مگر جامعه انسانيت ممكن است متوقف شود؟ مگر سير تكاملى بشر حد و مرزى دارد؟ مگر با چشم خود نمى‏بينيم كه انسانهاى امروز در مرحله‏اى بالاتر از علم و دانش و فرهنگ نسبت به گذشته قرار دارند؟.

2-با اين حال چگونه ممكن است دفتر نبوت به كلى بسته شود و انسان در اين سير تكامليش از رهبرى پيامبران تازه‏اى محروم گردد؟

" پاسخ" اين سؤال با توجه به يك نكته روشن مى‏شود و آن اينكه: گاه انسان به مرحله‏اى از بلوغ فكرى و فرهنگى مى‏رسد كه مى‏تواند با استفاده مستمر از اصول و تعليماتى كه نبى خاتم به طور جامع در اختيار او گذارده راه را ادامه دهد بى آنكه احتياج به شريعت تازه‏اى داشته باشد.

بنا بر اين لزومى ندارد كه با گذشت زمان همواره دين و آئين تازه‏اى پا به عرصه وجود بگذارد

و به تعبير ديگر انبياى پيشين براى اينكه انسان بتواند در اين راه پر نشيب و فرازى كه به سوى تكامل دارد پيش برود هر كدام قسمتى از نقشه اين مسير را در اختيار او گذاردند، تا اين شايستگى را پيدا كرد كه نقشه كلى و جامع تمام راه را، به وسيله آخرين پيامبر از سوى خداوند بزرگ، در اختيار او بگذارد.بديهى است با دريافت نقشه كلى و جامع نيازى به نقشه ديگر نخواهد بود و اين در حقيقت بيان همان تعبيرى است كه در روايات خاتميت آمده و پيامبر اسلام را آخرين آجر يا گذارنده آخرين آجر كاخ زيبا و مستحكم رسالت شمرده است.

.

3-- قوانين ثابت چگونه با نيازهاى متغير مى‏سازد؟

4-باآن اينكه مى‏دانيم مقتضيات زمانها و مكانها متفاوتند و به تعبير ديگر نيازهاى انسان دائما در تغيير است، در حالى كه شريعت خاتم قوانين ثابتى دارد، آيا اين قوانين ثابت مى‏تواند پاسخگوى نيازهاى متغير انسان  در طول زمان بوده باشد؟

 اگر تمام قوانين اسلام جنبه جزئى داشت و براى هر موضوعى حكم كاملا مشخص و جزئى تعيين كرده بود جاى اين سؤال بود، اما با توجه به اينكه در دستورات اسلام يك سلسله اصول كلى و بسيار وسيع و گسترده وجود دارد كه مى‏تواند بر نيازهاى متغير منطبق شود، و پاسخگوى آنها باشد، ديگر جايى براى اين ايراد نيست.

فى المثل با گذشت زمان يك سلسله قراردادهاى جديد و روابط حقوقى در ميان انسانها پيدا مى‏شود كه در عصر نزول قرآن هرگز وجود نداشت مثلا در آن زمان چيزى به نام" بيمه" با شاخه‏هاى متعددش به هيچوجه موجود نبود  و همچنين انواع شركتهايى كه در عصر و زمان ما بر حسب احتياجات روز به وجود آمده، ولى با اينحال يك اصل كلى در اسلام داريم كه در آغاز سوره مائده به عنوان" لزوم وفاء به عهد و عقد" (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ- اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد به قرار دادهاى خود وفا كنيد) آمده است و همه اين قراردادها را مى‏تواند زير پوشش خود قرار دهد، البته قيود و شروطى نيز به صورت كلى براى اين اصل كلى در اسلام آمده است كه آنها را نيز بايد در نظر گرفت.

بنا بر اين قانون كلى در اين زمينه ثابت است، هر چند مصداقهاى آن در تغييرند و هر روز ممكن است مصداق جديدى براى آن پيدا شود..

5-- چگونه انسانها از فيض ارتباط با عالم غيب محروم مى‏شوند؟

سؤال ديگر اين است كه نزول وحى و ارتباط با عالم غيب و ما وراء طبيعت علاوه بر اينكه موهبت و افتخارى است براى جهان بشريت، روزنه اميدى براى همه مؤمنان راستين محسوب مى‏شود.

آيا قطع شدن اين راه ارتباطى و بسته شدن اين روزنه اميد محروميت بزرگى براى انسانهايى كه بعد از رحلت پيامبر خاتم زندگى مى‏كنند محسوب نخواهد شد.؟

اولا: وحى و ارتباط با عالم غيب وسيله‏اى است براى درك حقايق هنگامى كه گفتنى‏ها گفته شد و همه نيازمنديها تا دامنه قيامت در اصول كلى و تعليمات جامع پيامبر خاتم بيان گرديد قطع اين راه ارتباطى ديگر مشكلى ايجاد نمى‏كند. ثانيا :آنچه بعد از ختم نبوت براى هميشه قطع مى‏شود مسئله وحى براى شريعت تازه و يا تكميل شريعت سابق است، نه هر گونه ارتباط با ما وراء جهان طبيعت، زيرا هم امامان با عالم غيب ارتباط دارند، و هم مؤمنان راستينى كه بر اثر تهذيب نفس حجابها را از دل كنار زده‏اند و به مقام كشف و شهود نائل گشته‏اند.

فيلسوف معروف صدر المتالهين شيرازى در" مفاتيح الغيب" چنين مى‏گويد:

وحى يعنى نزول فرشته بر گوش و دل به منظور ماموريت و پيامبرى هر چند منقطع شده است و فرشته‏اى بر كسى نازل نمى‏شود و او را مامور اجراى فرمانى نمى‏كند، زيرا به حكم أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ: آنچه از اين راه بايد به بشر برسد رسيده است، ولى باب الهام و اشراق هرگز بسته نشده و نخواهد شد ممكن نيست اين راه مسدود گردد.

 

مجمع البيان فى تفسير القرآن

مترجمان، ترجمه مجمع البيان فى تفسير القرآن، انتشارات فراهانى - تهران، چاپ اول، 1360 ش.

 

ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ محمد پدر يكى از مردان شما نيست پدر آن كسى كه او را فرزند ميخوانيد نيست و در اين بيان و دليل است كه آن حضرت پدر زيد نيست كه زنش بر او حرام باشد، زيرا حرمت زن پسر (عروس) متعلّق بثبوت نسب است پس كسى كه نسبت ندارد حرمتى براى تزويج زن او نيست و براى همين اشاره فرمود مِنْ رِجالِكُمْ.

و پيامبر (ص) فرزندانى ذكور بنام ابراهيم « در سابق ياد نموديم كه مادر ابراهيم ماريه قبطيه جاريه‏اى بود كه امپراطور روم بوسيله دحيه كلبى فرستاده پيامبر (ص) براى آن حضرت فرستاد و آن سه پسر ديگر فرزندان حضرت خديجه كبرى (ع) بودند كه در كودكى قبل از تولد ابراهيم از دنيا رفتند  » و قاسم و طيب و مطهّر داشته كه پدر آنها بوده است و مسلّم است كه آن حضرت ميفرمود كه اين حسن پسر من است و نيز ميفرمود:

الحسن و الحسين (ع) ابناى هذان امامان قاما او قعدا

حسن و حسين اين دو پسران منند هر دو امامند چه قيام كنند و چه صلح نموده و سكوت نمايند.

و باز فرمود بدرستى كه براى هر پيامبرى دخترى بوده كه اولادشان به پدرانشان منسوبند مگر فرزندان فاطمه عليها سلام كه من پدر آنهايم.

و بعضى گفته‏اند: كه اراده نموده بقولش (رجالكم) آنهايى كه در آن هنگام بحدّ بلوغ و مردى رسيده‏اند و هيچكدام از پسران آن حضرت در آن موقع بالغ بحدّ مردى نبوده.

             ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج‏20، ص: 133

وَ لكِنْ رَسُولَ اللَّهِ يعنى و ليكن او پيغمبر خداست و ترك نمى‏كند به گفته نادانها چيزى را كه خدا براى او حلال و مباح نموده است (يعنى تزويج زن پسر خوانده را).

و بعضى گفته‏اند: دليل و جهت در پيوست اين آيه بما قبلش اينست كه- خداوند سبحان اراده نموده كه طاعت و پيروى از او و بزرگداشت و احترام او لزومش براى نسبت ميان او و شما و يا مقام پدرى و ابوّت نيست بلكه وجوب طاعتش بر شما فقط براى مقام رسالت و رهبرى اوست.

وَ خاتَمَ النَّبِيِّينَ يعنى و آخرين پيامبرانست كه دفتر نبوّت و رسالت بسبب او مهر شد و پايان يافت، پس دين و شريعت او تا روز قيامت باقيست « مترجم گويد: روايات و احاديث نبويّة و ولويه كه از پيامبر بزرگوار" ص" و امامان معصوم (ع) در خاتميّت آن حضرت رسيده و سنى و شيعه نقل كرده‏اند بسيار و از حد تواتر هم گذشته و حديث شريف منزلت كه صاحب عقبات الانوار يك جلد در باره‏اش از كتب حضرات نوشته و نيز علامه معاصر استاد ما- آيه اللَّه ... نجفى مرعشى در تعليقات احقاقش بطرق كثيره آورده از متواتر فريقين است كه آن حضرت بعلى (ع) فرمود:انت منّى بمنزلة هارون من موسى الّا انّه لا نبى بعدى‏

، تو براى من بمنزله و مقام هارون بن عمران از موسى هستى مگر آنكه پيامبرى بعد از من نيست. » و اين فضيلت مخصوص و مختص بآن حضرت (ص) است كه خداوند او را در ميان تمام پيامبران مختص فرموده.

اشكال در اين موضوع و جواب آن اگر كسى بگويد: كه يهود (عنود) در باره حضرت موسى اين ادّعا را ميكنند جواب: خواهيم گفت كه اوّلا بعضى از يهود ادعاء كرده كه شريعت‏

ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج‏20، ص: 134

موسى منسوخ نميشود ولى با اين ادعاء تجويز كرده كه بعد از او پيامبرانى خواهند آمد و ما وقتى اثبات كرديم نبوّت و پيامبرى پيامبر خود را بمعجزات بزرگ و آشكارا (مانند شق القمر و تسبيح گفتن سنگ ريزه و سخن گفتن شتر و سوسمار و بزبان فصيح شهادت دادنشان به پيامبرى آن حضرت و صدها معجزه ديگر) واجب است منسوخ بودن شريعت موسى (ع) باينها و غيره.

وَ كانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيماً يعنى بر او چيزى از مصالح بندگان او مخفى و پنهان نيست، و صحيح است حديث جابر بن عبد اللَّه انصارى از پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله كه فرمود، مثال من در ميان پيامبران مانند مرديست كه خانه اى را بنا كرده و آن تكميل و نيكو نموده مگر جاى يك خشتى را كه باز گذاشته كه هر كس داخل آن خانه ميشود و بآن نگاه ميكند ميگويد چه اندازه زيباست مگر جاى اين خشت، فرمود، من جاى آن خشت هستم و بمن پيامبران خدا پايان يافتند، اين حديث را بخارى و مسلم در دو كتاب صحيح خود آورده‏اند

(و از احاديث اهل بيت كه از اصح و احسن احاديث است حديث شريف عرض دين حضرت عبد العظيم حسنى (ع) است كه شيخ صدوق تمام آن را در امالى خود آورده و ما در اينجا موضع حاجت را ياد ميكنيم در آنجاست كه وقتى آن جناب خدمت امام زمانش حضرت امام على النقى امام دهم شرفياب شده و مى گويد ميخواهم عقايدم را عرض كنم كه اگر صحيح است امضاء فرمائيد و الّا تصحيح، بعد ميگويد تا ميرسد به نبوّت ميگويد كه عقيده‏ام اين است كه پيامبر آخرين پيامبران حق است (فلا نبى بعده الى يوم القيامة و انّ شريعته خاتم الشرائع فلا شريعت بعدها الى يوم القيامة) پس پيامبرى بعد از او نخواهد بود تا روز قيامت و اينكه شريعت و دين او آخرين اديان و شرايع است كه- شريعت و دينى بعد از آن نخواهد آمد تا روز قيامت.

 

تفسير احسن الحديث  ج 8 ص 368

نويسنده: قرشى سيد على اكبر

قرن: پانزدهم‏   مذهب: شيعى‏          ناشر: بنياد بعثت‏     مكان چاپ: تهران‏   سال چاپ: 1377 ش‏

 

40- ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ وَ لكِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَ خاتَمَ النَّبِيِّينَ وَ كانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيماً:

تكميل مطلب سابق است يعنى محمّد صلّى اللَّه عليه و آله پدر هيچ يك از مردان شما نيست، على هذا پدر «زيد» هم نيست تا تزويج زن «زيد» بر او حرام باشد او فقط رسول خدا و خاتم پيامبران است، كارى كه كرده در رابطه با رسالت و نبوت اوست، به عبارت ديگر عمل تزويج زينب مربوط به خبر آسمانى و تبليغ آن است و اين كار به علم خدا بوده است كه خدا به هر چيز داناست. در تكميل معنى آيه چند نكته قابل ذكر است.

اول: مراد از «رجالكم» مردانى است كه در وقت نزول آيه حاضر بوده‏اند على هذا ابراهيم و قاسم و طيّب و مطهّر كه پسران آن حضرت بوده و همه در بچگى مرده‏اند از «رجالكم» نيستند، چون آنها اطفال بودند و در طفوليت در گذشته‏اند. پس «رجالكم» مقابل نساء و اطفال است.

دوم: ثابت شده كه آن حضرت درباره امام حسن عليه السّلام فرموده: «ابنى هذا هذا سيد»

و درباره حسنين عليهما السّلام فرموده: «ابناى هذان امامان قاما او قعدا»

اين سخن هم منافاتى با آيه «رجالكم» ندارد چون حسن و حسين عليهما السّلام در وقت نزول آيه جزء اطفال بودند نه رجال. و آن دو هنوز به حد جوانى نرسيده بودند كه آن حضرت از دنيا رحلت فرمود.

سوم: بنا بر لفظ رسول و نبى، نبى آنست كه حامل خبر آسمانى باشد و رسول آنست كه خبر آسمانى را به صورت پيام تبليغ كند، على هذا نفى نبوت نفى رسالت نيز هست، پس خاتَمَ النَّبِيِّينَ خاتم المرسلين بودن را لازم گرفته است و اگر «و خاتم المرسلين» مى‏گفت، نفى نبوت را لازم نمى‏گرفت على هذا آن حضرت خاتم نبوت و رسالت هر دو است رسول و نبى فرق ديگرى نيز دارند كه خواهيم گفت.

 «خاتم» را عاصم بن ابى النجود بفتح تاء و ديگران به كسر آن خوانده‏اند آن بنا بر قرائت كسر به معنى ختم كننده و تمام كننده است و بنا به قرائت فتح معنايش «ما يختم به» است، جوهرى در صحاح گويد: خاتم بكسر تاء و فتح آن هر دو به يك معنى است، زمخشرى و طبرسى و بيضاوى آن را «آخر الانبياء» گفته‏اند، در حديث مقبول الفريقين آمده آن حضرت فرموده است «لا نبى بعدى‏» انگشتر را از آن جهت خاتم گفته‏اند كه شخص نام خود را بر نگين آن مى‏نوشت و نامه را با آن، مهر و ختم مى‏كرد، در قاموس فرموده: «خاتم الطين: يختم به على الشي‏ء و الخاتم ما يوضع على الطينة» به ضرورت اسلام، رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله آخرين پيامبران است، هر كه ادعاى نبوت كند واجب القتل مى‏باشد.

چهارم: در سوره مريم ذيل آيه رَسُولًا نَبِيًّا/ 51 درباره فرق ميان رسول و نبى گفته شد كه: رسول آنست كه به او با سه طريق وحى شود: خواب، شنيدن صدا و آمدن فرشته وحى اما نبى آنست كه فقط به وسيله خواب و شنيدن صدا به او وحى شود، در هر حال كلمه خاتَمَ النَّبِيِّينَ خاتم رسولان را لازم گرفته است چون هر رسول نبى است ولى بعضى از نبى رسول نيست.

 

 

 

تفسير سور آبادى ج 3 ص 1980

سور آبادى  ابوبكر عتيق بن محمد،  تفسير سور آبادى ، فرهنگ نشر نو - تهران، چاپ اول، 1380 ش. قرن: پنجم‏

مذهب: سنى‏   تحقيق: على اكبر سعيدى سيرجانى‏

 ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ: نبود ستوده‏ترين خلق پدر هيچ كس از مردان شما. سبب نزول اين آيت آن بود كه مردمان زيد بن حارثه را زيد بن محمد مى‏گفتند و رسول را با زيد مى‏گفتند از آنكه رسول زيد را پسر خوانده بود، خداى تعالى آن را نپسنديد نهى كرد از گفتن آن. سؤال: چه زيان داشتى كه محمد پدر كسى بودى از مردان تا خداى تعالى اين حكم را نفى كرد؟ جواب گفته‏اند مقصود از نفى اين حكم آن بود تا خلق بدانند كه پسر خوانده پسر نباشد زيرا كه در كتب اولى در بود كه نبى امّى عربى پدر هيچ مرد نبود، يعنى پسران وى به مبلغ مردان نرسند، چون مردمان بمجاز زيد حارثه را زيد بن محمد مى‏گفتند و رسول را بوزيد مى‏گفتند، خداى تعالى اين را برداشت تا اهل كتاب در غلط نيفتند. و گفته‏اند مقصود از آن آن بود كه رسول را به نام تعظيم بخوانند كه يا رسول اللَّه، يا نبى اللَّه، يا خاتم النبيين، نگويند يا بازيد وَ لكِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَ خاتَمَ النَّبِيِّينَ:

بيك پيغامبر خداى بود و مهر پيغامبران بود. و گر خاتم به كسر تا خوانى مهر كننده پيغامبران بود و آخر پيغامبران بود. سؤال: چرا مصطفى را خداى تعالى آخر پيغامبران كرد بعد ما كه او گفت الأخير شر؟ جواب گفته‏اند او را خاتم النبيين كرد تا وى ناسخ همه شرايع بود و شريعت وى را ناسخ نبود، و گفته‏اند وى را خاتم النبيين كرد زيرا كه خاتم مهر بود و                        تفسير سور آبادى، ج‏3، ص: 1980

 تا مهر نگشايند نامه نخوانند، همچنين تا به مصطفى اقرار ندهند به هيچ پيغامبر اقرار نداده باشند، و گفته‏اند وى را خاتم النبيين خواند زيرا كه وى مهر كرامات خداى بود، تا وى را از گور برنينگيزند كس را به بهشت نرسانند، و گفته‏اند وى را خاتم النبيين كرد تا ديگر پيغامبران منتظر او باشند نه وى منتظر ايشان، چنان كه در دار دنيا به مهمانى كه خوانند هر مهمانى كه عزيز و محتشم بود او را به آخر خوانند تا وى منتظر ديگران نباشد چون وى در رسد دست به طعام كنند، و گفته‏اند وى را خاتم النبيين كرد تا بودن وى و بودن امت وى در گور دراز نبود، چون ايشان در گور شدند قيامت برخيزد، و گفته‏اند وى را خاتم النبيين كرد از بهر فضيلت او را و تكثير امت او را كه تا به قيامت همه امت وى باشند، و آمده است كه اهل بهشت صد و بيست صف باشند، هشتاد صف امت احمد بود ديگر از آن همه پيغامبران وَ كانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيماً: و بود و هست خداى تعالى بر هر چيز- از نعت و صفت مصطفى و احوال وى- دانا، كه نعت و صفت وى در همه كتب اولى چنين بوده است كه وى خاتم پيغامبران باشد. و گفته‏اند معناه: و كان اللَّه بكلّ شى‏ء من فضل المصطفى و شرفه عليما، يعنى شرف مصطفى را بتمامى خداى داند و بس. كدام محمد؟ محمد بن عبد اللَّه بن عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف بن قصىّ بن كلاب بن مرّة بن كعب بن لؤىّ بن غالب بن فهر بن مالك بن النضر بن كنانة بن خزيمة بن مدرك بن الياس بن مضرّ بن نزار بن معدّ بن عدنان. گروهى نسب مصطفى را تا به آدم بگويند، و لكن رسول عليه السلام نسب خود مى‏گفت چون به معدّ عدنان رسيد نيز نگفت.

 

 انوار درخشان ج 13 ص126 ،  129

نام كتاب: انوار درخشان‏   نويسنده: حسينى همدانى سيد محمد حسين‏

 ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ:

آيه بيان آنست كه محمد رسول اسلام صلّى اللّه عليه و آله فرزند پسرى ندارد كه از زمره مردان باشد و سبب شود كه در باره زوجه او نشر حرمت نمايد.

و آيه مبنى بر دفع اعتراض منافقان است به اين كه محمد (ص) زوجه فرزند خود را بحباله نكاح خود در آورده است و پسر خوانده نيز مانند فرزند صلبى است.

و آيه مبنى بر دفع آنست كه رسول (ص) پدر صلبى زيد ين حارثه نيست  بلكه او را بفرزندى خود نام نهاده است زيرا بر اساس فرض فرزند خوانده شده و هم چنين فرزندى از رجال اين زمان ندارد كه زوجه او را پس از طلاق بحباله نكاح خود در آورده باشد و بالاخره پدر صلبى هيچيك از مردان در اين زمان نيست تا اينكه فرزندش كه زوجه خود را طلاق داده رسول (ص) زوجه او را بحباله نكاح خود در آورده باشد و فرزندانى كه رسول (ص) داشته مانند ابو القاسم و طاهر و طيب و ابراهيم كودك بوده و فوت نموده‏اند و نسبت بدو فرزند گرامى حسن و حسين عليهما السّلام در آن زمان طفل و كودك بوده‏اند بلكه زمان رحلت رسول (ص) نيز اين چنين بوده‏اند.

وَ لكِنْ رَسُولَ اللَّهِ:

بيان آنستكه محمد رسول و از جانب ساحت پروردگار بسوى جهان بشريت اعزام شده و پيروى از دعوت او بر جهانيان بحكم فطرت واجب و لازم است و از جمله از احكام كه بيان نموده آنستكه فرزند خوانده جز نامگذارى و فرض چيز ديگرى نيست و حقيقت ندارد.

بنابراين تزويج با زوجه پسرخوانده خود در اسلام جايز است و پروردگار مقرر فرمود كه رسول (ص) زينب دختر عمه خود را بحباله نكاح خود در آورد بمنظور حكمت و نقض آئين خرافى جاهليت است و عمل و رفتار رسول مانند گفتار و دعوت او بر همه مردم نافذ است بايد تزويج همسر پسر خوانده خود را جايز بدانند و بآن اعتراض ننمايند كه بدعت در دين و انكار حكم اسلامى است.

وَ خاتَمَ النَّبِيِّينَ:

و نيز خاتم پيامبران و غرض از اعزام رسولان است از نظر اين كه دين اسلام دانشگاه عالى توحيد خالص و براى جهان بشريت بطور هميشه بنا نهاده شده است و احكام و برنامه آن قرآن كريم عالى‏ترين احكام آسمانى است و همه احكام آن                        انوار درخشان، ج‏13، ص: 127

 بر اساس عقل و خرد و مصون از هر نقص مى‏باشد.

و نواقص بى‏شمارى كه در احكام كتابهاى آسمانى گذشته مانند تورية و انجيل در برداشته همه را يكى پس از ديگرى رفع نموده از جمله و نمونه آن امر رضاع است كه در ديانت‏هاى گذشته مورد توجه قرار نگرفته در نتيجه فرزند رضاعى ميتوانست مادر و دايه خود را و هم‏چنين دختران و خواهران و نواده‏هاى او را بحباله نكاح خود در آورد و اين برخلاف بداهت و مبادى علمى و فطرى است.

بدين نظر دين حنيف اسلام مقرر فرمود «الرضاع لحمة كلحمة النسب» شيرخوارگى را با شرايطى سبب نشر حرمت اعلام نمود كه فرزند رضاعى را عضو خانواده دايه خود معرفى فرمود هم چنانكه بر حسب رابطه نسبى و نژادى جزء و عضو خانواده توليدى خود مى‏باشد.

و چنانچه بفرض اين نقص از احكام آسمانى برطرف نشده بود جهان بشريت كه پيوسته رو بارتقاء و تكامل است زبان نقض خواهد گشود كه رضاع بحكم خرد و فطرت و اساس علمى سبب نشر حرمت ميان فرزند و دايه و خانواده او مى‏شود چگونه ديانتهاى آسمانى از جمله دين حنيف اسلام كه كاملترين ديانتهاى است متعرض اين نكته فطرى نشده و ناديده گرفته است.

هم چنين در مورد نشر حرمت بسبب فرزند خوانده امر خرافى است و بر اساس نامگذارى و فرض بوده اثرى نخواهد داشت و چنانچه بفرض در احكام اسلامى نيز اين نقص خرافى اعلام نمى‏شد و بآئين جاهليت توجه نمى‏شد و عادت مردم جريان مى‏يافت نقص بزرگى بود ولى دين اسلام باستناد حكم طبيعت و خرد اعلام نمود و آن را خرافى مقرر فرمود بلكه دستور فرمود كه رسول (ص) عملا اين امر خرافى را اعلام نمايد و ننگ و حرج آنرا كه در دل‏هاى مردم فرومايه است رفع نمايد                       

 وَ كانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيماً:

بيان صفت علم و احاطه شهودى بهمه شؤن وجودى جهان هستى است و چيزى بر او پنهان نخواهد بود.

و بقرينه سياق نسبت باحكام اسلامى نيز ساحت كبريائى بر همه رموز فطرت بشرى احاطه بطور قيوميت دارد و بر اين اساس نقض خرافى كه در آئين جاهليت در باره فرزند خوانده رايج و داير بوده بدان اعلام فرموده و رسول گرامى صلّى اللّه عليه و آله نيز برفع ننگ و جرح آن اقدام نموده است و در نتيجه احكام اسلامى و برنامه مكتب قرآن را ايمن و مصون از هر نقص اعلام فرموده است.

در كتاب در منثور بسندى از ابن عباس روايت نموده گفت رسول (ص) زينب دختر جحش را براى زيد بن حارثه خطبه نمود زينب امتناع نمود پاسخ گفت كه من از نظر حسب خانوادگى شرافت بر او دارم زيرا زينب داراى حدت و برترى بود و آيه نازل شد (وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ).

در تفسير مجمع در باره آيه (وَ تُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْدِيهِ) گفته شده كه آنچه رسول صلّى اللّه عليه و آله در خاطر خود پنهان داشته آن بود كه از طريق الهامات غيبى پروردگار بوى اعلام فرموده بود كه زينب دختر جحش از جمله زوجات او خواهد بود و نيز اعلام به اين كه زيد بن حارثه زوجه خود زينب را طلاق خواهد داد و هنگام كه زيد بن حارثه بطور شكايت برسول (ص) عرض نمود كه تصميم دارد زينب را طلاق دهد.

رسول فرمود (امسك عليك زوجك) و پروردگار فرمود چگونه باو پاسخ گفت كه (امسك عليك زوجك) با اينكه پروردگار باو اعلام فرموده بود كه از جمله زوجات او زينب خواهد بود و اين روايت از على بن الحسين عليهما السّلام است.

در كتاب در منثور باسنادى از انس روايت نموده گفت زيد بن حارثه بنزد رسول صلّى اللّه عليه و آله آمده و از زينب شكايت نمود و رسول (ص) در پاسخ فرمود (اتق اللّه و امسك عليك زوجك) و آيه نازل شد (وَ تُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْدِيهِ).

انس گفت چنانچه رسول (ص) مطلبى را پنهان مى‏نمود اين آيه را پنهان مى‏داشت و سپس رسول (ص) زينب را بحباله نكاح خود در آورد.

در تفسير مجمع است در باره آيه (وَ لكِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَ خاتَمَ النَّبِيِّينَ) از جابر بن عبد اللّه از رسول (ص) روايت نمود فرمود مثل من در ميان رسولان مانند كسى است كه خانه‏اى بنا گذارد و آنرا نيكو و كامل نمايد جز مكان يك آجر چنانچه كسى وارد خانه شود و بآن نظر افكند بگويد چه بسيار عمارت زيبائى است جز آن يك آجر كه بايد تكميل شود و من همان موضع را از رسولان دارم روايت در صحيح بخارى و مسلم آمده است.

در كتاب عيون در باره مجلس امام رضا عليه السّلام و حضور مأمون با صاحبان ملل كه از مسائلى كه على بن جهم در باره عصمت پيامبران پاسخ ميفرمود از جمله آيه كريمه (وَ تُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْدِيهِ وَ تَخْشَى النَّاسَ وَ اللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ).

فرمود پروردگار برسول گرامى (ص) معرفى نمود نام زوجات او را در دنيا و همچنين نام زوجات او را در آخرت و اينكه آنها مادران اهل ايمان هستند و يكى از زوجات او در دنيا زينب بنت جحش است در آن هنگام بحباله نكاح زيد بن حارثه بود و اين امر را رسول در خاطر خود پنهان مى‏نمود از نظر اعتراض يكى از منافقان كه بگويد در باره زوجه ديگرى كه او را بحباله نكاح خود خواهد در آورد و از جمله مادران اهل ايمان خواهد بود آيه فرمود (تَخْشَى النَّاسَ وَ اللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ) يعنى خشيت از عظمت كبريائى در قلب تو رسوخ داشته باشد شايسته‏تر است.         

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آذر ۱۳۸۹ساعت ۱۲:۵۱ ق.ظ  توسط غريب  | 

به نام او که هرچه داریم زاوست

آخرت در دين ابراهيم(ع)‏

1. عالم آخرت، عالمى پايدار و ارزشمند در تعاليم ابراهيم:و الأخرة خير و أبقى * إنّ هذا لفى الصحف الأولى * صحف إبرهيم و موسى.اعلى (87) 17 - 19

2. عقيده به آخرت، از اركان دين ابراهيم:...إنّى تركت ملّة قوم لايؤمنون بالله و هم بالأخرة هم كافرون * و اتّبعت ملّة ءاباءى إبرهيم... .يوسف (12) 37 و 38

آخرت در دين اسحاق(ع)‏

- اعتقاد به عالم آخرت از اصول شريعت اسحاق:...إنّى تركت ملّة قوم لايؤمنون بالله و هم بالأخرة هم كافرون * و اتّبعت ملّة ءاباءى إبرهيم و اسحق... .يوسف (12) 37 و 38

آخرت در دين صابئان

- اعتقاد صابئان به آخرت:إنّ الّذين ءامنوا و الّذين هادوا و النّصرى و الصّابئين من ءامن بالله و اليوم الأخر... بقره (2) 62

إنّ الّذين ءامنوا و الّذين هادوا و الصّابئون و النّصرى من ءامن بالله و اليوم الأخر... .مائده (5) 69

 

آخرت در دين عيسى(ع)‏

-ايمان و اعتقاد به آخرت، امرى پذيرفته شده در مسيحيّت:

إنّ الّذين ءامنوا و الّذين هادوا و النّصرى و الصّابئين من ءامن بالله و اليوم الأخر... بقره (2) 62

إنّ الّذين ءامنوا و الّذين هادوا و الصابئون و النّصرى من ءامن بالله و اليوم الأخر و عمل صلحا فلاخوف عليهم.   مائده (5) 69

 

آخرت در دين موسى(ع)‏

. يهوديان، معتقد به عالم آخرت:

إنّ الّذين ءامنوا و الّذين هادوا و النّصرى و الصّابئين من ءامن بالله و اليوم الأخر... .بقره (2) 62

ولقد جاءكم مّوسى بالبيّنـت * قل إن كانت لكم الدّار الأخرة عند الله خالصة من دون الناس فتمنّوا الموت... .بقره (2) 92 و 94

من أهل الكتب أمّة قائمة... * يؤمنون بالله و اليوم الأخر... آل عمران (3) 113 و 114

إنّ الّذين ءامنوا و الّذين هادوا...من ءامن بالله و اليوم الأخر... مائده (5) 69

إنّ قرون كان من قوم موسى...إذ قال له قومه لاتفرح... * و ابتغ فيما ءاتـك الله الدّار الأخرة... .قصص (28) 76 و 77

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آذر ۱۳۸۹ساعت ۹:۵۱ ب.ظ  توسط غريب  |