|
به نام حضرت دوست سلام علیکم بحث خاتمیت ((مَا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِنْ رِجَالِكُمْ وَلَكِنْ رَسُولَ اللهِ وَخَاتَمَ النَّبِيِّينَ وَكَانَ اللهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمًا))احزاب / 40 محمد (ص) پدر هيچ يك از مردان شما نبوده و نيست، ولي رسول خدا و ختم كننده و آخرين پيامبران است، و خداوند به همه چيز آگاه است! اين آيه آخرين سخنى است كه خداوند در ارتباط با مساله ازدواج پيامبر ص با" همسر مطلقه زيدبن حارثه " براى شكستن يك سنت غلط جاهلى، بيان مىدارد، و جواب كوتاه و فشردهاى است به عنوان آخرين جواب، و ضمنا حقيقت مهم ديگرى را كه مساله خاتميت است بیان می کند
. از تفسير نمونه، ج17، ص: 337و 339 امام حسن و امام حسين ع كه آنها را فرزندان پيامبر ص مىخواندند، گرچه به سنين بالا رسيدند، ولى به هنگام نزول اين آيه هنوز كودك بودند، بنا بر اين جمله ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ كه به صورت فعل ماضى آمده است بطور قاطع در آن هنگام در حق همه صادق بوده است. و اگر در بعضى از تعبيرات خود پيامبر ص مىخوانيم " انا و على أبوا هذه الامة":" من و على پدران اين امتيم" مسلما منظور پدر نسبى نبوده بلكه ابوت ناشى از تعليم و تربيت و رهبرى بوده است. سپس مىافزايد: ارتباط پيامبر ص با شما تنها از ناحيه رسالت و خاتميت مىباشد" او رسول اللَّه و خاتم النبيين است" (وَ لكِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَ خاتَمَ النَّبِيِّينَ). خاتم انبياء بودن، به معنى" خاتم المرسلين" بودن نيز هست، و اينكه بعضى از اشکال تراشان عصر ما براى مخدوش كردن مساله خاتميت به اين معنى چسبيدهاند كه قرآن پيامبر اسلام ص را خاتم انبياء شمرده، نه" خاتم رسولان" اين يك اشتباه بزرگ است، چرا كه اگر كسى خاتم انبياء شد به طريق اولى خاتم رسولان نيز هست، زيرا مرحله" رسالت" مرحلهاى است فراتر از مرحله" نبوت" -" خاتم" چيست؟ " خاتم" (بر وزن حاتم) آن گونه كه ارباب لغت گفتهاند به معنى چيزى است كه به وسيله آن پايان داده مىشود، و نيز به معنى چيزى آمده است كه با آن اوراق و مانند آن را مهر مىكنند. در گذشته و امروز اين امر معمول بوده و هست كه وقتى مىخواهند در نامه يا ظرف يا خانهاى را ببندند و كسى آن را باز نكند روى در، يا روى قفل آن ماده چسبندهاى مىگذارند، و روى آن مهرى مىزنند كه امروز از آن تعبير به" لاك و مهر" مىشود. و اين به صورتى است كه براى گشودن آن حتما بايد مهر و آن شىء چسبنده شكسته شود، مهرى را كه بر اينگونه اشياء مىزنند" خاتم" مىگويند همه به خاطر آن است كه اين كلمه از ريشه" ختم" به معنى" پايان" گرفته شده، و از آنجا كه اين كار (مهر زدن) در خاتمه و پايان قرار مىگيرد نام" خاتم" بر وسيله آن گذارده شده است. و اگر مىبينيم يكى از معانى" خاتم" انگشتر است آن نيز به خاطر همين است كه نقش مهرها را معمولا روى انگشترهايشان مىكندند، و به وسيله انگشتر نامهها را مهر مىكردند، لذا در حالات پيامبر ص و ائمه هدى ع و شخصيتهاى ديگر از جمله مسائلى كه مطرح مىشود نقش خاتم آنها است. مرحوم" كلينى" در" كافى" از امام صادق ع چنين نقل مىكند:ان خاتم رسول اللَّه كان من فضة نقشه محمد رسول اللَّه:" انگشتر پيامبر از نقره بود و نقش آن محمد رسول اللَّه بود" در بعضى از تواريخ آمده است كه يكى از حوادث سال ششم هجرى اين بود كه پيامبر انگشتر نقش دارى براى خود انتخاب فرمود و اين به خاطر آن بود كه به او عرض كردند پادشاهان نامههاى بدون مهر را نمىخوانند در كتاب" طبقات" نيز آمده است هنگامى كه پيامبر گرامى اسلام تصميم گرفت دعوت خود را گسترش دهد، و به پادشاهان و سلاطين روى زمين نامه بنويسد دستور داد انگشترى برايش ساختند كه روى آن" محمد رسول اللَّه" حك شده با اين بيان به خوبى روشن مىشود كه خاتم گر چه امروز به انگشتر تزيينى نيز اطلاق مىشود، ولى ريشه اصلى آن از ختم به معنى پايان گرفته شده است و در آن روز به انگشترهايى مىگفتند كه با آن نامهها را مهر مىكردند. بعلاوه اين ماده در قرآن مجيد در موارد متعددى به كار، رفته، و در همه جا به معنى پايان دادن و مهر نهادن است، مانند الْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلى أَفْواهِهِمْ وَ تُكَلِّمُنا أَيْدِيهِمْ:" امروز- روز قيامت- مهر بر دهانشان مىنهيم و دستهاى آنها با ما سخن مىگويد" (يس- 65). خَتَمَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ وَ عَلى سَمْعِهِمْ وَ عَلى أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ:" خداوند بر دلها و گوشهاى آنها (منافقان) مهر نهاده (به گونهاى كه هيچ حقيقتى در آن نفوذ نمىكند) و بر چشمهاى آنها پردهاى است" (بقره- 7). از اينجا معلوم مىشود آنها كه در دلالت آيه مورد بحث بر خاتميت پيامبر اسلام ص و پايان گرفتن سلسله انبياء به وسيله او وسوسه كردهاند به كلى از معنى اين واژه بى اطلاع بودهاند، و يا خود را به بىاطلاعى زدهاند، و گرنه هر كس كمترين اطلاعى از ادبيات عرب داشته باشد مىداند كلمه" خاتم النبيين" به وضوح دلالت بر معنى خاتميت دارد. دلائل خاتميت پيامبر اسلام (ص) از جمله در آيه 19 سوره انعام مىخوانيم: وَ أُوحِيَ إِلَيَّ هذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَكُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ: اين قرآن بر من وحى شده تا شما و تمام كسانى را كه اين قرآن به آنها مىرسد انذار كنم (و به سوى خدا دعوت نمايم). وسعت مفهوم تعبير و من بلغ (تمام كسانى كه اين سخن به آنها مىرسد) رسالت جهانى قرآن و پيامبر اسلام را از يك سو و مساله خاتميت را از سوى ديگر روشن مىسازد. آيات ديگرى كه عموميت دعوت پيامبر اسلام ص را براى جهانيان اثبات مىكند مانند تَبارَكَ الَّذِي نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلى عَبْدِهِ لِيَكُونَ لِلْعالَمِينَ نَذِيراً:" جاويد و پر بركت است خداوندى كه قرآن را بر بندهاش نازل كرد تا تمام اهل جهان را انذار كند" (فرقان آيه 1). و مانند وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلَّا كَافَّةً لِلنَّاسِ بَشِيراً وَ نَذِيراً:" ما تو را جز براى عموم مردم به عنوان بشارت و انذار نفرستاديم" (توبه آيه 28). و آيه قُلْ يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ جَمِيعاً:" بگو: اى مردم! من فرستاده خدا به همه شما هستم" (اعراف آيه 158). 1- در حديث معروفى از پيامبر ص مىخوانيم كه فرمود:حلالى حلال الى يوم القيامة و حرامى حرام الى يوم القيامة: " حلال من تا روز قيامت حلال است و حرام من تا روز قيامت حرام" اين تعبير بيانگر ادامه اين شريعت تا پايان جهان مىباشد. . 2- حديث معروف" منزله" كه در كتب مختلف شيعه و اهل سنت در مورد على ع و داستان ماندن او بجاى پيامبر در مدينه به هنگام رفتن رسول خدا ص، به سوى جنگ تبوك آمده نيز كاملا مساله خاتميت را روشن مىكند، زيرا در اين حديث مىخوانيم: پيامبر به على ع فرمود: انت منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى:" تو نسبت به من، به منزله هارون نسبت به موسى هستى، جز اينكه بعد از من پيامبرى نيست"( اين حديث را" محب الدين طبرى" در" ذخائر العقبى" صفحه 79 و" ابن حجر" در" صواعق المحرقه" صفحه 177 و تاريخ بغداد جلد 7 صفحه 452 و كتب ديگرى همچون" كنز العمال" و" منتخب كنز العمال" و" ينابيع الموده" نقل كردهاند ) 3- در بسيارى از خطبههاى نهج البلاغه نيز خاتميت پيامبر اسلام ص صريحا آمده است از جمله در خطبه 173 در توصيف پيامبر اسلام ص چنين مىخوانيم: امين وحيه و خاتم رسله و بشير رحمته و نذير نقمته:او (محمد) امين وحى خدا، و خاتم پيامبران، و بشارت دهنده رحمت و انذار كننده از عذاب او بود".4 4- و در پايان خطبه حجة الوداع همان خطبهاى كه پيامبر اسلام ص در آخرين حج و آخرين سال عمر مباركش به عنوان يك وصيتنامه جامع براى مردم بيان كرد نيز مساله خاتميت صريحا آمده است آنجا كه مىفرمايد: الا فليبلغ شاهد كم غائبكم لا نبى بعدى و لا امة بعدكم: " حاضران به غائبان اين سخن را برسانند كه بعد از من پيامبرى نيست، و بعد از شما امتى نخواهد بود، سپس دستهاى خود را به سوى آسمان بلند كرد آن چنان كه سفيدى زير بغلش نمايان گشت و عرضه داشت: اللهم اشهد انى قد بلغت:" خدايا گواه باش كه من آنچه را بايد بگويم گفتم" « بحار الانوار" جلد 21 صفحه 381.». پاسخ چند سؤال 1-خاتميت چگونه با سير تكاملى انسان سازگار است؟ نخستين سؤالى كه در اين بحث مطرح مىشود اين است كه مگر جامعه انسانيت ممكن است متوقف شود؟ مگر سير تكاملى بشر حد و مرزى دارد؟ مگر با چشم خود نمىبينيم كه انسانهاى امروز در مرحلهاى بالاتر از علم و دانش و فرهنگ نسبت به گذشته قرار دارند؟. 2-با اين حال چگونه ممكن است دفتر نبوت به كلى بسته شود و انسان در اين سير تكامليش از رهبرى پيامبران تازهاى محروم گردد؟ " پاسخ" اين سؤال با توجه به يك نكته روشن مىشود و آن اينكه: گاه انسان به مرحلهاى از بلوغ فكرى و فرهنگى مىرسد كه مىتواند با استفاده مستمر از اصول و تعليماتى كه نبى خاتم به طور جامع در اختيار او گذارده راه را ادامه دهد بى آنكه احتياج به شريعت تازهاى داشته باشد. بنا بر اين لزومى ندارد كه با گذشت زمان همواره دين و آئين تازهاى پا به عرصه وجود بگذارد و به تعبير ديگر انبياى پيشين براى اينكه انسان بتواند در اين راه پر نشيب و فرازى كه به سوى تكامل دارد پيش برود هر كدام قسمتى از نقشه اين مسير را در اختيار او گذاردند، تا اين شايستگى را پيدا كرد كه نقشه كلى و جامع تمام راه را، به وسيله آخرين پيامبر از سوى خداوند بزرگ، در اختيار او بگذارد.بديهى است با دريافت نقشه كلى و جامع نيازى به نقشه ديگر نخواهد بود و اين در حقيقت بيان همان تعبيرى است كه در روايات خاتميت آمده و پيامبر اسلام را آخرين آجر يا گذارنده آخرين آجر كاخ زيبا و مستحكم رسالت شمرده است. . 3-- قوانين ثابت چگونه با نيازهاى متغير مىسازد؟ 4-باآن اينكه مىدانيم مقتضيات زمانها و مكانها متفاوتند و به تعبير ديگر نيازهاى انسان دائما در تغيير است، در حالى كه شريعت خاتم قوانين ثابتى دارد، آيا اين قوانين ثابت مىتواند پاسخگوى نيازهاى متغير انسان در طول زمان بوده باشد؟ اگر تمام قوانين اسلام جنبه جزئى داشت و براى هر موضوعى حكم كاملا مشخص و جزئى تعيين كرده بود جاى اين سؤال بود، اما با توجه به اينكه در دستورات اسلام يك سلسله اصول كلى و بسيار وسيع و گسترده وجود دارد كه مىتواند بر نيازهاى متغير منطبق شود، و پاسخگوى آنها باشد، ديگر جايى براى اين ايراد نيست. فى المثل با گذشت زمان يك سلسله قراردادهاى جديد و روابط حقوقى در ميان انسانها پيدا مىشود كه در عصر نزول قرآن هرگز وجود نداشت مثلا در آن زمان چيزى به نام" بيمه" با شاخههاى متعددش به هيچوجه موجود نبود و همچنين انواع شركتهايى كه در عصر و زمان ما بر حسب احتياجات روز به وجود آمده، ولى با اينحال يك اصل كلى در اسلام داريم كه در آغاز سوره مائده به عنوان" لزوم وفاء به عهد و عقد" (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ- اى كسانى كه ايمان آوردهايد به قرار دادهاى خود وفا كنيد) آمده است و همه اين قراردادها را مىتواند زير پوشش خود قرار دهد، البته قيود و شروطى نيز به صورت كلى براى اين اصل كلى در اسلام آمده است كه آنها را نيز بايد در نظر گرفت. بنا بر اين قانون كلى در اين زمينه ثابت است، هر چند مصداقهاى آن در تغييرند و هر روز ممكن است مصداق جديدى براى آن پيدا شود.. 5-- چگونه انسانها از فيض ارتباط با عالم غيب محروم مىشوند؟ سؤال ديگر اين است كه نزول وحى و ارتباط با عالم غيب و ما وراء طبيعت علاوه بر اينكه موهبت و افتخارى است براى جهان بشريت، روزنه اميدى براى همه مؤمنان راستين محسوب مىشود. آيا قطع شدن اين راه ارتباطى و بسته شدن اين روزنه اميد محروميت بزرگى براى انسانهايى كه بعد از رحلت پيامبر خاتم زندگى مىكنند محسوب نخواهد شد.؟ اولا: وحى و ارتباط با عالم غيب وسيلهاى است براى درك حقايق هنگامى كه گفتنىها گفته شد و همه نيازمنديها تا دامنه قيامت در اصول كلى و تعليمات جامع پيامبر خاتم بيان گرديد قطع اين راه ارتباطى ديگر مشكلى ايجاد نمىكند. ثانيا :آنچه بعد از ختم نبوت براى هميشه قطع مىشود مسئله وحى براى شريعت تازه و يا تكميل شريعت سابق است، نه هر گونه ارتباط با ما وراء جهان طبيعت، زيرا هم امامان با عالم غيب ارتباط دارند، و هم مؤمنان راستينى كه بر اثر تهذيب نفس حجابها را از دل كنار زدهاند و به مقام كشف و شهود نائل گشتهاند. فيلسوف معروف صدر المتالهين شيرازى در" مفاتيح الغيب" چنين مىگويد: وحى يعنى نزول فرشته بر گوش و دل به منظور ماموريت و پيامبرى هر چند منقطع شده است و فرشتهاى بر كسى نازل نمىشود و او را مامور اجراى فرمانى نمىكند، زيرا به حكم أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ: آنچه از اين راه بايد به بشر برسد رسيده است، ولى باب الهام و اشراق هرگز بسته نشده و نخواهد شد ممكن نيست اين راه مسدود گردد.
مجمع البيان فى تفسير القرآنمترجمان، ترجمه مجمع البيان فى تفسير القرآن، انتشارات فراهانى - تهران، چاپ اول، 1360 ش.ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ محمد پدر يكى از مردان شما نيست پدر آن كسى كه او را فرزند ميخوانيد نيست و در اين بيان و دليل است كه آن حضرت پدر زيد نيست كه زنش بر او حرام باشد، زيرا حرمت زن پسر (عروس) متعلّق بثبوت نسب است پس كسى كه نسبت ندارد حرمتى براى تزويج زن او نيست و براى همين اشاره فرمود مِنْ رِجالِكُمْ.و پيامبر (ص) فرزندانى ذكور بنام ابراهيم « در سابق ياد نموديم كه مادر ابراهيم ماريه قبطيه جاريهاى بود كه امپراطور روم بوسيله دحيه كلبى فرستاده پيامبر (ص) براى آن حضرت فرستاد و آن سه پسر ديگر فرزندان حضرت خديجه كبرى (ع) بودند كه در كودكى قبل از تولد ابراهيم از دنيا رفتند » و قاسم و طيب و مطهّر داشته كه پدر آنها بوده است و مسلّم است كه آن حضرت ميفرمود كه اين حسن پسر من است و نيز ميفرمود:الحسن و الحسين (ع) ابناى هذان امامان قاما او قعداحسن و حسين اين دو پسران منند هر دو امامند چه قيام كنند و چه صلح نموده و سكوت نمايند.و باز فرمود بدرستى كه براى هر پيامبرى دخترى بوده كه اولادشان به پدرانشان منسوبند مگر فرزندان فاطمه عليها سلام كه من پدر آنهايم.و بعضى گفتهاند: كه اراده نموده بقولش (رجالكم) آنهايى كه در آن هنگام بحدّ بلوغ و مردى رسيدهاند و هيچكدام از پسران آن حضرت در آن موقع بالغ بحدّ مردى نبوده.ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج20، ص: 133وَ لكِنْ رَسُولَ اللَّهِ يعنى و ليكن او پيغمبر خداست و ترك نمىكند به گفته نادانها چيزى را كه خدا براى او حلال و مباح نموده است (يعنى تزويج زن پسر خوانده را).و بعضى گفتهاند: دليل و جهت در پيوست اين آيه بما قبلش اينست كه- خداوند سبحان اراده نموده كه طاعت و پيروى از او و بزرگداشت و احترام او لزومش براى نسبت ميان او و شما و يا مقام پدرى و ابوّت نيست بلكه وجوب طاعتش بر شما فقط براى مقام رسالت و رهبرى اوست.وَ خاتَمَ النَّبِيِّينَ يعنى و آخرين پيامبرانست كه دفتر نبوّت و رسالت بسبب او مهر شد و پايان يافت، پس دين و شريعت او تا روز قيامت باقيست « مترجم گويد: روايات و احاديث نبويّة و ولويه كه از پيامبر بزرگوار" ص" و امامان معصوم (ع) در خاتميّت آن حضرت رسيده و سنى و شيعه نقل كردهاند بسيار و از حد تواتر هم گذشته و حديث شريف منزلت كه صاحب عقبات الانوار يك جلد در بارهاش از كتب حضرات نوشته و نيز علامه معاصر استاد ما- آيه اللَّه ... نجفى مرعشى در تعليقات احقاقش بطرق كثيره آورده از متواتر فريقين است كه آن حضرت بعلى (ع) فرمود:انت منّى بمنزلة هارون من موسى الّا انّه لا نبى بعدى، تو براى من بمنزله و مقام هارون بن عمران از موسى هستى مگر آنكه پيامبرى بعد از من نيست. » و اين فضيلت مخصوص و مختص بآن حضرت (ص) است كه خداوند او را در ميان تمام پيامبران مختص فرموده.اشكال در اين موضوع و جواب آن اگر كسى بگويد: كه يهود (عنود) در باره حضرت موسى اين ادّعا را ميكنند جواب: خواهيم گفت كه اوّلا بعضى از يهود ادعاء كرده كه شريعتترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج20، ص: 134موسى منسوخ نميشود ولى با اين ادعاء تجويز كرده كه بعد از او پيامبرانى خواهند آمد و ما وقتى اثبات كرديم نبوّت و پيامبرى پيامبر خود را بمعجزات بزرگ و آشكارا (مانند شق القمر و تسبيح گفتن سنگ ريزه و سخن گفتن شتر و سوسمار و بزبان فصيح شهادت دادنشان به پيامبرى آن حضرت و صدها معجزه ديگر) واجب است منسوخ بودن شريعت موسى (ع) باينها و غيره.وَ كانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيماً يعنى بر او چيزى از مصالح بندگان او مخفى و پنهان نيست، و صحيح است حديث جابر بن عبد اللَّه انصارى از پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله كه فرمود، مثال من در ميان پيامبران مانند مرديست كه خانه اى را بنا كرده و آن تكميل و نيكو نموده مگر جاى يك خشتى را كه باز گذاشته كه هر كس داخل آن خانه ميشود و بآن نگاه ميكند ميگويد چه اندازه زيباست مگر جاى اين خشت، فرمود، من جاى آن خشت هستم و بمن پيامبران خدا پايان يافتند، اين حديث را بخارى و مسلم در دو كتاب صحيح خود آوردهاند(و از احاديث اهل بيت كه از اصح و احسن احاديث است حديث شريف عرض دين حضرت عبد العظيم حسنى (ع) است كه شيخ صدوق تمام آن را در امالى خود آورده و ما در اينجا موضع حاجت را ياد ميكنيم در آنجاست كه وقتى آن جناب خدمت امام زمانش حضرت امام على النقى امام دهم شرفياب شده و مى گويد ميخواهم عقايدم را عرض كنم كه اگر صحيح است امضاء فرمائيد و الّا تصحيح، بعد ميگويد تا ميرسد به نبوّت ميگويد كه عقيدهام اين است كه پيامبر آخرين پيامبران حق است (فلا نبى بعده الى يوم القيامة و انّ شريعته خاتم الشرائع فلا شريعت بعدها الى يوم القيامة) پس پيامبرى بعد از او نخواهد بود تا روز قيامت و اينكه شريعت و دين او آخرين اديان و شرايع است كه- شريعت و دينى بعد از آن نخواهد آمد تا روز قيامت.تفسير احسن الحديث ج 8 ص 368 نويسنده: قرشى سيد على اكبرقرن: پانزدهم مذهب: شيعى ناشر: بنياد بعثت مكان چاپ: تهران سال چاپ: 1377 ش40- ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ وَ لكِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَ خاتَمَ النَّبِيِّينَ وَ كانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيماً:تكميل مطلب سابق است يعنى محمّد صلّى اللَّه عليه و آله پدر هيچ يك از مردان شما نيست، على هذا پدر «زيد» هم نيست تا تزويج زن «زيد» بر او حرام باشد او فقط رسول خدا و خاتم پيامبران است، كارى كه كرده در رابطه با رسالت و نبوت اوست، به عبارت ديگر عمل تزويج زينب مربوط به خبر آسمانى و تبليغ آن است و اين كار به علم خدا بوده است كه خدا به هر چيز داناست. در تكميل معنى آيه چند نكته قابل ذكر است.اول: مراد از «رجالكم» مردانى است كه در وقت نزول آيه حاضر بودهاند على هذا ابراهيم و قاسم و طيّب و مطهّر كه پسران آن حضرت بوده و همه در بچگى مردهاند از «رجالكم» نيستند، چون آنها اطفال بودند و در طفوليت در گذشتهاند. پس «رجالكم» مقابل نساء و اطفال است.دوم: ثابت شده كه آن حضرت درباره امام حسن عليه السّلام فرموده: «ابنى هذا هذا سيد»و درباره حسنين عليهما السّلام فرموده: «ابناى هذان امامان قاما او قعدا»اين سخن هم منافاتى با آيه «رجالكم» ندارد چون حسن و حسين عليهما السّلام در وقت نزول آيه جزء اطفال بودند نه رجال. و آن دو هنوز به حد جوانى نرسيده بودند كه آن حضرت از دنيا رحلت فرمود.سوم: بنا بر لفظ رسول و نبى، نبى آنست كه حامل خبر آسمانى باشد و رسول آنست كه خبر آسمانى را به صورت پيام تبليغ كند، على هذا نفى نبوت نفى رسالت نيز هست، پس خاتَمَ النَّبِيِّينَ خاتم المرسلين بودن را لازم گرفته است و اگر «و خاتم المرسلين» مىگفت، نفى نبوت را لازم نمىگرفت على هذا آن حضرت خاتم نبوت و رسالت هر دو است رسول و نبى فرق ديگرى نيز دارند كه خواهيم گفت.«خاتم» را عاصم بن ابى النجود بفتح تاء و ديگران به كسر آن خواندهاند آن بنا بر قرائت كسر به معنى ختم كننده و تمام كننده است و بنا به قرائت فتح معنايش «ما يختم به» است، جوهرى در صحاح گويد: خاتم بكسر تاء و فتح آن هر دو به يك معنى است، زمخشرى و طبرسى و بيضاوى آن را «آخر الانبياء» گفتهاند، در حديث مقبول الفريقين آمده آن حضرت فرموده است «لا نبى بعدى» انگشتر را از آن جهت خاتم گفتهاند كه شخص نام خود را بر نگين آن مىنوشت و نامه را با آن، مهر و ختم مىكرد، در قاموس فرموده: «خاتم الطين: يختم به على الشيء و الخاتم ما يوضع على الطينة» به ضرورت اسلام، رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله آخرين پيامبران است، هر كه ادعاى نبوت كند واجب القتل مىباشد.چهارم: در سوره مريم ذيل آيه رَسُولًا نَبِيًّا/ 51 درباره فرق ميان رسول و نبى گفته شد كه: رسول آنست كه به او با سه طريق وحى شود: خواب، شنيدن صدا و آمدن فرشته وحى اما نبى آنست كه فقط به وسيله خواب و شنيدن صدا به او وحى شود، در هر حال كلمه خاتَمَ النَّبِيِّينَ خاتم رسولان را لازم گرفته است چون هر رسول نبى است ولى بعضى از نبى رسول نيست.تفسير سور آبادى ج 3 ص 1980سور آبادى ابوبكر عتيق بن محمد، تفسير سور آبادى ، فرهنگ نشر نو - تهران، چاپ اول، 1380 ش. قرن: پنجممذهب: سنى تحقيق: على اكبر سعيدى سيرجانىما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ: نبود ستودهترين خلق پدر هيچ كس از مردان شما. سبب نزول اين آيت آن بود كه مردمان زيد بن حارثه را زيد بن محمد مىگفتند و رسول را با زيد مىگفتند از آنكه رسول زيد را پسر خوانده بود، خداى تعالى آن را نپسنديد نهى كرد از گفتن آن. سؤال: چه زيان داشتى كه محمد پدر كسى بودى از مردان تا خداى تعالى اين حكم را نفى كرد؟ جواب گفتهاند مقصود از نفى اين حكم آن بود تا خلق بدانند كه پسر خوانده پسر نباشد زيرا كه در كتب اولى در بود كه نبى امّى عربى پدر هيچ مرد نبود، يعنى پسران وى به مبلغ مردان نرسند، چون مردمان بمجاز زيد حارثه را زيد بن محمد مىگفتند و رسول را بوزيد مىگفتند، خداى تعالى اين را برداشت تا اهل كتاب در غلط نيفتند. و گفتهاند مقصود از آن آن بود كه رسول را به نام تعظيم بخوانند كه يا رسول اللَّه، يا نبى اللَّه، يا خاتم النبيين، نگويند يا بازيد وَ لكِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَ خاتَمَ النَّبِيِّينَ:بيك پيغامبر خداى بود و مهر پيغامبران بود. و گر خاتم به كسر تا خوانى مهر كننده پيغامبران بود و آخر پيغامبران بود. سؤال: چرا مصطفى را خداى تعالى آخر پيغامبران كرد بعد ما كه او گفت الأخير شر؟ جواب گفتهاند او را خاتم النبيين كرد تا وى ناسخ همه شرايع بود و شريعت وى را ناسخ نبود، و گفتهاند وى را خاتم النبيين كرد زيرا كه خاتم مهر بود و تفسير سور آبادى، ج3، ص: 1980تا مهر نگشايند نامه نخوانند، همچنين تا به مصطفى اقرار ندهند به هيچ پيغامبر اقرار نداده باشند، و گفتهاند وى را خاتم النبيين خواند زيرا كه وى مهر كرامات خداى بود، تا وى را از گور برنينگيزند كس را به بهشت نرسانند، و گفتهاند وى را خاتم النبيين كرد تا ديگر پيغامبران منتظر او باشند نه وى منتظر ايشان، چنان كه در دار دنيا به مهمانى كه خوانند هر مهمانى كه عزيز و محتشم بود او را به آخر خوانند تا وى منتظر ديگران نباشد چون وى در رسد دست به طعام كنند، و گفتهاند وى را خاتم النبيين كرد تا بودن وى و بودن امت وى در گور دراز نبود، چون ايشان در گور شدند قيامت برخيزد، و گفتهاند وى را خاتم النبيين كرد از بهر فضيلت او را و تكثير امت او را كه تا به قيامت همه امت وى باشند، و آمده است كه اهل بهشت صد و بيست صف باشند، هشتاد صف امت احمد بود ديگر از آن همه پيغامبران وَ كانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيماً: و بود و هست خداى تعالى بر هر چيز- از نعت و صفت مصطفى و احوال وى- دانا، كه نعت و صفت وى در همه كتب اولى چنين بوده است كه وى خاتم پيغامبران باشد. و گفتهاند معناه: و كان اللَّه بكلّ شىء من فضل المصطفى و شرفه عليما، يعنى شرف مصطفى را بتمامى خداى داند و بس. كدام محمد؟ محمد بن عبد اللَّه بن عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف بن قصىّ بن كلاب بن مرّة بن كعب بن لؤىّ بن غالب بن فهر بن مالك بن النضر بن كنانة بن خزيمة بن مدرك بن الياس بن مضرّ بن نزار بن معدّ بن عدنان. گروهى نسب مصطفى را تا به آدم بگويند، و لكن رسول عليه السلام نسب خود مىگفت چون به معدّ عدنان رسيد نيز نگفت.انوار درخشان ج 13 ص126 ، 129نام كتاب: انوار درخشان نويسنده: حسينى همدانى سيد محمد حسينما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ:آيه بيان آنست كه محمد رسول اسلام صلّى اللّه عليه و آله فرزند پسرى ندارد كه از زمره مردان باشد و سبب شود كه در باره زوجه او نشر حرمت نمايد.و آيه مبنى بر دفع اعتراض منافقان است به اين كه محمد (ص) زوجه فرزند خود را بحباله نكاح خود در آورده است و پسر خوانده نيز مانند فرزند صلبى است.و آيه مبنى بر دفع آنست كه رسول (ص) پدر صلبى زيد ين حارثه نيست بلكه او را بفرزندى خود نام نهاده است زيرا بر اساس فرض فرزند خوانده شده و هم چنين فرزندى از رجال اين زمان ندارد كه زوجه او را پس از طلاق بحباله نكاح خود در آورده باشد و بالاخره پدر صلبى هيچيك از مردان در اين زمان نيست تا اينكه فرزندش كه زوجه خود را طلاق داده رسول (ص) زوجه او را بحباله نكاح خود در آورده باشد و فرزندانى كه رسول (ص) داشته مانند ابو القاسم و طاهر و طيب و ابراهيم كودك بوده و فوت نمودهاند و نسبت بدو فرزند گرامى حسن و حسين عليهما السّلام در آن زمان طفل و كودك بودهاند بلكه زمان رحلت رسول (ص) نيز اين چنين بودهاند.وَ لكِنْ رَسُولَ اللَّهِ:بيان آنستكه محمد رسول و از جانب ساحت پروردگار بسوى جهان بشريت اعزام شده و پيروى از دعوت او بر جهانيان بحكم فطرت واجب و لازم است و از جمله از احكام كه بيان نموده آنستكه فرزند خوانده جز نامگذارى و فرض چيز ديگرى نيست و حقيقت ندارد.بنابراين تزويج با زوجه پسرخوانده خود در اسلام جايز است و پروردگار مقرر فرمود كه رسول (ص) زينب دختر عمه خود را بحباله نكاح خود در آورد بمنظور حكمت و نقض آئين خرافى جاهليت است و عمل و رفتار رسول مانند گفتار و دعوت او بر همه مردم نافذ است بايد تزويج همسر پسر خوانده خود را جايز بدانند و بآن اعتراض ننمايند كه بدعت در دين و انكار حكم اسلامى است.وَ خاتَمَ النَّبِيِّينَ:و نيز خاتم پيامبران و غرض از اعزام رسولان است از نظر اين كه دين اسلام دانشگاه عالى توحيد خالص و براى جهان بشريت بطور هميشه بنا نهاده شده است و احكام و برنامه آن قرآن كريم عالىترين احكام آسمانى است و همه احكام آن انوار درخشان، ج13، ص: 127بر اساس عقل و خرد و مصون از هر نقص مىباشد.و نواقص بىشمارى كه در احكام كتابهاى آسمانى گذشته مانند تورية و انجيل در برداشته همه را يكى پس از ديگرى رفع نموده از جمله و نمونه آن امر رضاع است كه در ديانتهاى گذشته مورد توجه قرار نگرفته در نتيجه فرزند رضاعى ميتوانست مادر و دايه خود را و همچنين دختران و خواهران و نوادههاى او را بحباله نكاح خود در آورد و اين برخلاف بداهت و مبادى علمى و فطرى است.بدين نظر دين حنيف اسلام مقرر فرمود «الرضاع لحمة كلحمة النسب» شيرخوارگى را با شرايطى سبب نشر حرمت اعلام نمود كه فرزند رضاعى را عضو خانواده دايه خود معرفى فرمود هم چنانكه بر حسب رابطه نسبى و نژادى جزء و عضو خانواده توليدى خود مىباشد.و چنانچه بفرض اين نقص از احكام آسمانى برطرف نشده بود جهان بشريت كه پيوسته رو بارتقاء و تكامل است زبان نقض خواهد گشود كه رضاع بحكم خرد و فطرت و اساس علمى سبب نشر حرمت ميان فرزند و دايه و خانواده او مىشود چگونه ديانتهاى آسمانى از جمله دين حنيف اسلام كه كاملترين ديانتهاى است متعرض اين نكته فطرى نشده و ناديده گرفته است.هم چنين در مورد نشر حرمت بسبب فرزند خوانده امر خرافى است و بر اساس نامگذارى و فرض بوده اثرى نخواهد داشت و چنانچه بفرض در احكام اسلامى نيز اين نقص خرافى اعلام نمىشد و بآئين جاهليت توجه نمىشد و عادت مردم جريان مىيافت نقص بزرگى بود ولى دين اسلام باستناد حكم طبيعت و خرد اعلام نمود و آن را خرافى مقرر فرمود بلكه دستور فرمود كه رسول (ص) عملا اين امر خرافى را اعلام نمايد و ننگ و حرج آنرا كه در دلهاى مردم فرومايه است رفع نمايدوَ كانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيماً:بيان صفت علم و احاطه شهودى بهمه شؤن وجودى جهان هستى است و چيزى بر او پنهان نخواهد بود.و بقرينه سياق نسبت باحكام اسلامى نيز ساحت كبريائى بر همه رموز فطرت بشرى احاطه بطور قيوميت دارد و بر اين اساس نقض خرافى كه در آئين جاهليت در باره فرزند خوانده رايج و داير بوده بدان اعلام فرموده و رسول گرامى صلّى اللّه عليه و آله نيز برفع ننگ و جرح آن اقدام نموده است و در نتيجه احكام اسلامى و برنامه مكتب قرآن را ايمن و مصون از هر نقص اعلام فرموده است.در كتاب در منثور بسندى از ابن عباس روايت نموده گفت رسول (ص) زينب دختر جحش را براى زيد بن حارثه خطبه نمود زينب امتناع نمود پاسخ گفت كه من از نظر حسب خانوادگى شرافت بر او دارم زيرا زينب داراى حدت و برترى بود و آيه نازل شد (وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ).در تفسير مجمع در باره آيه (وَ تُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْدِيهِ) گفته شده كه آنچه رسول صلّى اللّه عليه و آله در خاطر خود پنهان داشته آن بود كه از طريق الهامات غيبى پروردگار بوى اعلام فرموده بود كه زينب دختر جحش از جمله زوجات او خواهد بود و نيز اعلام به اين كه زيد بن حارثه زوجه خود زينب را طلاق خواهد داد و هنگام كه زيد بن حارثه بطور شكايت برسول (ص) عرض نمود كه تصميم دارد زينب را طلاق دهد.رسول فرمود (امسك عليك زوجك) و پروردگار فرمود چگونه باو پاسخ گفت كه (امسك عليك زوجك) با اينكه پروردگار باو اعلام فرموده بود كه از جمله زوجات او زينب خواهد بود و اين روايت از على بن الحسين عليهما السّلام است.در كتاب در منثور باسنادى از انس روايت نموده گفت زيد بن حارثه بنزد رسول صلّى اللّه عليه و آله آمده و از زينب شكايت نمود و رسول (ص) در پاسخ فرمود (اتق اللّه و امسك عليك زوجك) و آيه نازل شد (وَ تُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْدِيهِ).انس گفت چنانچه رسول (ص) مطلبى را پنهان مىنمود اين آيه را پنهان مىداشت و سپس رسول (ص) زينب را بحباله نكاح خود در آورد.در تفسير مجمع است در باره آيه (وَ لكِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَ خاتَمَ النَّبِيِّينَ) از جابر بن عبد اللّه از رسول (ص) روايت نمود فرمود مثل من در ميان رسولان مانند كسى است كه خانهاى بنا گذارد و آنرا نيكو و كامل نمايد جز مكان يك آجر چنانچه كسى وارد خانه شود و بآن نظر افكند بگويد چه بسيار عمارت زيبائى است جز آن يك آجر كه بايد تكميل شود و من همان موضع را از رسولان دارم روايت در صحيح بخارى و مسلم آمده است.در كتاب عيون در باره مجلس امام رضا عليه السّلام و حضور مأمون با صاحبان ملل كه از مسائلى كه على بن جهم در باره عصمت پيامبران پاسخ ميفرمود از جمله آيه كريمه (وَ تُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْدِيهِ وَ تَخْشَى النَّاسَ وَ اللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ).فرمود پروردگار برسول گرامى (ص) معرفى نمود نام زوجات او را در دنيا و همچنين نام زوجات او را در آخرت و اينكه آنها مادران اهل ايمان هستند و يكى از زوجات او در دنيا زينب بنت جحش است در آن هنگام بحباله نكاح زيد بن حارثه بود و اين امر را رسول در خاطر خود پنهان مىنمود از نظر اعتراض يكى از منافقان كه بگويد در باره زوجه ديگرى كه او را بحباله نكاح خود خواهد در آورد و از جمله مادران اهل ايمان خواهد بود آيه فرمود (تَخْشَى النَّاسَ وَ اللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ) يعنى خشيت از عظمت كبريائى در قلب تو رسوخ داشته باشد شايستهتر است.
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آذر ۱۳۸۹ساعت ۱۲:۵۱ ق.ظ  توسط غريب
|
|